است. مهرماه 1385 نوشتن در این وبلاگ را شروع کردم. طی این مدت نزدیک به 100 هزار بازدید از این وبلاگ صورت گرفته است. اما اکنون آدرس نوشتن عوض می شود تا به فضایی با امکانات بیشتر نقل مکان کنم.
است. مهرماه 1385 نوشتن در این وبلاگ را شروع کردم. طی این مدت نزدیک به 100 هزار بازدید از این وبلاگ صورت گرفته است. اما اکنون آدرس نوشتن عوض می شود تا به فضایی با امکانات بیشتر نقل مکان کنم.
در ادبیات علم اقتصاد پول از دو زاویه مورد تحلیل و بررسی قرار میگیرد: فعال بودن پول به این معناست که بانک مرکزی کنترل پول را در اختیار دارد و با اراده خود و براساس تصمیمات سیاستی میتواند پول را کم و زیاد کند. بنابراین، فعال بودن پول درواقع همان استقلال بانک مرکزی است که که برمبنای آن، بانک مرکزی میتواند سیاستهای پولی انقباضی و انبساطی را اجرا کند و البته در قبال آن مسئول و پاسخگو باشد. اما منفعل بودن پول یعنی اینکه بانک مرکزی تاحد زیادی اختیار کنترل پول را ندارد و و عواملی بیرونی تعیین کننده حجم پول در گردش است. این عوامل بیرونی میتواند سازوکارهای اقتصادی یا عوامل سیاسی باشند. البته عوامل سیاسی بحث اقتصاد سیاسی پول را پیش میکشند که منفعل بودن پول را تاحد زیادی تشدید میکنند. در شرایط منفعل بودن پول، این بانک مرکزی مستقل نیست که سیاستهای پولی را اجرا میکند، بلکه عوامل سیاسی و بیرونی، پول را به دنبال خود میکشند. البته بحث فعال و منفعل بودن پول مبحثی بسیار جالب و جذابی است که اقتصاددانان برسر آن مجادله ناتمامی داشتهاند. برای مثال، هم فریدمن و هم کینز معتقدند که پول فعال است. اما فریدمن معتقد است که پول روی بخش حقیقی اقتصاد تاثیری ندارد، درحالیکه کینز معتقد است پول بر متغیرهای حقیقی اثرگذار است. در کشورهای نفتی در شرایط فراوانی درآمدهای نفتی، پول بدون شک منفعل است و این مساله با کالای پست بودن علم اقتصاد در این اوضاع همخوانی کامل دارد. البته این موضوع به این معنی نیست که در شرایط کم بودن درآمدهای نفتی پول فعال است. هیوم، مالتوس، مارکس، شومپتر، کالدور،کیدلند و پرسکات پول را منفعل و ریکاردو، کینز، فریدمن پول را فعال میدانند.
فردا یکسال دیگر جوان تر و پیرتر می شوم. "همیشه چقدر زود دیر می شود".
این روزها بدجوری گرفتارم. البته یکی از آن گرفتاری ها ساخت یک سایت است که این وبلاگ را به آن تغییر دهیم و تبدیل کنیم.
امروز، دومین روز از پنجمین همایش تجارت الکترونیک است. دیروز به همراه چند کره ای و به اجبار در این همایش بودم. دیروز به دیدن نمایشگاه آلکامپ (اگر درست فهمیده و نوشته باشم) رفتیم. کره ای ها معتقد بودند که "کیفیت نمایشگاه پایین است. اما ایرانیها خیلی به این حوزه علاقه مند هستند و بنابراین، با وجود این علاقه، ایران باید سریعا در این حوزه رشد کند. می گفتند در کره چنین نمایشگاهی اصلا شلوغ نمی شود و تعداد بازدیدکنندگان بسیار کم است". اما به گمان من، این نمایشگاه، نمایشگاه دیگری هم بود: نمایشگاه آثار و پیامدهای استفاده از لوازم آرایشی.
دیروز وزیر ارتباطات و فن آوری می گفت: ما وضعیت اینترنتمان خیلی خوب است، منتقدی هم می گفت: مثلا ۱۰ دقیقه طول می کشد تا ایمیلی را چک کنیم.
از ساعت ۱ تا ۴ بامداد در فرودگاه بودم تا فردی را ببینم. دو خانمی که در بخش اطلاعات پروازهای ورودی از خارج برای پاسخگویی حضور داشتند به من نشان دادند که واقعا لوازم آرایشی چه قدرتی دارند و از سوی دیگر بی شعوری شان چقدر بالا است. قرار بود پرواز یک و سی دقیقه شب از فرانکفورت بنشیند، تا ساعت ۴ صبح یکی نبود به من بگوید این مسافر کجاست؟ همه به فکر آرایش خود بودند. نماینده لوفتانزا خواب بود. دیگری می گفت با ۵۱۰۰۱ تماس بگیر. بخش ویزا. تلفن را جواب نمی دادند. ای بین المللی.
فاصله میان دفترکارم تا دستشویی نزدیک به 300 متر است. امروز وقت بیرون آمدن از دستشویی، فردی با چشمانی پر از خون، گفت:
شما کارمند شرکت هستی؟
گفتم: به شما ربطی ندارد. بدون شک او نگهبان نبود. اما قصد داشت تا برای من خط و نشان بکشد.
به راه افتادم و به دفتر کارم آمدم. هنوز چند دقیقهای نگذشته بود که دیدم یکی در را باز کرد. همان فرد بود. گفت: خیلی بهت برخورد. من قدیمی اینجا هستم. من شما را ..... من فهمیدم که او و رفقایش میتوانند هرکاری بکنند و من و رفقایم هیچ غلطی نمیتوانیم بکنیم.
بهراستی چه باید کرد. از یکسو، به خاطر یک لقمه نان باید این شرایط را تحمل کنم و از سوی دیگر امنیت جانی ندارم. اگر امروز یکی از دوستان در این میان دخالت نمیکرد، احتمالا الان یکی دو بادمجان زیرچشم من کاشته شده بود.
سال 1385 به همراه گروهي از دوستانم پژوهشي در حوزه علم اقتصاد در ميان 9 دانشکده اقتصاد ايران (تهران، علامه طباطبايي، شريف، شهيد بهشتي، تربيت مدرس، الزهرا، امام صادق، فردوسي مشهد و شيراز) انجام داديم. اين پژوهش شامل تکميل يک پرسشنامه و همينطور گفتوگو پيرامون وضعيت علم اقتصاد بود و نتيجه آن بهطور مفصل در قالب نوشتاري در سومين همايش آموزش علم اقتصاد ارائه شد.. در بخشي از آن پژوهش، به بررسي مساله ميزان علاقهمندي دانشجويان علم اقتصاد ايران به دروس مختلف و از جمله اقتصاد سياسي پرداختيم. از ميان نزديک به 120 دانشجوي کارشناسي ارشد، نزديک به 40 درصد گزينه علاقه زياد و 20 درصد هم گزينه تاحدودي علاقهمند را انتخاب کرده بودند. اما نکته و شايد مشکل اين بود که در آن زمان و البته هنوز هم واحدي درسي با عنوان اقتصاد سياسي در هيچکدام از از دانشکدههاي اقتصاد ايران تدريس نميشد و نمی شود. در اين ميان و در گفتوگو با دانشجويان متوجه شدم، علاوهبر اينکه اقتصاد سياسي ارائه نميشود، کتاب خوبي هم در زمينه اقتصاد سياسي در بازار کتب اقتصادي براي خواندن وجود ندارد. خوشبختانه چند روز پيش در نشر ثالث باخبر شدم که کتابي با عنوان "نظريههاي اقتصاد سياسي" نوشته جميز اي.کاپوراسو و ديويد پي.لوين با ترجمه محمود عبداللهزاده روانه بازار شده است. چنانکه در مقدمه اين کتاب آمده است اصطلاح "اقتصاد سياسي" زائيده قرن هجدهم بود و جايگزين شده آن به جاي واژه اقتصاد حکايت از "تغيير شگرفي در نظام تامين نيازها، يا همان نحوه توليد و توزيع کالاها" داشت. کاپوراسو و لوين معتقدند که "اغلب تصور ميشود اقتصاد سياسي ادغام سياست و اقتصاد است، و اين مساله که مفهوم اقتصاد سياسي مبتني بر جدايي پيشيني سياست و اقتصاد ميباشد، کمتر پذيرفته شده است. متمايز ساختن سياست از اقتصاد به اين معنا نيست که آنها کاملا جدا و منزوي از يکديگر يا بيتفاوت نسبت به هم هستند، در يکديگر اثر نميگذارند يا در ساختارهاي متعين يکسان يافت نميشوند. براي مثال، توزيع کالاها و خدمات ممکن است در چارچوب بازار يا ساختارهاي سياسي رخ دهد. و سازمانهايي متعين، نظير بانکها، شرکتها، گروههاي ذينفع و اتحاديهها ممکن است براساس نوع فعاليتشان و مقولههاي تحليلي پژوهشگر، سازمانهايي سياسي يا اقتصادي باشند. بنابراين، وقتي ميگوييم اقتصاد و سياست جدا هستند، فقط منظورمان اين است که آنها از نظر تحليلي متمايز هستند".
کتاب حاضر با طرح دو مساله کليدي به ارائه رويکردهاي مختلف اقتصاد سياسي ميپردازد. اول، مسائلي که به ايده "بازار خودتنظيم" مربوط است. اين پرسش درباره اين موضوع است که نظام اقتصادي متشکل از افراد و انسانهايي که به دنبال برآورده ساختن منافع خود هستند با توجه به منابع محدود در دسترس خود، تا چه ميزان در اين راه موفق خواهند بود و "آيا در شرايط مدرن مداخله سياسي در اقتصاد تامين نيازها را بهتر ميکند يا مانع آن ميشود؟". دومين گروه از مسائل مربوط به مفهوم ارائه "يک دستور کار براي دولت" است. يعني "چه رابطهاي بين اهداف دولتي و منافع شخصي وجود دارد"؟
نويسندگان معتقدند که نظريههاي مختلف اقتصاد سياسي دو پرسش کليدي فوق را به طرق مختلف مطرح نموده و به آن پاسخ ميدهند. در اين کتاب سعي شده است تا به تفاوتهاي ظريفي که هر يک از رويکردهاي اقتصاد سياسي در کاربرد واژگان سياست و اقتصاد مد نظر داشتهاند توجه خاصي شود و بناي آنها ذکر شود. فصل اوکل کتاب با تعریفی از سياست و اقتصاد شروع ميشود. "رويکردهاي مختلف اقتصاد سياسي از واژههاي سياست و اقتصاد بهگونههاي مختلفي استفاده ميکنند. در اقتصاد سياسي بسيار مهم است که، براي مثال، قدرت را بهعنوان مفهومي محوري در سياست تلقي ميکنيم يا دولت را". مفاهيم متفاوت از اقتصاد و سياست به اقتصادهاي سياسي متفاوتي منتهي ميشوند. کتاب اخير با ارائه سه تعريف مختلف از سياست؛ سياست به مثابه حکومت، سياست به مثابه خدمت دولتي و سياست به مثابه توزيع آمرانه ارزشها، و همينطور ارائه سه مفهوم براي اقتصاد؛ محاسبه اقتصادي، فراهم کردن نيازهاي مادي و اقتصاد به مثابه رويکردي فکشده از بخشهاي سياسي و اجتماعي آغاز ميشود.
کتاب با آنچه رويکرد اقتصاد سياسي کلاسيک مينامد شروع شده و از آثار اقتصاددانان کلاسيک مشهوري مانند آدام اسميت و ديويد ريکاردو بهره ميگيرد تا موضوعات مورد نظر خود را بيان کند. اصطلاح اقتصاد سياسي، دوراني از زمان انتشار کتاب ثروت ملل آدام اسميت تا اصول اقتصاد سياسي جان استورات ميل در 1848 را در بر ميگيرد. البته برخي اين دوره را از فيزيوکراتها تا کارل مارکس ميدانند. رويکرد کلاسيک در دفاع از بازار خودتنظيم و اقتصاد آزاد بيان شده و نظريهپردازان آن بر اين عقيدهاند که "نظامي منفک از سياست و زندگي" است. استدلال اين رويکرد در دفاع از بازار آزاد، "نظام بازار را يک واقعيت مختص به خود، وصل به دولت، ولي نه يک نهاد فرعي" تلقي ميکنند. اين رويکرد بيشتر بر آن بود که اقتصاد مناسب است تا اقتصاد سياسي و "بنابراين، تعجببرانگيز نيست که به دنبال نظريههاي کلاسيک، اصطلاح اقتصاد جايگزين اصطلاح اقتصاد سياسي شد". اما امروزه دوباره واژه اقتصاد سياسي رواج يافته است تا بر اين نکته بسيار مهم تاکيد شود که "اقتصاد بهطور اجتناب ناپذيري سياسي" است. در بخش سوم کتاب و در ارتباط با اقتصاد سياسي ارائه ميشود. مارکس نيز "اقتصاد سرمايهداري را فطرتا نظامي سياسي نميدانست". اما کوشيد تا نشان دهد که نيروهاي سياسي چگونه از پويش فرايند اقتصادي نشات ميگيرند". پس از مارکس، نظريه نئوکلاسيک در فصل چهارم بررسي شده است. اين نظريه گرچه وامدار نظريه کلاسيک بود اما استدلال آن در مورد مساله ماهيت و هدف اقتصاد بازار مبتني بر "فلسفه اصالت مطلوبيت (فايدهگرايي)" بود. رويکرد نئوکلاسيک ارتباط "سياست با اقتصاد را بر مبناي ايده عدم کارايي بازار تعريف ميکند" و نارکايي بازار را با توجه به "اولويتهاي فردي و استفاده کارآمد از منابع مشخص ميسازد". از نظر متفکرين نئوکلاسيک "اقتصاد به معاملات خصوصي طالب بيشينهسازي فايده، و سياست به کاربرد قدرت دولتي براي همان هدف مطلق اطلاق ميشود". در فصل پنجم، اقتصاد سياسی کينزي ارائه ميشود. ايده او تاحدي شبيه به نئوکلاسيکها بود چرا که "بر نوعي از ناکارآمدی بازار" تاکيد داشت. ايده او در مورد دولت، نظريه اقتصاددانان کلاسيک و نئوکلاسيک درباره نقش بازار را با نقد مواجه ميکرد. در فصل ششم کتاب حاضر بحث اقتصاد سياسي جديد يا همان نظريه انتخاب عمومي مطرح ميشود. انتخاب عمومي که در مرزهاي مشترک ميان اقتصاد و سياست بحث شده، نشاندهنده بکارگيري رويکرد اقتصادي براي تحليل مسائل سياسي است که اين رويکرد با نام اقتصادداناني همچون مانکور اولسن و جيمز بوکانان گره خورده است و گروهي از اقتصاددانان از آن با عنوان "امپرياليسم علم اقتصاد" ياد ميکنند. رويکردهاي اقتصاد سياسي قدرتمدار، "سياست را برابر با کاربرد قدرت ميداند، و با يافتن قدرت در اقتصاد ادعا ميکند ثابت کرده که اقتصاد، سياسي است". اينجا اصطلاح اقتصاد سياسي آهنگي جديد ساز ميکند و صرفا بر ماهيت سياسي اقتصاد بدون توجه به تبعيت يا عدم تبعيت بازار از حکومت ميپردازد. در فصول هشتم و نهم، دو طريق جايگزين رابطه بين سياست و اقتصاد بررسي شده است که يکي بر دولت متمرکز است و ديگري بر مفهوم عدالت. "رويکردهاي دولتمحور با آزادکردن دولت براي پيگيري برنامه کار خودش در ارتباط با جامعه، موازنه بين بازار و دولت ا تغيير ميدهد". آخرين رويکرد اقتصاد سياسي ارائه شده در اين کتاب به مفهوم عدالت پرداخته است. اين دسته از رويکردها به مساله حوزه اقتصاد نه از نظر موفقيت يا ناکارآمدي بازار در تامين نيازها، بلکه از نظر حقوق شکلگرفته در بازار و حد و حدود اين حقوق ميپردازند. "يک بازار، نهايتا، يک نظام حقوق مالکيت است. و در اين ميان اين حوزه سياسي است که حقوق مالکيت را تعيين ميکند و اين عمل حد و حدود بازار را تعريف ميکند". نظريههاي عدالت مدار اقتصاد سياسي نهادهاي مبتني بر بازار را در برابر خواستههاي آدميت (Personhood) داوري ميکنند. البته اين "خواستهها از نظر مفاهيم مختلف متفاوتند". در اين فصل از کتاب سه رويکرد عدالتمدار آزاديخواهانه، قراردادي و هگلي بررسي ميشوند. رويکرد آزاديخواهانه "برعليه مداخله دولت در زندگي اقتصادي برمبناي يکيسازي شديد بين عدالت و حقوق مالکيت بحث ميکند". رويکرد دوم، قراردادي، چنين استدلال ميکند که "با قراردادن عدالت نه عمدتا در دفاع از حقوق مالکيت، بلکه از نظر قضاوت جمعي در مورد يک نظام اجتماعي عادلانه پذيراي حمايت از مداخله حکومت است". رويکرد سوم هم "بر تعيين اجتماعي افراد تاکيد" دارد. امید است که این کتاب و انتشار برخی کتب مشابه و مهم، بتواند در زمینه علاقهمندیهای موجود در این زمینه راهگشا باشد.
این روزها مشغول خواندن کتاب ارزشمند نظریه های اقتصاد سیاسی کاپوراسو منتشر شده از سوی نشر ثالث بودم. به اصطلاح یک بوک ریویو هم از آن برای صادق الحسینی فرستاده ام که اگر تائید کند در روزنامه دنیای اقتصاد چاپ خواهد شد. امروز ترجمه مقاله دیگری با عنوان اقتصاد سیاسی استالینیسم را شروع کردم.
چند روز پیش، در محل کارم، دو قرارداد کاری را دیدم. یکی فارغالتحصیل کارشناسی ارشد اقتصاد دانشگاه تهران بود که البته مدرک کارشناسی او مهندسی بود. به گمانم این فرد طی دوران تحصیلش شبها و روزها سختی کشیده تا در نهایت بتواند شغل مناسبی پیدا کند و طبقه اجتماعی خود را تغییر دهد. از سوی دیگر، قرارداد دوم مربوط به جوانی بود که مدرک تحصیلیش سوم راهنمایی بود. میگفت درسخواندن به درد نمیخورد. نکته جالب اما غمانگیز این بود که مبلغ قرارداد هر دو 219 هزار تومان بود. بهراستی عاقبت تحصیل چیست؟ البته دیروز ماجرای جالبتری را هم دیدم. یکی از آشنایانم که نزدیک به 34 سال دارد، و تازه مدرک کاردانی خود را از دانشگاه علمی- کاربردی گرفته است میگفت با حقوق پایه 400 هزار تومان در یکی از بخشهای شرکت نفت مشغول به کار شده است. دلم خیلی گرفت. من که اکنون مسئولیت نصفه و نیمه یک دفتر را به عهده دارم حقوق پایهام کمتر از این مبلغ است. دیشب یکی از دوستان میگفت که پسرم جوان است، کمی او را نصیحت کن تا درس بخواند و دانشگاه برود. گفتم: به خدا خجالت میکشم که او را نصیحت کنم. او اگر تحصیل نکند خیلی راحتتر است. عاقبتش هم با فرد تحصیلکرده تفاوت چندانی نخواهد داشت. بگذار جوانی کند و خوشگذرانی.
تفکیک جامعه به "اقتصاد" و به یک "واحد سیاسی" مفهوم جالبی است. زمانیکه از اقتصاد صحبت میکنیم، وجود یک موجودیت قابل تفکیک را میپذیریم، یعنی یک مکان (شاید بازار، اگر بتوانیم آن را یک مکان بدانیم)، یک قلمرو (همانگونه که مارکس میگفت)، لحظهای از کل به مفهوم هگلی، مجموعهای متمایز از روابط بین اشخاص که در اصل سیاسی یا خانوادگی نیست. این کاربرد برابر با پیدایش تاریخی اقتصاد به منزله نهادی جداگانه است. کارل پولانی، بیش از هر متفکر معاصر دیگر، توجه ما را به این جنبه از سازمان اجتماعی مدرن معطوف ساخته است: "یک بازار خودتنظیم خواهان هیچ چیزی کمتر از تفکیک نهادی جامعه به یک قلمرو اقتصادی و سیاسی نیست". اشاره به جدابودن اقتصاد، اعتراض و تردید کسانی را بر میانگیزد که معتقدند پروژه مدرن اقتصاد سیاسی تجدیدنظری در آن جدایی و بررسی نفوذ متقابل و همگرایی فرایندهای اقتصادی و سیاسی است.
جدابودن اقتصاد به معنای استقلال آن از دیگر جنبههای زندگی اجتماعی نیست. به این معنا نیست که اقتصاد، درواقع، میتواند به تنهایی پابرجا باشد. حتی آن اقتصاددانانی که بیش از همه به مفهوم خودتنظیمی بازار پایبندند، معتقدند که بازار برای مجموعهای هرچند محدود، از نیازها برای بقای خود به دولت متکی است. آدام اسمیت اصرار میورزد که دولت نه تنها نظم داخلی و امنیت در مقابل هجوم خارجی را حفظ میکند، بلکه به کارهای عمومی اساسی که بخش خصوصی در آنها فاقد وسیله لازم باتوجه به مقیاس پروژه است میپردازد. بنابراین، جدابودن به معنای استقلال یا فقدان شدید مداخله دولت در زندگی اقتصاد نیست.
برای اینکه بفهمیم جدابودن چه معنایی دارد، شاید اشاره به مقایسهای سودمند باشد. وقتی که از جدا بودن اشخاص، خودمختاری یا استقلال آنها صحبت میکنیم، منظورمان این نیست که آنها میتوانند به تنهایی زنده بمانند، یا اینکه آنها به شیوههای مهم به لحاظ اجتماعی شکل نگرفته و تعین نیافتهاند، یا اینکه آنها با بیتفاوتی به هم مربوط میشوند و از روشهایی که آنها، همراه با کسانی دیگر، یک کل بزرگتر واحدی را تشکیل میدهند ناآگاهند. در عوض منظور ما این است که هر یک از آنها آشکارا متمایز و مرتبط به دیگران ولی متفاوت از دیگران است. جدابودن به ما امکان میدهد تا بهطور قابل فهمی درباره فرد صحبت کنیم.
در مورد جدابودن اقتصاد نیز همانطور است، یعنی اقتصاد متمایز و متفاوت است و برابر با واحد سیاسی یا خانواده نیست. وقتی که به امور اقتصادی خود، مستقیما در زندگی خانوادگی یا سیاست درگیر نیستیم. وقتی که اقتصاد واقعی جدا باشد این حرف درست است، حتی اگر امور اقتصادی ما یک چارچوب سیاسی و حقوق را ایجاب کند. جدا در نظر گرفتن اقتصاد به ما امکان میدهد تا به طور شفاف درباره اقتصاد صحبت کنیم.
من اگر بهجای مترجم گرامی، آقای محمود عبدالله زاده بودم، از واژه فکشدگی به جای جدابودن استفاده میکردم. (نظریههای اقتصاد سیاسی، کاپوراسو و لوین، نشر ثالث). خواندن این کتاب را به دوستان عزیز توصیه می کنم.
کتاب ارزشمند نظریه های اقتصاد سیاسی نوشته جیمز کاپوراسو و دیوید لیواین با ترجمه خوب محمود عبدالله زاده از سوی نشر ثالث منتشر شده است. ارزش قرار گرفتن در کتابخانه شخصی را دارد.
کردان عزيز رفت. هنوز چند ساعتي از رفتنش نگذشته، دلم برايش تنگ شده است. مدتي بعد از آمدن دکتر کردان، شنيدم که يکي از دوستان به دليل توهين به جامعه علمي ميخواست به عنوان مدعي العموم از او شکايت کند. هر روز در بحثهايمان با دوستان در مورد فاجعهآميز بودن رفتار کردان گفتگو ميکرديم. اما امروز که او رفت خيلي غمگين شدم. اول، به دليل اينکه، ديگر، عاملي براي خواندن اساماسهاي خندهدار و ديدن دانشنامه آکسفورد و عکسهاي زيباي آکسفورد با حضور دکتر کردان و همکلاسيهايش وجود ندارد. دوم اينکه، براي مخابرات ناراحتم. نميدانم درآمد مخابرات در شب عيد نوروز از طريق اساماس چقدر بوده است، اما شک ندارم که اساماسهاي کرداني درآمد چشمگيري براي مخابرات داشته و از فردا درآمد مخابرات با افت شديدي روبرو خواهد بود. از سوي ديگر از فردا به جاي خنديدن و خواندن آن پيامکهاي خندهدار، تاحدي شادي در جامعه کم ميشود. اقتصاددانان ميگويند در مواردي بهجاي توليد ناخالص داخلي بايد به شادي ناخالص داخلي رجوع کرد تا ميزان شادي را ديد. بدون شک خنده شاخص شادي است. کردان خنده را هر روز بر لبان ما جاري و ساري ميکرد. از فردا چه کنيم؟ البته ميدانم که مخالفين نظر من ميگويند او با دروغ به اين منصب رسيده است. اما سوال من اين است که ارزش مدرک علمي چيست؟ مگر خدمت کردن به خلق خداوند و هزينه کردن پول نفت نياز به مدرک دکترا دارد؟ به نظر من که ندارد. اگر خودش هم نداشت دوستانش داشتند و سريعا دستش را رو کردند. من دلم براي دانشجوياني ميسوزد که سر کلاس کردان مينشستند و او با جسارت تمام ميگفته: ما در آکسفورد خيلي سختي کشيديم تا مدرک گرفتيم. الحق او خيلي سختي کشيده است. نميدانم اين اساماسها به او ميرسيده يا نه. من اگر بهجاي او بودم حق مالکيت معنوي اين اساماسها را ميخريم و مجليهاي مانند گلآقا چاپ ميکردم. بيشک درآمدش کمتر از وزير کشور نخواهد بود. به نظر من کردان نمونه روستازداگانی بود که مدرک میخواست اما به خوبی با قواعد اخلاق لیبرالی آشنا نبود. او نه تنها مدرک معتبر یا به قول معروف داغشو میخواست بلکه مَلَسِشو میخواست: او ترش و شیرین و قهر و ناز را با هم میخواسته اما، دریغ که به مزاجش سازگار نیامد. نمیدانم چه کسی به او خربزه و عسل داد.
در محل کارم، هر روز برای گرفتن چند برگ آچار باید به سراغ مسئول دفتر مدیر عامل بروم و از او کاغذ بگیرم. یادش بخیر، در تامین اجتماعی که بودم مدیر دفتر برنامهریزی اقتصادی برروی پرینتر نوشته بود برای پرینت با مدیریت هماهنگی شود. در محل کارم بیش از 85 درصد کارکنان، سوادی کمتر از اول دبیرستان دارند. مسئول بخش مالی نگران است که دفتر بودجه اختیارات او را محدود کند. راز بقای یک شرکت دولتی تنها و تنها در محدودیت ملایم بودجه است. این روزها خیلی گرفتارم. احتمالا باید از محل کارم استعفا دهم تا بتوانم به کارهایم برسم. البته تصمیم دارم مدتی در یک شرکت دولتی کار کنم تا از نزدیک با خرد کاربردی آشنایی پیدا کنم. کار کردن در یک شرکت دولتی بسیار سخت است. همه در حال تلاشند اما نتیجه اصلا خوب نیست. نمیدانم اگر در ارزیابی عملکرد ما نظر خانوادهمان را هم به طور مخفیانه بپرسند در نهایت نمره ما چند خواهد بود. نمره من بدون شک منفی خواهد بود. نیازمند یک همزادم. بخش دوم مقاله اقتصاد حباب مسکن را به روزنامه تحویل داده ام. چهارشنبه چاپ می شود. از تمامی مردانی که در پست قبلی جواب دادند متشکرم. راستش باید به خانمها بگویم که پیش از این قرار بود یک خانم این کتاب را برای من بخرد اما در نهایت از کتری او آبی برایم من گرم نشد گفتم اینبار به دنبال مردی بگردم.
آیا یک مرد مقیم امریکای شمالی اینجا را میخواند. به یک کتاب احتیاج دارم. پولش را می دهم. کمکُ کمکُ کمکُ ....
امروز صفحه اول روزنامه دنیای اقتصاد به یکی از مقالاتی که برایشان ترجمه کردیم اختصاص دارد. مقاله جذاب و خواندنی اقتصاد حبابهاي بازار مسكن نوشته اقتصاددان اتریشیُ مارک تورنتون. خواندن این مقاله را به طرفداران مکتب شیکاگو، کینزین ها و مکتب اتریشی علم اقتصاد توصیه می کنم. بخش دوم این مقاله هفته بعد منتشر خواهد شد.
اکنون نزدیک به سههفته از اعتراض بازاریان اصفهانی و تهرانی و لغو قانون مالیات بر ارزش افزوده میگذرد. در این میان مباحث بیشماری بر سر شتابزدگی در اجرای قانون مالیات برارزش افزوده، از یک سو، و ناکارآمدی نظام مالیات بر ارزش افزوده در ایران، از سوی دیگر، از سوی اقتصاددانان و نااقتصاددانان صورت گرفته است. بدون اینکه بخواهم به بحث در خصوص درستی یا نادرستی نظام اعمال مالیات بر ارزش افزوده در اقتصاد ایران بپردازم، میکوشم تا کمی درباره شیوه تعامل بازاریان با دولت بحث کنم. ظاهرا در ایران بازاریان به خوبی شیوه تعامل و گفتمان با دولت را میدانند و در گذر سالها فعالیت در شرایط یک اقتصاد دولتی فرایند تعامل بهینه با دولت را یادگرفتهاند. از همین روست که کمتر شاهد از کوره در رفتن بازاریان در تقابل با سیاستهای دولت هستیم. آنها کمتر دست به اعتراض در برابر سیاستهای دولت میزنند و معمولا از طریق کانالهایی که خود در گذر سالها با دولت ایجاد کردهاند گره از کار فروبسته خود میگشایند بدون اینکه هیچ اختلالی در نظام بازار پیش آید. برای مثال، کارگران ساختمانی را در مقایسه با بازاریان در نظر بگیرید. هنوز مدت زیادی از مرگ کارگران ساختمانی در سعادتآیاد تهران نمیگذرد. اما اگر تمام کارگران ساختماتی یک روز کار خود را تعطیل کنند و به نشانه اعتراض خود اعتصاب کنند، البته اگر بتوانند منافع خود را در یک راستا قرار دهند و این موضوع را درک کنند، آیا روز بعد یا حتی چند روز بعد قانون حق بیمه کارگران ساختمانی در ایران تصویب خواهد شد. به گمان به هیچ وجه. در تشریح این پاسخ منفی باید بگویم که: اگر بازار، پارلمان (نماینده حکومت) و جامعه مدنی را سه ضلع یک مثلث بدانیم، بدون شک قانونگذاری یا لغو پارهای از قوانین اجرایی باید در پارلمان صورت بگیرد. اما شیوه تعامل میان نهاد اقتصادی و نهاد سیاسی و از سوی دیگر شیوه تعامل میان نهاد سیاسی و نهاد اجتماعی باید مد نظر قرار گیرد. نهاد سیاسی وابسته به نهاد اقتصادی (بازار) به سبب تامین منافع خود، منافع اقتصادی نهاد بازار را تامین میکند و به منظور جلوگیری از خروج بازاریان از گردونه بازی همیشه نیمنگاهی به تامین منافع بازاریان دارد. یا برای مثال کارفرمایان ساختمانی بخشی از بازار را تحتالحفظ در اختیار خود دارند و هر بار به طریقی مانع از تصویب قانون حق بیمه کارگران ساختمانی میشوند. اما کارگران ساختمانی، همانند رانندگان اتوبوسرانی، از یک سو شیوه تعامل با دولت را بلد نیستند و از سوی دیگر، کانال ارتباطی چندان قوی هم برای تاثیرگذاری بر نهاد سیاسی ندارند.
نکته جالبتر این است که طرفداران حکمرانی خوب معتقدند که در یک اقتصاد نفتی، نهاد سیاسی، یا همان دولت مستقل از مردم یا همان جامعه مدنی است چرا که هزینههای خود را از طریق مالیات دریافتی از مردم تامین نمیکند. حال سوال این است که اگر دولت نفتی، هزینههای خود را از راه مالیات تامین نمیکند پس چطور میشود که همین دولت در مقابل اعتراض وفادارانه بازاریان سر تعظیم فرو میآورد و به خواسته آنان تن در میدهد؟ احمد اشرف کتابی با عنوان "موانع تاریخی رشد سرمایهداری در ایران" دارد و در آنجا میکوشد تا پاسخی هرچند کلی به این مساله بدهد. اما من شیوه پاسخ احمد اشرف را که بسیار کلی است نمیپسندم و اگر بخواهم صریحتر بگویم به گمانم باید از ارائه یک پاسخ کلی برای این سوال دوری کنیم. به گمان من پاسخ به این سوال نیازمند این است که شیوه تعامل هر یک از گروهها و طبقات حاضر در نهادهای جامعه مدنی و بازاریان را با دولت به طور جزئی مورد بررسی قرار دهیم.
به نظر میرسد در بررسی خاص رفتار بازاریان باید به این مساله کلیدی توجه داشت که همسویی تمام و کمال منافع بازاریان عامل مهمی در بروز کنش جمعی موفقیتآمیز آنان در تحقق خواستههایشان دارد، امری که به راحتی در میان کارگران ساختمانی یا کارگران زباله روب یا اقتصاددانان محقق نمیشود؟ برای نمونه فرض کنید تمامی اقتصاددانان بخواهند تصمیم بگیرند تا یکروز اعتصاب کنند. شخصا گمان میکنم که هرگز چنین اجماعی در میان آنان حاصل نخواهد شد چرا که منافع هر یک از آنان به طریقی تحت تاثیر قرار میگیرد. اما بازاریان میدانند که هدفشان از بروز کنش جمعی چیست و دوم به راحتی گرد هم جمع میشوند. به عبارت دیگر منافع برای بازاریان تعریف مشخص و همگنی دارد و در عین حال منفعت برای آنا یکچیز عینی و مشخص است. پس هنگام در خطر افتادن آن منافع به خوبی خطر را درک میکنند. اما سوال مهمتر این است که چرا اینبار بازاریان از کانالهای مرسوم خود برای تاثیرگذاری بر دولت استفاده نکردند و به اعتراض که امری غریب در میان بازاریان است دست زدند؟ تاریخ اقتصاد ایران کمتر حکایت از اعتراضات پر سر و صدای بازاریان دارد و همانطور که در فیلم کما نشان داده میشود آنها به آرامی و در گوشه عزلت به حل مشکلات خود میپردازند. اما چه میشود که اینبار بازاریان خونشان به جوش میآید و طاقتشان به سر میآید؟ اقتصاد سیاسی تعامل بازاریان و دولت در اقتصاد ایران کمی دستخوش تغییر شده و پیدا کردن سرمنشا این کلاف در عین اینکه بسیار مهم است اما کار چندان سادهای نیست.
نظام بودجه ریزی در شرکتهای دولتی ایران واقعا سخت و طاقت فرسا است. من هم به اتفاق یکی دو تن از دوستانم این روزها مشغول این کار هستیم. در پایان این کار حتما گزارشی از آن خواهم نوشت.
در مکمل بودن لیبرالیسم و دموکراسی: خوانشی از آراء هایک و بوکانان مقاله ای است از ویکتور ونبرگ که مشغول ترجمه آن برای روزنامه دنیای اقتصاد هستم.
اقتصاد حباب مسکن هم مقاله ای است از مارک تورنتون، اقتصاددان مکتب اتریشی که ترجمه آن تمام شده و در رونامه دنیای اقتصاد چاپ خواهد شد.
دوست خوبم محمد مالجو در گفتگویی با عنوان ارزيابي تعامل سياست و اقتصاد حك شدگي اقتصاد بر پيكر سياست به نکات جالبی اشاره کرده است. مالجو معتقد است که:
لب مطلب اين است كه رابطه ميان دموكراسي و نظام بازار نه يك رابطه عليتي بلكه يك تصادف تاريخي است. واقعيت اين است كه هيچ دولت دموكراتيكي تاكنون به براندازي نظام بازار مبادرت نكرده است. همين واقعيت را بايد تبيين كرد، يعني بايد تبيين كرد كه چرا هيچ جامعهاي دموكراسي را ضمن كنارگذاري نظام بازار تجربه نكرده است نه اينكه چرا دموكراسي به نظام بازار نياز دارد. پرسش اين است كه چرا نظامهاي سياسي دموكراتيك هرگز تا جايي پيش نرفتهاند كه امكان كنارگذاري نظام بازار را آزمون كنند. پاسخ خيلي پيچيده نيست. علت را بايد در درجه فوقالعاده بالا از توافق فكري جستوجو كرد كه نظام بازار را يا تاييد ميكند يا ميپذيرد. فراموش نكنيد كه از وحدت كلمه حرف نميزنم بلكه از توافق چنان قوياي صحبت ميكنم كه مخالفان نظام بازار و رهبرانشان هرگز حتي يكبار نيز در تاريخ كشورهاي سرمايهداري به آن دست نيافتهاند.
علت استمرار اين وضعيت ذهني ميان شهروندان كشورهاي دموكراتيك بازاري را بايد در يورشي جستوجو كرد كه از سوي نخبگان بازاري و متحدانشان ميان نخبگان دولتي به اذهان تودهها به عمل ميآيد. نخبگان بازاري و نخبگان دولتي در واقع نظام بازار را به جامعه تحميل ميكنند چون هر گونه تغييري در نظام بازار به نابودي قدرت و مزايايشان ميانجامد. نظام بازار به مدد مجموعهاي از قواعد و سنتهايي ميچرخد كه قدرت دولت را محدود ميكنند. چنين قواعد و سنتهايي مثلا از انتقال گسترده ثروت جلوگيري ميكنند و همچنين در گرو پخش قدرت در دستان نخبگان بازاري است.
مالجو در بخش دیگری از گفتگوی خود به نکته جالب دیگری اشاره کرده است:
بيترديد معضل توليد و رشد اقتصادي در اقتصاد ايران بياندازه خطير و جدي است. اما كمتر به اين نكته توجه ميشود كه حل معضل رشد اقتصادي در گرو توجه به بازتوزيع اساسي در ثروت نيز هست. بدون بازتوزيع ثروت اقتصادي در كشور نميتوان به حداقلي از توافق و سازش ميان همه طبقات براي حل معضل توليد رسيد. لازمه بازتوزيع ثروت اقتصادي نيز بهنوبه خود مستلزم بازتوزيع قدرت سياسي است كه هرگز در دستور كار هيچ يك از نيروهاي سياسي فعال در انواع انتخابات نبوده است. بدين اعتبار، اصلاحات اقتصادي بدون اصلاحات سياسي نه مطلوب است و نه ممكن. اقتصاد ايران هم در زمينه رشد اقتصادي با معضل روبهرو است و هم در زمينه عدالت و برابري. حل معضل رشد اقتصادي از جمله مستلزم بازتوزيع اساسي ثروت اقتصادي در جامعه است. بازتوزيع ثروت اقتصادي نيز بهنوبه خود در گرو بازتوزيع قدرت سياسي است. آن دسته از نيروهاي سياسي فعال در انتخابات كه بر حل معضل رشد اقتصادي تاكيد ميكنند از بازتوزيع ثروت اقتصادي پرهيز دارند و آن دسته از نيروهاي سياسي نيز كه براي بهبود عدالت به طرزي شعارگونه بر بازتوزيع ثروت اقتصادي اصرار ميورزند از بازتوزيع قدرت سياسي اجتناب ميكنند. ايران هرگز شاهد انتخاباتي نبوده است كه نيرويي مترقي به طور توأمان هم بر رشد اقتصادي و عدالت تاكيد كند و هم لازمه چنين تاكيدي يعني اصلاحات سياسي براي بازتوزيع قدرت سياسي را در دستور كار خود قرار دهد و از اين رهگذر براي برقراري نوعي سازش و توافق طبقاتي ميان اقشار گوناگون اجتماعي كه لازمه حل معضل رشد اقتصادي و عدالت است اهتمام ورزد. نشانهاي در دست نيست كه در انتخابات بعدي رياستجمهوري نيز وضع بهگونهاي ديگر باشد.
البته من در مواردی با او موافقم و در مواردی هم با مالجو اختلاف نظر دارم.
جان ویلیامسون طراح اجماع واشنگتنی مطلب جالب توجهی نوشته که مشغول خواندن آن هستم. به گمان این مطلب یکی از زیباترین مطالب نوشته شده در مورد اجماع واشنگتنی است.
عباس شاکری استاد اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی کتابی با عنوان تغییرات نقدینگی در ایران و تحلیل روند آن نوشته است که از سوی مرکز پژوهش های مجلس منتشر شده است. من پیشترها خلاصه آن را خوانده ام و کتاب در نوع خود جالب است.
دیروز پل کروگمن نوبل اقتصاد را دریافت کرد. بعضی دوستان معتقدند که دیروز روز غم انگیزی بود چراکه یک اقتصاددان کینزی نوبل اقتصاد را دریافت کرد. اما خوب این از زیبایی های علم اقتصاد و همینطور پیچیدگی های آن است که گونار میردال و فون هایک هم در یک سا نوبل اقتصاد را دریافت کردند. علاوه بر این کروگمن اقتصاددان بی نظیری است. از سوی دیگر اگر کمیته نوبل در سایر موارد رفتار درستی داشته پس اینبار هم باید رفتارش را درست تلقی کنیم. در ادامه یکی از مقالات او را که پیشتر ترجمه کرده بودم می گذارم. ميلتون فريدمن كيست؟
نويسنده: پل كروگمن. مترجم: محمدرضا فرهاديپور
پل كروگمن استاد دانشگاه اقتصاد پرينستون و نويسنده كتاب «اقتصاد بينالملل: نظريه و سياست» كه يكي از مشهورترين كتب موجود در زمينه اقتصاد بينالملل بدون توسل به محاسبات رياضي است، در سال 1991 جايزه جان بتيس كلارك را از سوي انجمن اقتصادي آمريكا دريافت كرد. فلسفه اقتصادي كراگمن ميتواند در مكتب نئوكينزي قرار گيرد. وي همچنين يكي از منتقدين سياستهاي داخلي و خارجي جورج بوش است. نوشته زير كه حدود يك ماه پيش توسط كراگمن منتشر شده است ضمن تجليل از فريدمن و بيان تواناييهاي علمي و اقتصادي او به انتقاد از برخي نظرات وي پرداخته و معتقد است همانطور كه فريدمن عليه كينز قيام كرد و دست به انجام اصلاحات زد درحال حاضر نيز علم اقتصاد نيازمند يك اصلاح طلب ديگر است.
تاريخ تفكر اقتصادي قرن بيستم بيشباهت به تاريخ مسيحيت قرن شانزدهم نيست. پيش از انتشار كتاب تئوري عمومي اشتغال، بهره و پول توسط جان مينارد كينز در سال 1936، مذهب رسمي علم اقتصاد – به خصوص در زبان انگليسي- تفكر بازار آزاد بود. اگر چه گهگاه ارتدادهايي در اين مذهب صورت ميگرفت اما اين موارد هميشه ناكام مانده و متوقف ميشد. كينز در سال 1936 نوشت كه اقتصاد كلاسيك « - همچنانكه تفتيش عقايد مقدس، اسپانيا را تحت سلطه خويش درآورده- انگلستان را تسخير كرده است». ادعاي اصلي اقتصاد كلاسيك اين بود كه تقريبا پاسخ همه مسائل و مشكلات بايد به نيروهاي عرضه و تقاضا واگذار شود.
اما در زمان وقوع ركود بزرگ، اقتصاد كلاسيك هيچگونه تفسير و راهحلي براي گذار از ركود ارائه نكرد. در اواسط دهه 1930 چالشهاي پيشروي مذهب مرسوم اقتصاد تاحدي زياد بود و نميتوانست بيش از اين به درازا بكشد. در اين هنگام كينز نقش مارتين لوتر را ايفا نمود و با نگاه تيزبينانه خود ارتداد قابل احترامي را از مذهب رايج علم اقتصاد انجام داد. اگر چه كينز به معناي واقعي يك چپگرا نبود اما براي نجات سرمايهداري قيام كرد، نه براي تسخير آن بلكه نظريه او بيان ميكرد بازارهاي آزاد متضمن دسترسي به اشتغال كامل نيستند و بدين ترتيب منطق دخالت گسترده دولت در اقتصاد را فراهم نمود.
كينزينيسم يك اصلاح بزرگ در تفكر اقتصادي بود و به طور غير قابل اجتنابي توسط يك ضد انقلاب بنيانگذاري شد. اما در اين ميان تعداد زيادي از اقتصاددانان در فاصله سالهاي 1950 تا 2000 تلاشهاي زيادي براي احيا، بقا و زنده نگه داشتن اقتصاد كلاسيك ايفا نمودند، اما هيچيك از آنها به اندازه ميلتون فريدمن تاثيرگذار نبودند. اگر كينز مارتين لوتر بود، فريدمن هم ايگناتيوس لويولا، موسس يسوعيون بود. همانند يسوعيون، پيروان فريدمن نيز همانند يك ارتش وفادار به آرمانهاي او عمل كردند و بهتر بگوييم - به طور ناقص- در برابر ارتداد كينزينيسم جنگيدند. با پايان قرن بيستم اقتصاد كلاسيك دوباره بسياري از نواحي تحت قلمرو سلطنتي خود را باز پس گرفت و بهراستي بخش اعظم اين اعتبار را مديون ميلتون فريدمن بود.
غايت آرزوي اقتصاد اين است كه علم باشد نه الهيات؛ چرا كه اقتصاد مربوط به زمين است نه آسمان. نظريه كينز در ابتدا به طور گستردهاي انتشار يافت چرا كه بهتر از اقتصاد كلاسيك به شناسايي جهان اطراف ما پرداخت و در اين راه نيز موفق بود. انتقاد فريدمن از كينز نيز كاملا موثر واقع شد بدليل اينكه به درستي نقاط ضعف كينزينيسم را شناسايي نمود. در اين نوشته به برخي از اشتباهات فريدمن نيز اشاره خواهيم كرد. براي مثال در مواردي چنين به نظر ميرسد كه فريدمن با خوانندگان خود رو راست نبوده است. اما من او را همانند يك اقتصاددان بزرگ ميستايم.
ميلتون فريدمن سه نقش عمده را در انديشه اقتصادي قرن بيستم ايفا نمود. فريدمن اقتصاددان بود، مطالب خود را به صورت تكنيكي مينوشت و تحليلهاي وي در خصوص رفتار مصرفكننده و تورم كمتر سياسي بود
اقتصاددان مطرح کینزی- امریکایی جایزه نوبل اقتصاد را دریافت کرد.
|
American academic Paul Krugman has won this year's Nobel economics prize, it has been announced. The Royal Swedish Academy of Sciences said the award recognised Mr Krugman's analysis of trade patterns and where economic activity takes place |
ای طلای سیاه، ای مولد مقام و جاه و ای همسر خورشید و ماه ...
ای آنکه دیگران را طلایی و ما را بلایی، دیگران را مشکل گشایی و با ما بیلطف و وفایی ...
ای که همه امیدها به توست و چشم ما به توست و جنگ دنیا به توست ...
تو آنی که رجال را ریاست میدهد و به آنها تدبیر و کیاست میدهی و به بزرگان سیاست میدهی ...
ای آنکه چون یوسف در چاه اسیری و پشتیبان هر امیدی و رفیق و هر وزیری ... تو را ستایش میکنیم که ...
دیگران را از ما راضی میسازی و با آنها نرد عشق میبازی،
تو را نیایش میکنیم و از تو خواهش داریم ... بیا و دیگران را به چیزی مگیر و آنها را نپذیر و اگر میسر است به ما هم تفضلی کن تا عمری سپاسگزار وجودت باشیم و ممنون از کرم وجودت باشیم و بهرهور از سودت باشیم ...
کتاب طنزهای نفتی، برگرفته از صفحات خواندنی تاریخ سیاسی نفت ایران، احمد راسخی لنگرودی، انتشارات کویر به تازگی وارد بازار شده است. روایتهای تاریخی آن بسیار جالب است. برای علاقهمندان به تاریخ نفت و مصیبت منابع کتاب جذابی است.
دیروز صبح به ساری رفتم تا در جلسه دفاع از طرح جامع مسکن استان مازندران شرکت کنم. ساعت ۵ بعد از ظهر جلسه تمام شد. جلسه سخت و نفس گیری بود. برای کسانی که زیاد از فرمولهای ریاضی سر در نمی آورند توضیح برخی مسائل بسیار دشوار است. اما یک هنر است.
امروز صبح در وزارت مسکن بودم، به همراه دکتر سوری از دانشکده اقتصاد شریف، دکتر درگاهی از دانشکده اقتصاد شهید بهشتی و در حضور سرکار خانم مینو رفیعی و فردین یزدانی، و سایرین به ارائه مقاله ام پرداختم. تجربه خوب و مفیدی بود.
فردا باید به فیروزکوه بروم و اولین روز تدریس شروع می شود. جمعه باید برای انجام طرحی در زمینه باغ شهرهای بومهن کار کنیم. البته عصر روز جمعه هم باید بر روی مسائل بودجه شرکت کار کنم. خیلی اوضاع خراب است. جلسه دفاع از طرح جامع مسکن یزد و قزوین هم در راه است. هفته بعد.
In this issue:
What would a scientific economics look like?
Peter Dorman ……………................. download pdf …...........................................…..166
Sen’s economic philosophy:
The revival of economics as a moral science
L. A. Duhs ........................................... download pdf ....................................................173
New thinking on poverty
Paul Shaffer ........................................ download pdf ....................................................192
The financial crisis
How far could the US dollar fall?
Jacques Sapir ...................... download pdf ....................................................232
What’s in a number? The importance of LIBOR
Donald MacKenzie .............. download pdf .................................................... 237
Progressive conditions for a bailout
Dean Baker ………….......... download pdf …………….....………...............……243
دیشب با این سوال مواجه شدم که چرا حباب از بازار مسکن شروع شده است؟ به دلیل همزمانی این سوال با یک کار دیگر پاسخی کوتاه به آن می دهم:
هنگامي كه بانكها به منابع بانكي فدرال رزرو با نرخ بهره پايين دسترسي پيدا ميكنند، ميتوانند به مشتريانشان با نرخهاي پايينتر وام بدهند. بر اثر تغييراتی که در نرخ موجوديهاي موثر فدرال رزرو (Effective federal funds rate) اتفاق افتاد: افزايش این نرخ در طول دهه 70 و به اوج رسيدن آن در زمان كشمكش پل ولكر در مورد تورم در نرخ 18 درصد، و در نتيجه به طور كلي كاهش آن در دهههاي 1980 و 1990 و سپس رسيدن به مقادير پايين تاريخي در اوايل دهه 2000؛ در طول دوره حباب در بازار مسكن نرخ هاي بهره رهنهاي قراردادي 30 ساله بعد از سال 2000 در پايينترين سطح خودشان بعد از سال 1970 قرار داشتند. هنگامي كه نرخهاي بهره كاهش مي يابند، قيمتهاي دارايي و قيمتهاي املاك در حال افزايش هستند و برعكس.
ميزان وامهاي املاك در بانكهاي تجاري امریکا ابتدا در نوامبر 1994 فراتر از يك تريليون دلار بوده است. پس از آن این رقم در نوامبر 2002 به بيش از 2 تريليون دلار و در مي 2006 به ميزان 3 تريليون دلار رسيد. علاوهبر فدرال رزرو، عوامل ديگري هم مستقيما به هدايت اين پولهاي اعتباري بهسمت املاك كمك كردند. ابتدا، در سال 1997 صاحبخانهها با 250 هزار دلار معافيت مالياتي براي سود سرمايهاي كه از فروش خانهشان بهدست ميآورند، روبرو شدند (500 هزار دلار براي زوجها) كه به منافع مالياتي صاحبخانه اضافه ميشد. ميتوان گفت كه اين تفكيك مالياتي جرقه حباب در بازار مسكن را روشن كرد. دوم، شركتهاي با سرمايه دولتي مانند Fannie Mae و Freddie Mac كه ميتوانند به سرمايه با نرخ سوبسيدي دسترسي پيدا كنند به دليل وجود اين فرض ضمني و همینطور خاطر جمعی از اینكه دولت فدرال ضمانت آنها را ميكند، شروع كردند به وجهالزمان قرار دادن مسكن رهني در قبال اعطای وام در مقادير زياد. اين نمايندگيهايي كه حامي آنها دولت است كمك ميكنند به تحريك جريان اعتباري براي وام گيرندگان ريسك دارتر كه به روش ديگري به اين اعتبارات دسترسي ندارند و در نتيجه به كاهش استانداردهاي اعتباري در موسسات وامدهنده کمک ميكنند. مشكل اين موسسات بزرگتر از آني است كه حتي آلن گرينسپن به شكل عمومي آنها را مورد طعنه قرار داد. در حقيقت مشكل اصلي مربوط به آلن است، نه فاني و فردي.
نرخ هاي پايين مصنوعي كه توسط فدرال رزرو ايجاد شده است برروي بي انگيزگي افراد براي پس انداز تاثير ميگذارد و آنها را تشويق ميكند براي مصرف و سفته بازي بيشتر قرض كنند. تاثير تزريق پول توسط فدرال رزرو كاهش نرخ پس اندازهاي فردي در طول دهه 1980 و 1990 است و در اوايل دهه 2000 نرخ پساندازهای شخصی به صفر نزدیک شد- و حتي پايين تر از آن- و اين يعني اينكه متوسط افراد بيشتر از آنچه كه درآمد دارند، هزينه ميكنند. مشكل نرخ پسانداز پايين فردي، داراييهاي متورم و قيمت هاي املاك مصنوعي است كه مسلما باعث ميشود افراد احساس ثروتمندتر بودن كنند و باعث ميشود كه داراييهاي ملکیشان را به پول نقد تبديل كنند وقتي كه رهنهاي مسكنشان را دوباره سرمايه گذاري ميكنند. در دوران حباب در بازار مسكن بيشتر آمريكاييها از خانههايشان مانند يك عابر بانك بزرگ براي برداشت پول نقد از دارايي ملكيشان استفاده ميکنند. سايرين هم از دفترچه بانكي جادويي از رهنهاي دوم براي هزينه كردن داراييهايشان در خانههايشان استفاده ميكنند.
(منابع این نوشته در کامپیوتر این جانب موجود است. راستش روز چهار شنبه این هفته قرار است در همایش سیاست های حمایتی و مسکن گروه های کم درآمد" مقاله ای با عنوان "نوسانات ادوار تجاری اقتصاد کلان و تاثیر آن بر بازار مسکن" ارائه دهم و برای همین مشغول نهایی کردن آن مقاله هستم. واقعیت این است که بخش اصلی این مقاله را یاشار حیدری و فردین یزدانی انجام داده اند و من تنها می روم تا آن را ارئه کنم. نتایج بدست آمده در مقاله بسیار جالب هستند.). این هم یک نوشابه برای خودم بود.
We have learned that what we called "cash" and considered perfectly safe is not necessarily so secure.
او معتقد است که این بحران چهار درس برای مردم امریکا به همراه دارد:
Handle moral hazard better
To limit risks to the system, build better derivatives
Trust markets, not Wall Street titans
Ideas matter
دنی رودریک معتقد است سیاستمدارن با رد طرح بوش نشان دادند که آنها چیزی میدانند که اقتصاددناان از آن بی خبرند.
این مقاله هم در نوع خود جالب است.
حامد قدوسی هم مطلبی در سایت الف نوشته است. اما نمی دانم انتشار این مطلب حامد در سایت الف چقدر با این پست او با عنوان "اقتصاد، احزاب و روزنامه نگاران" تطابق دارد. به گمان من یکی از گرفتاریهای ما این است که امروز با اقتصاددانانی همچون احمد توکلی و الیاس نادران در یکسوی جوی آب قرار داریم.
No free market economist thinks "greed is always good." What we think is good are institutions that play to the self-interest of private actors by rewarding them for serving the public, not just themselves
چند روز پیش به اتفاق دوستانم نشسته بودیم. یکی پیشنهاد داد که به دو گروه تقسیم شویم و هر گروه موضوعی را انتخاب کرده و به یکی از اعضای گروه مقابل گفته و او با پانتومیم آن را به دوستان خود بفهماند تا آنها جواب بدهند.
من را صدا زدند و گفتند با پانتومیم سرمایه داری را نشان بده. اگر شما بودید چه می کردید؟
تاریخ شفاهی ایران مجموعه مصاحبه های جذاب تاریخی است که میتواند بسیار جالب و آموزنده باشد.
در بخش انتشارات موسسه مطالعات ایرانی کتبی همچون عمران خوزستان: عبدالرضا انصاري، حسن شهميرزادي، احمدعلي احمدي و برنامهانرژي اتمي ايران: تلاش ها وتنش ها: مصاحبه با اکبر اعتماد و برنامهريزي عمراني و تصميمگيري سياسي: منوچهرگودرزي، خدادادفرمانفرماييان وعبدالمجيد مجيدي را بخوانید. من از میان این سه نفر منوچه گودرزی را خیلی دوست دارم. او یک تکنوکرات واقعی است. سياست و سياستگذاري اقتصادي در ايران (1350-1340)، مصاحبه با علينقي عاليخاني هم در این مجموعه موجود است.
1- این نامه نشان داد که در بانک مرکزی از اون بالا کفتر میایه و بانک مرکزی نه تنها در دولت نهم از سازمان مدیریت و برنامهریزی و استانداریها عقب نمانده، بلکه میتواند رکورد دار تعویض مدیران باشد.
2- در بند 2 نامه مظاهری آمده است که " گزارش وضعيت هر بانک در قالب اسلايدهاي نمايشي کامپيوتري (پاورپوينت) نيز تهيه گرديد". فیالحال معلوم است که مظاهری چه دل خوشی دارد. برادر عزیز: خدمت کردن به مردم و عدالت محوری را با پاورپوینت کاری نیست و بدون شک به دلیل استفاده از پاورپوینت گزارش مظاهری مورد قبول واقع نشده است.
3- پیشنهاد من این است که آقای مظاهری به ریاست کمیته المپیک منصوب شود و اقتصاد ایران در المپیک تورم و بیکاری شرکت کند. از هم اکنون مدال برنز ما قطعی است.
4- بند 5 نامه مظاهری بر دریافت مطالبات معوق بانکی "از مشترياني که تسهيلات دريافتي را در محلي غير از موضوع تسهيلات دريافتي از بانک مصرف کردهاند" تاکید دارد. من اگر بهجای آقای مظاهری بودم، پیشنهاد میدادم تا به کسانی که تسهیلات دریافتی را در محل موضوع دریافت تسهیلات به کار گرفتهاند پاداش کلانی داده شود.
5- به گمان من مظاهری برای حل مشکل نرخ ارز باید پیشنهاد میداد نرخ ارز به 10 تومان کاهش یابد.
نیم ساعت پیش مشغول نوشتن بازی همکارانه بودم تا کمی با حامد قدوسی بحث کنیم. اما به ناگاه صاحبخانه عزیزتر از جانم، زنگ زد و گفت که میخواهم شما را ببینم. اینجانب سراپا شور و شعف به دیدنش رفتم گفتم: ای عزیز، امر کن: گفت شما باید 150 هزار تومان به مبلغ اجارهخانه اضافه کنی. اگر هم نمیخواهی باید خانه را تا 15 روز دیگر ترک کنی. این مبلغ 60% بر نرخ پیشین اجارهخانهاش میافزاید. امروز تازه فهمیدم که من خانه صاحبخانهام را اجاره نکردهام، بلکه آن فرد متفکر و معقول و اندیشمند مرا اجاره کرده است. بازی همکارانه را فراموش کردم تا به دنبال برآورده کردن خواسته صاحبخانهام بروم. من این دستاورد بزرگ را به تمامی برنامهریزان اقتصادی دولت نهم تبریک میگویم و از آنها یک سوال دارم: چگونه شما میتوانید این خدمات گرانقیمت و ارزشمند را به ما ارائه دهید؟ به صاحبخانه گفتم: من مدرک کارشناسی ارشد دارم. گفت: من با آقای کردان همکلاس بودهام و دکترا دارم.
دیروز به ورزشگاه آزادی رفتم تا بازی پرسپولیس و پگاه گیلان را ببینم. باید به مدیریت ورزشگاه آزادی بگویم: ای مدیر، ای ابرمدیر، ای سازمانگر، ای تو که علم مدیریت را متحول کردهای، ای تو که آنچنان بلیت فروشی را سازماندهی کردهای که مگو و مپرس. البته همه یکصدا میگفتند توپ تانک فشفشه، بلیت فروش "نقشهکشه" (جون عمش). من نمیدانم دوستان عزیزمان در تربیت بدنی دولت نهم اگر نمیتوانند در المپیک مقام بیاورند، حداقل نمیتوانند این بلیت فروشی ورزشگاه آزادی را هم سرو سامان بدهند؟ البته ما در المپیک چند موفقیت بزرگ داشتیم که یکی از آنها عامل جابجایی آقای آشتیانی به مدیریت باشگاه استقلال بود: دوچرخه سواران تیم ملی به خط پایان رسیدند. دوم: پرتابکننده چکش تیم ملی هر سه پرتابش خطا بود. من شخصا همینجا قول میدهم که اینجانب در دور بعدی المپیک در پرتاب چکش و نیزه و دیسک شرکت کنم و همه را را هم خطا کنم. البته دیروز فهمیدم که اگر خانمها به ورزشگاه بیایند، همه یکصدا میگویند: آی خانم کجا کجا. بعد .... البته دیروز در روزنامه اعتماد خواندم که طی سه سال اخیر 42 استاندار عوض شده و 5 بار هم مدیریت باشگاههای پرسپولیس و استقلال. این خود نشاندهنده مدیریت نوین است.
نکته جالب این بازی این بود که وقتی داور بازی، دستور تکرار پنالتی را صادر کرد، تماشاچیان، یکصدا میگفتند: داور بین المللی همینه، همینه. البته هروقت به استادیوم آزادی میروم یاد آن نابینای فیلم آفساید و حرف دلنشینش میافتم.
دیروز صبح به دفتر ثبت اسناد رسمی رفتم. زعفرانیه: اولین نکته جالب این بود که نسوانی که کارهای این دفترخانه را انجام میدادند از آنهایی بودند که من هرگز آنها را در دانشکدههای حقوق ندیده بودم. البته یکی از همین جماعت زیبارو گفت: که ما کار تعهد انجام نمیدهیم. به دفترخانه دیگری رفتم در خیابان آذربایجان. اینجا خبری از نسوان نبود مثل ورزشگاه آزادی. البته این رجل را هم در دانشکده حقوق ندیده بودم. اینجانب دیروز تعهد دادم که خانه، زمین، زمینی وقفی، غیر وقفی، وام مسکن، قسط مسکن ندارم. البته میخواستم آنجا بگویم که من صاحبخانه دارم اما نگذاشتند. البته به او گفتم که مشکل نسل من این است که هویت ندارند.
روز شنبه به بانک ملت رفتم: گفتم من حسابی میخواهم که کارت الکترونیکی، توانایی خرید و فروش اینترنتی، برداشت پول با دفترچه در هر نقطه از ایران و .... را داشته باشد. فرمی دادند و پر کردم. چند روز بعد رفتم: گفتند گزینه صدور کارت شما فعال نشده. خرید اینترنتی هم فعلا نمیتوانید انجام دهید. برای برداشت پول با دفترچه هم باید دو روز دیگر بیایید. براستی اگر مرحوم پدر بزرگم که 2 هزار گوسفند داشت مدیر این بانک میشد میتوانست این خدمات را به همین خوبی ارائه دهد؟ هرگز نمیتوانست.
علت بروز مساله معمای زندانی این است که زندانیان هیچگونه ارتباطی با هم ندارند و از سوی دیگر بنابر شرایطی که برایشان بهوجود آمده به یکدیگر اعتماد نیز ندارند و به عبارت دیگر مساله معمای زندانی مساله گروههای کوچک است.
اما مساله گروههای بزرگ، مساله جدیتری است بدلیل اینکه وجود هرگونه ارتباطات اضافی یا بازتکرار انتخابها به هیچوجه نمیتواند نتایج را به طور موثر تعدیل کند. برای مثال مساله سواری مجانی ممکن است در هیچ صورتی حل نشود.
امروز برای اجاره یک واحد مسکونی به منطقه شهرک ژاندارمری تهران رفته بودم. در این منطقه تقریبا نرخ اجارهای کمتر از 25 میلیون رهن برای یک واحد مسکونی 75 متری وجود نداشت. البته بهجز یکی دو مورد تقریبا تمامی نرخهای اجاره واحدهای مسکونی این منطقه برای یک واحد مسکونی 80 متری 30 میلیون تومان و کمی بیشتر بود. سال گذشته در همین ایام به این منطقه رفتم. آن زمان نرخ اجاره یک واحد مسکونی 80 متری بین 20 تا 22 میلیون بود. به عبارت دیگر نرخ اجاره یک واحد مسکونی در طی یکسال بیش از 36 درصد رشد داشته است. از سوی دیگر محاسبات شخصی من برای کالاهایی که در طول روز استفاده میکنم نشان میدهد که افزایش قیمت مواد خوراکی در بازه زمانی یکسال گذشته حداقل و در کمترین حالت بین 40 تا 45 درصد بوده است.
بنابراین با فرض ثابت بودن درآمد، قدرت خرید فرد طی این بازه زمانی به شدت کاهش یافته است. پس باید در این بازه زمانی درآمد فرد نیز متناسب با این افزایش قیمت افزایش یافته باشد. مثالی بزنم: فردی را در نظر بگیرید که سال گذشته ماهانه بین 600 تا 700 هزارتومان درآمد داشته است. براساس قوانین حداقل دستمزد موجود درآمد این فرد امسال حداکثر و در بهترین حالت 800 هزار تومان خواهد بود. به عبارتی دیگر در طول یکسال درآمد وی در مجموع نزدیک به یک میلیون و دویست هزارتومان افزایش مییابد که حتی نمیتواند افزایش نرخ اجاره مسکن را هم پوشش دهد. پس این فرد باید در مقام و هر جایگاهی که هست سایر منابع مالی مورد نیاز خود را از جایی جور کند؟ اگر کارمند است وارد فرایند رشوهگیری و فساد اداری و سازمانی و دوشغلی بودن و اینها شود. اگر راننده تاکسی است باید خدمت خود را به هر طریق بسیار گرانتر بفروشد. اگر فروشنده است باید به هر نحو دست به گرانفروشی بزند. اگر معلم خصوصی است باید نرخ تدریس خصوصی را تقریبا 100 درصد افزایش دهد. از حرف اصلی دور نشوم. اگر فردی در این جامعه با تحصیلات عالی و متولد دهه 1350 بخواهد در شرایط بسیار معمولی زندگی کند بدون شک با روزی 15 ساعت کار هم نمیتواند هرساله فقط افزایش نرخ اجاره مسکن را بپوشاند. پس زمانیکه هزینه مسکن افزایش مییابد لاجرم باید از سایر هزینهها کاسته شود. لذا بیماریها و سوء تغذیه و کاهش تفریحات و استراحت و غیره باید به سراغ او بیایند.
این روزها میبینم که مدام در تمامی روزنامهها میگویند از رونق بازار مسکن کم شده است. کدام بازار مسکنی اینچنین رونق دارد که در طی یکسال بدون هیچ کار و تلاشی برای صاحبش بیش از 35 درصد سود به همراه بیاورد. یا میشنوم که کسی گفته انشاءالله قیمت مسکن و نرخ اجاره کاهش خواهد یافت. نمیدانم این حرفهای بیپایه و اساس از کجا در میآیند. اما خواهشی که دارم این دوستان بیایند و من را نیز با خودشان به آن واحدهای مسکونی ببرند که در طی یکسال گذشته نرخ اجاره و قیمت آنها کاهش یافته است.
مقاله قیافه ظاهری کاندیداها و نتایج انتخابات مقاله بسیار جالبی است. این مقاله به بررسی و تحلیل اثر ظاهر و قیافه کاندیدا بر انتخابهای رایدهنگان میپردازد. البته این موضوع به دلیل دشواری اندازهگیری و شناسایی مکانیزمهایی که چهره و ظاهر کاندیداها را با نتایج انتخابات مرتبط میسازد چندان تا به حال مورد بررسی قرار نگرفته است. این مقاله ویژگیهای ظاهری کاندیدا و اثر آن بر انتخاب رایدهنده را بررسی میکند. به منظور انجام این کار، نویسندگان مقاله چهره 972 کاندیدای سیاسی ایالات متحده را متغیرسازطی نموده و نشان دادند که چهره و فیزیک ظاهری یک کاندیدا اثری کم اما معنادار بر انتخابهای فردی رایدهندگان دارد. نویسندگان این مقاله معتقدند که با تحول در جمعیت و تغییر سلایق در قرن بیست و یکم و ظهور نسلی که بسیاری از آنان انگیزهای برای شرکت در انتخابات ندارند، این نسل نیازمند آنند تا از طریق فیزیک ظاهری و جذابیتهای ظاهری کاندیدا انگیزه پیدا کنند و در انتخابات شرکت کنند.
راستی این یکی دیگر از مشکلات جامعه امریکا در کنار بحران مالی این کشور است که کاندیداهای این کشور قیافه خوبی ندارند؟ نه؟
این حلالیت طلبی اقتصادی هم از آن حرفهای خیلی یکجوری است. فرض کنید یک تیم سیاستگذاری اقتصادی سیاستهایی را اتخاذ کنند و پس از آن رکود اقتصادی و تورم افسار گسیخته دامن جامعه را بگیرد. تعداد خانوارها و افراد زیر خط فقر و خط مرگ هم روزبهروز بیشتر شود. روزهای سخت یکی پس از دیگری به سختی بگذرد. عدهای قدرت خریدشان هر روز کمتر و کمتر از روز قبل شود. شیرکاکائو از 200 تومان ظرف دوماه بشود 350 تومان. قیمت پنیر و تخم مرغ در لحظه بالاتر برود. عدهای هم به شکل ناخواسته هر روز نقدینگی را بیشتر کنند و آن تورم شدید هر روز بیشتر و بیشتر احساس شود. البته در این میان هم هر روز یکی بگوید ما باید بدانیم تورم تحت تاثیر نقدینگی نیست. البته ما هم که میدانیم. یکی دیگر بیاید و بگوید حجم نقدینگی باید با تولید ناخالص داخلی برابر باشد. در تاکسی از هرکس که بپرسی در چه فکری؟ بگوید: در این فکرم که کرایه این مسیر چند است؟ به عبارت دیگر بیثباتی قیمتها منجر به بیثباتی روانی شود. بنزین سوپر از لیتری 500 تومان بشود لیتری 150 تومان. یکی هم بیاید و بگوید آقا مصرف انرژی ما دو برابر ژاپن است. در پمپ بنزینها کارکنان پمپ بنزینی کارت از جیبشان در بیاورند و در دستگاه کارت خوان بگذارند و به لیتری 400 تومان بفروشند. برق در تابستان مدام قطع شود و زمستانی سخت بگذرد. هنوز تا چند سال بعد مردم باید تاوان سیاست تثبیت قیمتها را بدهند. بعد یک دفعه یکی بیاید و بگوید: ای ایها الناس ما را ببخشید و حلال کنید. حلالیت طلبی شاید در عرصه روابط شخصی آنهم صرفا در برخی موارد معنایی داشته باشد اما حلالیت طلبی در عرصه عمومی و به خاطر تحمل روزهای سختی که ناشی از سیاتگذاریهای نادرست اقتصادی و اجتماعی در هر جامعهای به مردم تحمیل شده و خواهد شد، هیچ معنا و مفهومی ندارد. نمیدانم چطور میشود که برخی به فکر این سیاست حلالیت طلبی در عرصه اقتصاد میافتند.
نیمهشبی بهاری در سال 1912 كنار خیابانی در كپنهاگ جسد مردی را یافتند آراسته، ساعت طلا و كیف پول در جیب، بی هیچ نشانهای از ضربوجرح. مأمور پلیسی كه به صحنه رسید با حیرت دریافت متوفیٰ كسی نیست جز فردریك هشتم پادشاه دانمارك.
بعدها نوشتند پادشاه شصتونه ساله گاهی به تنهایی بیرون میزد و تا پاسی از شب در خانههایی شادیافزاتر از كاخ سلطنتی یله میشد. در شب واقعه ظاهراً اعلیحضرت غرق لذت حضور در یكی از همین اماكن جان سپرد و اهل خانه كه مرد مفخـّم را نمیشناختند پیكر بیجانش را از ترس استنطاق پلیس كنار پیادهرو گذاشتند.
غرابت چنین واقعهای، كه بدون مدرك معتبر باوركردنی به نظر نمیرسد، به سرزمینی برمیگردد كه سلطنتش شغلی است مانند سایر مشاغل اداری، و پادشاه هم از بیتالمال حقوق میگیرد: نه دشمنان خونی دارد و نه متملقان كاسهلیس. و مربوط است به عصر پیش از تلویزیون و مجلات رنگی و جار و جنجال الكی دربارۀ اشخاصی كه مشهورند چون شهرت دارند.
میگویند شاه عباس هم برای آگاهی از حال رعیت با لباس مبدّل میان خلایق میرفت. از آدمی مدیر و مدبر و در عین حال بیرحم مانند او بعید بود. مدیریت و تدبیر یعنی فرد به كمك دستگاه ديوانی بداند كجا چه میگذرد. پادشاه دانمارك اگر زیرآبی میرفت برای آبتنی در بحر عشق بود، نه فالگوشایستادن و نظرسنجی.
بر پایه نوشته های دوست علی خان معیرالممالک، نوه دختری ناصرالدین شاه، زنان درجه اول شاه قاجار ماهی ۷۵۰ تومان و زنان درجه دوم از ۲۰۰ تا ۵۰۰ تومان حقوق در ماه دریافت میکردند. حقوق ماهیانه صیغه های درجه سوم شاه از یکصد تا یکصد و پنجاه تومان در ماه بود.
مدتی پیش برحسب اتفاق با یکی از ناشران حوزه ادبیات آشنا شدم و امروز عصر به دیدنش رفتم. در قفسه پشت سرش کتابهایی از ادوارد بروان، لئون تولستوی، جین آستین، ویکتور هوگو و کریستین بوبن و ... بود. نکته جالبی میگفت که ذهنم را به خودش مشغول ساخت. میگفت نسل ما و یا تا همین چند سال پیش همگان به دنبال خواندن رمانهای معروف نویسندگان نامآور بودند. یکی برادران کارامازوف داستایوفسکی را از ما میخواست، دیگری، تاریخ اجتماعی راوندی و یکی هم کتاب یوهان ولفگانگ گوته را. بسیاری از رمانهای معروف در جامعه حادثهساز و جریان آفرین میشدند. جالب بود که یکی دو نسخه از کتابهای قدیمی که داشت نشان از 6000 نسخه چاپ داشت که برای روزگار خودش و در مقایسه با امروز بسیار جالبتوجه و از سوی دیگر تاملبرانگیز بود. اما میگفت: این روزها همه میآیند و کتابهایی را از ما میخواهند که در مجموع 20 خط نمیشوند. کتابهای روانشناسی، روحی و روانکاوی. کتابهایی راحت الحلقوم که خواندنش نیم ساعت طول نمیکشد. روزگاری همه دیوان حافظ میخواستند و سعدی. اما حالا همه کتاب تنبلمنشانه حافظ و سعدی کیارستمی را میخواهند. این روزها ناشرانی مثل جیحون موفقند با کتابهای 10 تا 50 صفحهای. میگفت ناشران میترسند کتابی را که 200 یا 300 صفحه دارد بیش از 1000 یا 2000 نسخه چاپ کنند. فروش نمیرود. کتاب و کتابخوانی ظاهرا به سمت و سوی دیگری حرکت کرده است و نسل امروز که من هم چندان با آنها غریبه نیستم خواستههایی عجیب دارد.
آلن بلایندر، اقتصاددانی از دانشگاه پرینستون، معتقد است که رئیس جمهور دموکرات، باراک اوباما، به منظور ایجاد برابری میان فقیر و غنی بهتر است.
کیسی مولیگان، اقتصاددانی از دانشگاه شیکاگو، معتقد است رئیس جمهور جمهوری خواه، مک کین، به منظور ایجاد برابری میان زن و مرد بهتر است.
به راستی مساله اصلی پیش روی جامعه امریکا برابری زن و مرد است یا برابری فقیر و غنی؟
مدتی پیش مقاله ای نوشتم برای مقایسه طراحی نهادی خروج محور در تقابل با تعهد محور. این بخشی از آن مقاله است:
قواعد بازي در سرمايه داري به سبک امريکايي با سرمايه داري به سبک ژاپني بسيار متفاوت است و اين دو سبک تفاوت هاي عظيمي با سرمايه داري به سبک اروپايي (به استثناي انگليس) دارند. حتي در اروپا نيز تفاوت هاي چشمگيري ميان ترتيبات نهادي سرمايهداري در کشورهاي مختلف اروپايي وجود دارد. اما اين نظامهاي نهادي با جزئيات بسيار متفاوت در ايالات متحده، ژاپن و اروپا سطوح مشابهي از رفاه و ثروت را براي شهروندان خود به ارمغان آورده اند. همگي اين نظام ها داراي بازارهاي مالي کارا، پول سالم و سيستم هاي تامين اجتماعي موفق هستند.
دلايل متعددي براي اين عدم همگرايي نهادي در ميان اين نظام هاي سرمايه داري وجود دارد. 1- تفاوت ترجيحات اجتماعي، مبادله ميان برابري و فرصت. براي مثال اروپاييان نسبت به امريکايي ها برابري و تثبيت را ترجيح مي دهند، بنابراين بازار کار آنها و ترتيبات دولت رفاه اين کشورها منعکس کننده اين ترجيحات هستند. 2- وجود مکمل در بخش هاي مختلف اقتصادي، براي مثال وجود حکمراني شرکتي و فعاليتهاي بازار مالي ژاپن. 3- ترتيبات نهادي مورد نياز توسعه اقتصادي مي توانند به طور معناداري هم درميان کشورهاي ثروتمند و هم درميان کشورهاي فقير متفاوت باشد. همچنانکه نورث مي گويد: امروزه اين شناخت در ادبيات اقتصادي بوجود آمده است که نهادهاي کارا مي توانند اشکال متفاوتي داشته باشند و همگرايي اقتصادي لزوما به معناي همگرايي نهادي نيست.
در منطق خروج شرکتها اساسا به روابط کوتاه مدت در ميان خود و همچنين قراردادهاي کوتاه مدت با نيروي کار بر اساس عملکرد آنها علاقهمند هستند. اما در منطق تعهد (اعتراض) شرکتها به روابط دائمي ميان شرکتها و نيروي کار خود علاقهمند بوده و شرکتها بيشتر به عملکرد گروه کارگران تا عملکرد فردي آنها، پاداش مطابق ارشديت و شایستگی، استخدام بلندمدت و سهيم بودن صلاحيت و شايستگي در جايگاه آنها توجه دارند. در سيستم تعهد، منابع انساني به عنوان سرمايهگذاري تلقي مي شوند نه به عنوان يک عامل حاضر در تابع توليد، و روابط بيروني نيز به عنوان منبع اطلاعاتي و شايستگي تلقي مي شوند، نه صرفا به منزله عوامل توليد.
به طور کلي الگوي خروج کم و بيش براي کشورهاي انگليسي- امريکايي و الگوي تعهد (اعتراض) هم براي ژاپن و برخي کشورهاي اروپايي کاربرد دارد (گرونوگن[1]،1997).
شواهد فراواني براي بيان تفاوت هاي موجود در سازمان هاي صنعتي مختلف اين کشورها تابه حال مورد بررسي قرار گرفتهاند: مقايسه روابط خريدار و فروشنده و الگوي ملي سازي شرکت ها در انگلستان و آلمان( لان و باکمن، 1996)،مورلند[2] (1996) گزارش ميدهد که 99 درصد از 400 شرکت رده اول امريکايي در فهرست بازار سهام قرار گرفتهاند در حاليکه اين نسبت در کشورهاي اروپايي تنها 54 درصد بوده است. در ايالات متحده بانکهاي تجاري به صورت قانوني از نگهداري سهام در حسابهاي خود منع شدهاند اما در آلمان و ژاپن بانکهاي بزرگ نقش مهمي در تامين مالي شرکتها و شفافيت مالي آنها برعهده دارند. در فرانسه و ايتاليا و اسپانيا اغلب مالکيتها دولتي است. در يک مطالعه به مقايسه تفاوت هاي موجود ميان آلمان و ايالات متحده/ انگليس پرداخته شده است.
جدول1. مقايسه سيتم هاي انگليسي- امريکايي و آلمان
|
|
انگليسي-امريکايي |
آلمان |
|
مشخصات عمومي |
محوريت بازار |
محوريت دروني |
|
روابط کوتاه مدت |
روابط بلند مدت | |
|
رقابت |
همکاري | |
|
حکمراني شرکتي | ||
|
سهامداران مهم |
افراد |
شرکتها، بانک ها |
|
ابزار کنترلی سهامداران |
خروج ،مبادله |
اعتراض، روابط بلند مدت |
|
سهيم شدم مديران |
زياد |
نه چندان زياد |
|
کنترل بستانکار |
وام |
مالک بخشي، نظارت |
|
مقررات |
حمايت هاي بازار سهام بانک ها مالک نيستند مالکيت غير مقطعي |
موانعي در تجارت سهم مالكيت بانکها مالکيت مقطعي |
|
حکمراني قراردادي | ||
|
روابط |
بازار، ادغام |
شبکهها |
|
قراردادها |
رسمي |
متقابل |
|
اجراي قرارداد |
دادگاهها |
اعتبار شخصي فرد |
|
مديريت کار | ||
|
بازار نيروي کار |
رقابتي |
محافظت شده |
|
قراردادها |
رسمي |
متقابل |
|
انگيزه |
دستمزد، سهيم بودن در سود |
دستمزد، امنيت شغلي |
|
نظارت مديريت |
پايين |
متقابل |
Source: Gelauff en den Broeder [1996].
خروج و در مقابل آن تعهد دو منطقي هستند که از طريق طراحي نهادي عمل مي کنند. بازار نهادي است که شديدا بر پايه منطق خروج فعاليت مي کند. علم اقتصاد ابتدا به عنوان تئوري بازار و رفتار بازارها توسعه يافت به طوريکه اقتصاد همواره تمايل به ديدن جهان از چشم خروج دارد.
به طور طبيعي اقتصاددانان به تفکر درمورد اين گزينه تمايل دارند كه مکانيسم (خروج) بسيار کارا است و بايد به شدت مورد استفاده قرار گيرد (هيرشمن،1970: 16).
به نظر مي رسد که سازمانها (شامل واحدهاي سياسي و حکومتگران) به طور طبيعي استراتژي هاي تعهد محور را مورد استفاده قرار مي دهند. اگر هزينه يا موانعي بر سر راه خروج در مقابل نارضايتي موجود وجود دارد ممکن است اعتراض روش بهتري براي ايجاد تغيير باشد. به همين دليل انتظار مي رود که سازمانها براساس منطق تعهد طراحي شوند.-
- دو روش براي انعطاف پذير نمودن عملکرد و کارايي- گزينه هاي انعطاف پذير يا مشخصات انعطاف پذير در گزينه های معين؟
خروج و تعهد از نظر مشخصات و خواص ثابت و انعطاف پذير از يکديگر متمايز مي باشند. خروج مرتبط با حاکميت بازار و قراردادهاي موضعي و با دست باز ميان شرکت هاي رقيب و مستقل ميباشد. بر اساس منطق خروج مشخصات مطلوب يک گزينه با خروج و انتخاب گزينه ديگر به دست ميآيد. در حاليکه مديران بيروني (سهامداران) بعد از مديران اجرايي قرار دارند، آنها به عنوان کارشناس به جاي ابزارهايي براي تحت تاثير قراردادن مديريت توسط مالکان فعاليت ميکنند. نارضايتي مالکان باعث ميشود که حق مالکيت خود بر شرکت را بفروشند. البته عکس العمل آنها با قيمتهاي بازار يا سلسله مراتب درون شرکت تنظيم ميشود. ماليکت شرکتها موضوع تجارت عمومي بازار سهام است.
اگر کارگران، مهارتهاي لازم براي استفاده لازم از تکنولوژي جديد را نداشته باشند، مجددا تخصيص مييابند يا اخراج ميشوند و کارگران ديگري با مشخصات مورد نظر استخدام خواهند شد. از سوي ديگر اعتراض تاحدي با رقابت و تاحدي با روابط هماهنگ ميان شرکتهاي مرتبط در شبکههاي با روابط کمتر و بيشتر بادوام ارتباط دارد. در زمان نارضايتي، عوامل نسبت به آن اعتراض ميکنند و براي حذف نارضايتي هاي موجود از طريق رفتارهاي متقابل تلاش ميکنند. اشکال متفاوتي از حاکميت ميان بازار و سلسله مراتب وجود دارد. مالکيت از طريق مالکيت خصوصي، مالکيت مقطعي ميان شرکتها، مالکيت بانکها، سهيم شدن با قابليت تجارت محدود و محافظت در برابر پيشنهاد خريد سهام يک شرکت براي اعمال کنترل از تجارت عمومي محافظت مي کند. مالکان شرکتها براي تصحيح فعاليت مديران اجرايي شرکتها از طرق غير اجرايي تلاش مي کنند. بر پايه استراتژي تعهد گزينه دلخواه با تغيير مشخصات آن گزينه بدست مي آيد. کارگران با درجه اي از تعهد شرکت نسبت به تامين اشتغال آنها ممکن است تمايل بيشتري براي يادگيري مهارتها و استفاده مجدد از تکنولوژيهاي جديد داشته باشند. اين مورد نه تنها سوال از بود و نبود انعطاف پذيري است بلکه حکايت از اين است که دستيابي به انعطاف پذيري در هر سيستمي با روش بخصوصي بدست مي آيد.
تفاوت ميان خروج و اعتراض تنها به سازماندهي مالکيت و روابط ميان شرکتها مربوط نيست بلکه براي سازماندهي روابط دروني سازمان ميان مديريت و نيروي کار و ميان مديريت مرکزي و مديريت مياني به کار مي رود. اين امر به طور وسيع از ترتيبات و محيط نهادي جامعه ناشي مي شود (نورث،1973).
[1] . Groenewegen
[2] . Moerland
تصمیم دارم تمام عمرم را وقف پزشکی کنم که به نظرم از همه مشاغل بهتر است، زیرا چه خوب عمل کنی چه بد، دستمزدت را میگیری. ما هیچوقت مقصر نیستیم، مرده مقصر است. بالاخره، حسن این حرفه در این است که مردگان شریفترین و رازدارترین مردم دنیا هستند و هرگز دیده نشده از پزشکی که آنها را کشته است گله و شکایتی داشته باشند. (مولیر، طبیب خیالی، پرده سوم، صحنه دوم)
درپی نگارش مطلبی در مورد تجربه یکی از دوستانم برای حضور در بانک پاسارگاد، حامد قدوسی با ارئه یک مدل به قول خودش ساده که هنر اقتصاددانان بزرگی همچون کوز است (در ایران هم آن را نمیفهمند)، نقدی بر تحلیل من از رفتار بانک و همینطور چارچوب فکری من وارد نموده است. اینجا بر آنم تا در پاسخ به او مطالبی را بیان کنم:
1- حامد گفته است که بانک (يا هر بنگاه اقتصادي ديگري) افرادي را که متخصص امور بانکي ( يا بنگاه مورد نظر) نيستند، استخدام ميکند، آنها را آموزش ميدهد و بعد هم آنها را به کار ميگيرد. به عبارت ديگر "آموزش ] اوليه[ تاثيري روي مهارت فرد در پايان تحصيل ندارد".
فرض کنیم بانک در شرايط وجود اطلاعات نامتقارن ميان کارفرما و کارگزار، و همان مساله مخاطرات اخلاقي افراد را استخدام ميکند، آنها را آموزش ميدهد و بعد هم آنها را به کار ميگيرد. اقتصاددانان براي شرايط وجود اطلاعات نامتقارن ميان کارفرما و کارگزار، مدلهاي زيادي تبيين کردهاند. يکي از مدلهايي که براي حالتي که کارگران و کارکنان بايد آموزش ببينند و پس از اتمام آموزش کار خود را با مهارت و کيفيت برتر ارائه دهند، الگوي ضمانت (Bonding) از سوي کارگزار يا کارگر يا کارمند است. در اين الگو، مقدار عايدي يا لذت فرد از کمکاري و در رفتن از زير کار (T) و احتمال توجه کارفرما به کمکاري وي یا لو رفتن کم کاری او (P) مساله اساسي است. در مقابل، بنگاه از فرد ضمانتي مالي ميگيرد (A) که پس از دوره آموزش محل کار خود را ترک نکند و به تعهد خود پايدار بماند (خروج در برابر وفاداري زورکي نه تعهد).
اما مثال: دستمزد پرداختي توسط بانک به هر يک از کارکنان (5000 واحد) را معادل عايدي و لذت ناشي از کمکاري ميگيريم. اما اينجا از فرض حامد استفاده ميکنيم مبنی برانيکه "با فرض ورودي هاي يک سان اگر فردي از رشته پيچيده تر فارغ التحصيلي شده باشد شانس اين که توانمندي فردي اش بيش تر باشد بالاتر است" من تنها به اين فرض ساده اين نکته را ميافزايم که احتمال لورفتن اين گروه از کارگران و کارکنان – افراد دارای توانمندی بیشتر- (5 درصد)- در قبال کمکاري ساير گروهها (10 درصد) کمتر باشد. فرض کنيد ضمانت بانک (بنگاه) در برابر بروز رفتار کمکارانه برای گروه اول 75000 واحد (سخت کوشترها) و برای گروه دوم 50000 واحد باشد. فرض کنيم هزينه هر واحد نظارت (اضافی) هم براي بنگاه معادل 100 واحد باشد.
الف: مقدار بهينه نظارت بانک (بنگاه) براي گروه اول (سختکوشترها یا همان غیر اقتصادیهای مد نظر بانک) با احتمال لورفتن کم کاري 5 درصد، برابر با 1.33 است و در نتيجه هزينه نظارت بر اين گروه برابر 166 واحد. در نتيجه کل هزينه فرد براي اين بنگاه، با احتساب دستمزد وی 5133 واحد است.
ب: مقدار بهينه نظارت براي بانک (بنگاه) ناشی از رفتار گروه دوم (کمتر سختکوشها) با احتمال لو رفتن کم کاري 10 درصد برابر با يک است و در نتيجه هزينه بانک براي نظارت بر اين گروه برابر با 100 واحد. در نتيجه کل هزينه اين گروه براي بنگاه 5100 واحد است.
با اين حساب، بانک یا هر بنگاهي که با مساله اطلاعات نامتقارن روبرو است بايد دست به انتخاب کدام گروه بزند؟ اگر پاسخ گروه اول (اشخاص مورد نظر حامد) باشد، باید بگویم امان از این تخصیص بهینه منابع.
2- حامد مدعی است که سادهسازی مدل، هنر یک اقتصاددان است، اما من معتقدم هنر روش علمی، چه در علم اقتصاد، چه در علم فیزیک و سایر علوم، این است که کدام فرضیه یا فروض را انتخاب کنیم، لذا انتخاب فرض ساده صرفا کفایت نمیکند، از میان فروض ساده باید دست به انتخاب بهترین زد. شخصا برخی از فروض مدل حامد را اصلا قبول ندارم.
3- اما مهمترین فرض مدل حامد: "آموزش تاثيري روي مهارت فرد در پايان تحصيل ندارد". گریگوری منکیو، اقتصاددان برجسته دانشگاه هاروارد در مقدمه کتاب علم اقتصاد خود به نکته بسیار جالبی اشاره میکند (نقل به مضمون میکنم): در طی بیست سالی که آموزش دیدهام تنها یک درس بینش مرا به شدت تحت تاثیر قرار داد و آن "کلیات (اصول) علم اقتصاد بود". او میگوید که این درس و آنچه در آن آموختم، "زندگی مرا دچار تحول کرد". خوب، حالا که اهمیت آموزش علم اقتصاد روشن شد - آن هم نه از سوی یک اقتصاددان داخلی- باید ببینیم که حامد چگونه این فرضیه به قول خودش ساده و از نظر من غیر عقلایی را انتخاب کرده است. (به مساله گردش داراییها در سطح بانک توجه کنیم، گردش نیروی انسانی در مشاغل مختلف)
4- اکنون اهمیت آموزش، حداقل اصول علم اقتصاد، از سوی اقتصاددان برجستهای بیان شد. از سوی دیگر میدانیم هر علمی زبان خاص خود را دارد:ریاضیات زبانی دارد و زیست شناسی زبانی و اقتصاد هم زبانی و ادبیاتی. اجازه میخواهم فرض سادهای را پیش بکشم مبنی بر اینکه "کار بانک" قرابت بیشتری با علم اقتصاد و دروسی که دانشجویان این رشته میگذرانند، دارد تا شیمی و فیزیک و زیست شناسی و پزشکان با سواد، بنابراین، بانک باید دست به انتخاب کدام گروه بزند؟ لابد باز هم فرقی نمیکند. البته خوب از نظر تو برای کارمندان بانک شاید نکند اما به نظر چرا می کند.
5- به گمان من، انگيزهها سنگ بناي زندگي امروزياند. بنابراين، تقريبا در اغلب موارد شناخت انگيزهها، کليد حل هر معما است. لذا يکي از وظايف اصلي اقتصاددان همين شناسايي انگيزههاي موجود در ماوراء رفتار فرد و تحليل آنها است.
6- دانستن انيکه چه چيزي را بايد سنجيد و به چه نحوي، ميتواند در درک پديدهها و سادهسازي آنها موثر باشد. در موارد 5 و 6 من و حامد مشکلي نداريم. اما محل اختلاف ما، در انتخاب فرض ساده است و به عبارت بهتر معتقدم:
7- سادهسازي بايد (همچون مقالات کوز و دیگران) عقلايي باشد نه غير عقلايي. ايرشناليزيشنسازي کار اقتصاددان نيست.
8- برگردیم به یکی دیگر از فروض کلیدی حامد. "حتي با فرض وروديهاي يک سان اگر فردي از رشته پيچيده تر فارغ التحصيل شده باشد شانس اين که توانمندي فردياش بيشتر باشد بالاتر است"، این فرض گر چه سادهاست، اما چندان عقلايي به نظر نميرسند. در مورد این فرض، هم بايد بگويم: اگر فردي از رشته پيچيدهتر فارغ التحصيلي شده، احتمال کمکاري او در محيط کار بيشتر است. (مدل بند اول). به دليل داشتن پتانسيل بيشتر در تمامي حوزههایی که حامد بدان معتقد است، از جمله عدم شفافيت بيشتر، نسبت به گروهي که از رشته سادهتري بالا آمدهاند. مثلا استعداد بیشتر برای سواری مجانی. چنین فردی همواره معتقد است که جامعه به او ظلم نموده و جایگاه او برتر از این است. لذا همیشه در معرض خطر کم کاری یا بروز فسادهای اداری و مالی قرار دارد.
9- حامد: فرض کنيم که "علم اقتصاد يا همان تخصيص بهينه منابع" يعني "حاکميت تحليل هزينه- فايده بر رفتار فرد" و در نتيجه اجتماع و جامعه. اما یک سوال: با توجه به فروض تو، آموزش تحليل هزينه - فايده به يک اقتصادخوانده سادهتر است يا يک جامعه شناس ( تجربه دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه تهران را با هم به ياد بياوريم. يا کلاس درس دکتر درگاهي در مقطع کارشناسي ارشد اقتصاد شريف را میتوانی پیگیری کنی) چه برسد به یک فیزیکدان یا شیمیدان؟ قطعا از نظر تو حداقل این است که تفاوت مهمی وجود ندارد، پس وای به حال منکیو.
10- از نوشته حامد اينگونه بر ميآيد (و البته با جاست کیدینگی که در کامنتهایش دیدم، برایم مسلم شد) که اقتصادخواندههاي ايراني از سختکوشي کمتري برخوردارند نسبت به ساير رشتههاي دانشگاهي در ايران (علوم پايه يا مهندسي و پزشکي). پس آيا براي بانک بهتر نيست افرادي را استخدام کند که ذهن سادهتري براي پذيرش هرگونه آموزش نسبتا سادهای را دارند تا يک پزشک (که حتما در تمام طول عمرش فکر میکند به او ظلم شده و باید در جایگاه بهتری قرار بگیرد)؟ اینکه تو این پیش فرض ساده (و ببخشید از نظر من سادهلوحانه) را از کجا آوردهای، من نمیدانم. اما حاضر نیستم چندان برایش تره خورد کنم.
11- سطح تحليلي مساله "تخصيص بهينه منابع" بسيار مهم است. ممکن است يک رفتار از ديدگاه يک فرد خاصی عقلايي باشد و تخصيص بهينه منابع هم صورت پذيرد، اما، حامد، بايد ديد، آيا در نتيجه اينگونه بهينهسازي هاي فردي، تخصيص منابع در اجتماع هم بهينه بوده است؟ براي مثال؛ فساد مالی و اداری، از دیدگاه متقاضیان و عرضهکنندگان هر گونه فساد، منافع فردی آنان تامین شده است، به خصوص اگر در بخش خصوصی باشد، اما آیا منافع جامعه هم حداکثر شده است؟ اگر جواب مثبت است که ما دیگر با هم حرفی نداریم. یا در مورد مساله دروغگويي (کامنت شماره 13 در وبلاگ من).
12- گزينه 11 را به شکل ديگري بازگو کنيم: انتخابهاي مستقل فردي، چه خوب چه بد، بر افراد زيادي که فرد آنها را نميبيند و نميشناسد تاثير ميگذارد. لذا اگر چه ممکن است فرد از نظر خود منابعش را به شکل بهينه تخصيص داده باشد، اما شاید موجب تخصيص غير بهينه منابع در سطح اجتماع شود؟ برداشت من از لحن نوشته تو اين است که "اينجا ديگر اقتصاددان هيچ وظيفهاي ندارد؟" (حداقل در توصیف) و اگر اينگونه است ما با هم اختلاف عقيده بسيار شديدي داريم.
13- در اينکه "تخصيص بهينه منابع وظيفه اقتصاددان نيست"، ما توافق داريم. اما اينکه رفقاي داخلي شما چه فکر ميکنند، من نميدانم. اما من در مقام يک اقتصادخوانده، هرگز آنگونه که تو گفتهای و فکر میکنی، نبوده و نیستم. منظور این جمله است: " رفقای اقتصادخوانده داخلی ما ]احتمالا منظورت من هستم[ خود را در مقام تعيين کننده تخصيص بهينه منابع قرار ميدهند و به نظرشان مي رسد که چون اقتصاد خوانده اند پس تخصيص بهينه منابع حتما اين است که بانک آنها را استخدام کند". در ثاني، از اينکه ميبينم از نظر تو وظيفه يک اقتصاددان، تحليل چگونگي تخصيص منابع در سطح اجتماع و ارائه راهکاري براي آن نيست، بسيار متاسف و متاثر شدم. اگر کار اقتصاددان نيست حتما کار زيست شناس، يا شيميدان (در سطح کلان) است؟ آنها ظرف کمتر از يک هفته ميتوانند بریا اینکار آموزش ببينند.
14- از زاویهای دیگر: امروز اگر به یک پزشک یا مهندس یا شیمیدان یا فیزیکدان برجسته بگوئیم نرخ بیکاری و تورم در جامعه بالا است، ظاهرا از نظر تو احساس او حداقل شبیه به یک اقتصاددان است؟ اما من هرگز اینگونه فکر نمیکنم. اقتصاددان یک عمر آموزش دیده تا فقط و فقط به شکل فردی به تحلیل چنین مسائلی نپردازد.
15- اما اين موضوع فارغ التحصليلان ايران و شما از ما بهتران خارجي و فرنگ رفته و از فرنگ برگشته و درک بهتر شما از مقالههاي ساده: منظورم اين حرف شماست که " شايد اين برايتان جالب باشد که در عالم اقتصاد هر قدر مدلي که ساخته مي شود سادهتر و با متغيرهاي کمتري باشد و ولي در عين حال بتواند شهود مهمي را منتقل کند ارزشمندتر است. بسياري از مقالات واقعا تاثيرگذار در اقتصاد (مثلا مقاله کوز در باب کارکرد بازار به جاي حقوق مالکيت - که اکثرا هم در ايران بر عکس فهميده ميشود-، مقاله مصيبت برنده، مقاله راي دهنده تاثيرگذار، مقاله زيرقيمت فروش رفتن عرضه اوليه و ... ) که همه مقالههاي مهمي هستند مدل بسيار ساده اي دارند." به گمان حضرتعالي، من و امثال من اين مقالهها را خوب نميفهيم، و همانطور که از بند 2 نوشتهی شما بر میآید: درک من ( و رفقایم) از تعريف علم اقتصاد و اقتصاددان اشتباه است. اينکه شما مقالات را بهتر ميفهميد چيزي جز همان دليل تهراني و شهرستاني بودن مدير بانک پاسارگاد نيست. اما، من هم به قول جلال آل احمد "کم ... از فرنگ برگشته" (مانند صحرائیان) ندیدهام که هزار و یک جور ادعای اقتصادی دارد، اما در عمل رزومهشان را روی میز نمیگذارند.
16- نمیدانم مشکلات نظام بانکی ایران ( منظورم بانکهای دولتی است) ناشی از چه عواملی است؟ اما بدون شک، آنها در طی سالیان سال، از استراتژی حامد پیروی کردهاند. امروز عملکرد آنها نشانمیدهد و میتوان گفت حداقل، بخشی از این مشکلات، حتما و حتما به حضور نیروی غیرمتخصص و عدم حضور نیروی متخصص در امور بانکی مرتبط است.
پ.ن: اما پزشکان باسواد. سازمان تامین اجتماعی ایران مورد مطالعاتی خوبی برای حضور پزشکان در ردههای تصمیمگیری در مورد سرمایهگذاری و مسائلی صندوق بازنشستگی است. من چندین سال از عمرم را در این سازمان گذراندهام و میتوانم بگویم قضیه به این سادگیها هم که حامد میگوید نبوده و نیست. من با چندین نفر از این دوستان باهوش همواره این مشکل را داشتم که توان درک اعداد را نداشتند.
یکی از دوستانم، دارای مدرک کارشناسی ارشد اقتصاد از دانشگاه تهران، میگفت که در بخش نیروی انسانی سایت بانک پاسارگاد؛ فرمهای مربوط به گزینش و استخدام کارکنان را پر کردم. اما چند ماهی گذشت و خبری نشد ( جالب است که در این مدت به یکی از دوستان او که فارغ التحصیل مقطع کارشناسی دانشگاه آزاد با معدل نسبتا پایین ظرف مدت دو هفته تماس گرفته و مصاحبه نیز انجام شده است). این دوست من، سهامدار بانک پاسارگاد هم هست. چند ماه بعد که بانک پاسارگاد افزایش سرمایه داده بود، برای انجام امور مربوط به سهام خود به دفتر مرکزی بانک مراجعه کرده و به ناگاه، یادش میآید که دفتر نیروی انسانی بانک هم در همین ساختمان است. به آنجا رفته و میگوید که من چند ماه پیش برای استخدام در بانک شما اقدام کردم و هنوز هم، جوابی دریافت نکردهام. مسئول محترم نگاهی به مدارک او میکند و میگوید شما متولد تهران نیستید و شهرستانی میباشید و لذا شرایط لازم برای استخدام در بانک ما را ندارید.
کارشناسی ارشد اقتصاد دانشگاه تهران در پاسخ میگوید که من از زمان دبیرستان به تهران آمدهام. در ثانی این چه استدلالی است.برای مثال اگر من متولد یک روستای آریزونا بودم باز هم همین حرف را میزدید. مسئول بخش نیروی انسانی بانک قانع میشود. همانجا میگویند که با شما مصاحبه میکنیم.
مدیر بخش نیروی انسانی شرکت از این دوست میپرسد که شما با چه هدفی میخواهید وارد بانک شوید؟ او هم میگوید: با هدف ارتقا شغلی در ظرف چند سال. اما حاضرم از پایینترین مراتب اداری شروع کنم و در صورت شایستگی پیشرفت کنم. مدیر مربوطه میگوید: شما با مدرک کارشناسی ارشد برای چه میخواهید وارد بانک شوید شما به درد بانک پاسارگاد نمیخورید و راحت می توانید کار بهتری پیدا کنید. اگر رشته تحصیلی شما زیست، شیمی یا علوم پایه بود که برای آنها کاری پیدا نمی شود، در این صورت شما مناسب کار بانک ما بودید. همینجاست که کار بالا میگیرد و این دوست من، به مدیر نیروی انسانی میگوید آیا شما اقتصاد خوانده اید؟ آیا شما معنی تخصیص بهینه منابع را میدانید؟
البته، خوب مدیر این بانک خصوصی هم نشان داده است که تخصیص بهینه منابع را در شرایط یک اقتصاد نفتی رانتی به خوبی میداند. اما به گمان من او بیش از اینکه، نگران بانک و تخصیص بهینه نیروی انسانی باشد، نگران موقعیت خوب خود بوده و احتمالا هنوز هم هست. او میداند که حضور افراد متخصص در مکان شغلی او، زنگ خطری برای بهرهوری پایین او محسوب مشود و به همین دلیل، به هر روی، استراتژی بانک را برای رسیدن به هدف خود تغییر داده است. بیچاره بچههای علوم پایه که اگر میدانستند دیگران چگونه به آنها نگاه میکنند، البته نمیدانم که چه واکنشی نشان میدادند.
پ.ن: این قصه تهرانی و شهرستانی حالم را به هم میزند.
فرض ابتدايي اين مقاله این است که مدالهاي المپيک بر اساس تعداد جمعيت کشورها در ميان آنان توزيع میشود و ساير عوامل برابر خواهند بود. بنابراين، ميتوان براساس سهم جمعيتي کشورها به پيشبيني تعداد مدالهايي که در المپيک کسب خواهند کرد، پرداخت. البته، يقينا چنين تحليلی در مورد کشوري مانند هندوستان کاربرد ندارد. جدول 1 نشان ميدهد که اين تحليل در مورد ساير کشورها نيز چندان کمکي نميکند.
اولين ستون جدول 1 تعداد مدالهاي پيشبينيشده براي هر کشور، بر اساس جمعيت آن کشور براي بازيهاي المپيک 2004 آتن در 20 کشور اول پر جمعيت جهان را نشان ميدهد. ستون سوم اين جدول هم تعداد واقعي مدالهايي را نشان ميدهد که اين 20 کشور در المپيک 2004 آتن بدست آوردهاند. 5 تا از اين کشورها بر اساس سهم جمعيتي خود بيش از حد موفق بودهاند، اما عملکرد 14 کشور ديگر کمتر از حد مورد انتظار بوده است. و يک کشور يعني ترکيه دقيقا مطابق با سهم جمعيتي خود مدال کسب کرده است. موفقيت بيش از اندازه مربوط به اتحاد روسيه و آلمان است، آلمان و اتحاد روسيه هر دو تقريبا 4 برابر تعداد مدالهاي پيشبينيشده مدال کسب کردهاند. پاکستان، بنگلادش، ويتنام و فيليپين، علی رغم سهم جمعیتی نسبتا بالای خود، حتي يک مدال هم کسب نکردهاند. درحاليکه هندوستان تنها يک مدال از 157 مدال پيشبينيشده بر اساس سهم جمعيتي خود از جمعيت جهان کسب کرده است. بر اساس شاخص سهم جمعیت ایران از جمعیت جهان، پيشبيني ميشده که 10 مدال کسب کند درحاليکه 6 مدال کسب کرده است.
|
جدول 1- مدالهاي پيش بيني شده و واقعي که در المپيک 2004 آتن در ميان 20 کشور اول جهان از نظر جمعيت توزيع شده است | |||
|
تعداد مدالهايي که در عمل کسب شده است. |
پيش بيني دوم (بر اساس جمعيت و توليد ناخالص داخلي سرانه) |
پيشبيني اول (بر اساس جمعيت) |
کشور |
|
63 |
20 |
188 |
چين |
|
1 |
19 |
157 |
هند |
|
102 |
32 |
43 |
ايالات متحده امريکا |
|
4 |
13 |
32 |
اندونزي |
|
10 |
15 |
27 |
برزيل |
|
0 |
12 |
22 |
پاکستان |
|
92 |
15 |
21 |
اتحاد روسيه |
|
0 |
11 |
20 |
بنگلادش |
|
2 |
11 |
19 |
نيجريه |
|
37 |
24 |
19 |
ژاپن |
|
4 |
14 |
15 |
مکزيک |
|
49 |
22 |
12 |
آلمان |
|
0 |
10 |
12 |
ويتنام |
|
0 |
11 |
12 |
فيليپين |
|
5 |
10 |
11 |
مصر |
|
10 |
12 |
10 |
ترکيه |
|
7 |
8 |
10 |
اتيوپي |
|
6 |
11 |
10 |
ايران |
|
8 |
11 |
9 |
تايلند |
|
33 |
21 |
9 |
فرانسه |
|
|
17.65 |
32.15 |
متوسط تفاضل ميان پيش بيني و واقعيت |
براساس مدل برآورد شده سهم جمعيتي توانايي چنداني براي توضيح تعداد مدالهاي کسب شده توسط 20 کشور مورد نظر در المپيک ندارد. بنابراين، بايد در جستجوي معيارهاي ديگري براي کسب مدال در المپيک بود.
معمولا پيشبينش ميشود که ثروت ملي هر کشور، بدون شک، نقش مهمي در توانايي آن کشور براي توليد و عرضه ورزشکاران حرفهاي به بازیهای المپیکی دارد. به عبارت دیگر، ورزشکاران کشورهاي ثروتمند از امکانات بيشتري براي تمرين و آمادهسازي خود در المپيک و در نتيجه از مزيت نسبي براي کسب مدال برخوردار هستند. ستون دوم جدول 1 نشاندهنده تعداد مدالهاي پيشبينيشده براي 20 کشور داراي بيشترين جمعيت جهان بر اساس سهم جمعيت آنان از جمعيت جهان و توليد ناخالص داخلي سرانهی آنان است. با در نظر گرفتن توليد ناخالص داخلي سرانه تعداد مدالهاي پيشبينيشده براي 15 کشور از 20 کشور مورد نظر به تعداد مدالهاي واقعا کسب شده نزديکتر ميشود، به استثناي ايالات متحده، روسيه، ترکيه، ايران و تايلند. در اين حالت، متوسط تعداد مدالهاي پيش بيني شده از 32.15 به 17.65 کاهش مييابد. همچنانکه مشخص است ثروت يک کشور نيز نميتواند همراه با جمعيت، پاسخ خیلی مناسبي براي توضيح تعداد مدالهاي کسب شده در المپيک توسط يک کشور باشد، اما قدرت توضیح دهندگی مدل نسبت به حالت اول بیشتر شده است.
علاوه بر جمعیت و تولید ناخالص سرانه، به منظور ساخت یک الگوی صحیح، لازم است متغیرهای دیگری نیز در مدل مورد نظر مورد بررسی قرار گیرند. باید توضیح داد که منابع و امکانات اقتصادی چرا و چگونه، میتوانند موجب ایجاد تفاوت در تعداد مدالهای کسب شده در سطح المپیک شوند.
برای سیاستگذاران سوال مهم این است که: منابع و امکانات اقتصادی موجود و در دسترس سیاستگذاران باید چگونه و به بهترین نحو ممکن مورد استفاده قرار گیرند؟ برای کمک به بهتر شدن مدل و همچنین، جهت دستیابی به این هدف، چهار متغیر کلیدی کلان دیگر نیز بررسی شده که هر چهار متغیر بهطور بالقوه و با تسهیل شرایط موثر بر مشارکت فعالانه ورزشکاران در المپیک، میتوانند موفقیت ورزشکاران یک کشور در المپیک را تحت تاثیر قرار دهند. میزان سلامت، سطح آموزش، اطلاعات عمومی و ارتباطات (Connectedness) فیزیکی.
فرضیه میزان سلامت: احتمالا یک ورزشکار جوان، امید کمتری برای کسب موفقیت در المپیک خواهد داشت اگر نتواند سلامتی خود را حفظ کند. توانایی کشورهای مختلف در حفظ سلامتی شهروندان و بهخصوص ورزشکاران خود، متفاوت است. بعضی از تغییرات سطح سلامت به عوامل جغرافیایی و شرایط آب و هوایی کشورها بستگی دارد.، اما تصمیمات و سیاستهای عمومی، نقش مهمی در سلامت عمومی ایفا میکنند. به منظور انجام این تحلیل و ورود متغیر سلامت در مدل مورد نظر، شاخص امید به زندگی در بدو تولد به عنوان شاخص سطح سلامت عمومی جمعیت یک کشور مورد استفاده قرار گرفته است. امید به زندگی نسبت به سایر شاخصهای سلامت (برای مثال، نرخ مرگ و میر کودکان) دارای مزیت است، چراکه به احتمال بیشتر، شاخص امید به زندگی بلایای خانمانسوزی مانند ایدز / اچآیوی را نیز در خود جای داده است، بهویژه در بعضی از کشورهای خاص و تاثیر آن بر بعضی گروههای مسنتر جامعه نیز مشهودتر است.
فرضیه آموزش: آموزش و میزان تحصیلات، به احتمال قوی، المپیکی شدن یک ورزشکار را به دو طریق تحت تاثیر قرار میدهد. اول، ممکن است که سواد خواندن و نوشتن، تسلط بر ریاضیات و قرار گرفتن در معرض ایدهها و عقاید، از طریق فرایند آموزش، سبب بلندپروازی ورزشکاران جوان برای المپیک شود. از سوی دیگر، ممکن است که ورزشکاری که در مدارس (دانشگاه) افتخار کسب کرده، بیشتر مورد توجه مربیان یا مدرسین قرار گیرد، که همین افراد، بعدا همم میتوانند باعث توسعه و پیشرفت او شوند. نرخ سواد آموزی ابتدایی به منظور بررسی این فرضیه مورد استفاده قرار گرفته است.
فرضیه اطلاعات عمومی: به طور منطقی انتظار میرود اطلاعات عمومی موجبات در سر پروراندن رویای موفقیت در المپیک را، در ورزشکاران جوان ایجاد کند. شاید یک فرد با استعداد تنها پس از دیدن المپیک از تلویزیون، شنیدن اخبار مربوط به آن از رادیو یا خواندن روزنامههای مربوط به وقایع المپیک، رویای تبدیل شدن به یک قهرمان المپیک را در خود تقویت کند. در این تحقیق از آمار و اطلاعات مربوط به گیرندگان رادیویی به ازای هر 1000 ساکن به عنوان شاخص اطلاعات عمومی استفاده شده است.
فرضیه ارتباطات فیزیکی: تصور اینکه ورزشکاران المپیکی بالقوهای در جوامع دوردست یا ایزوله متولد میشوند، تاحدی دشوار است. برای مثال ممکن است هرگز استعداد بعضی از ورزشکاران کشف نشود و رویاهایشان برای موفقیت در المپیک تنها در همان محیط اطرافشان از دست برود. میزان برخورداری شهروندان یک کشور از برابری در کشف استعدادهایشان، میتواند موجب کشف و توسعه انبوهی از استعدادهای ورزشی شود. این برخورداری مردم یک کشور از برابری در کشف استعدادها را با دو روش مختلف اندازه گیری کردهاند: درصد جمعیت شهری (شهرنشین) و کیلومترِ جاده ها بهازای هر 1000 هکتار زمین. جدول شماره 2 مدلهای برآورد شده و نتایج اقتصادی هر یک را با ضریب اهمیت هر متغیر نشان میدهد.
نتایج این بررسی در جدول شماره 2 ارائه شده است. سه رگرسیون حداقل مربعات معمولی برآورد شده است. دو مدل اول، تمامی چهار المپیک از 1992 تا 2004 را در بر میگیرند. دو مدل اول این ایده را تائید میکنند که کشورهای دارای جمعیت بیشتر و ثروتمندتر، در المپیک مدالهای بیشتر کسب خواهند کرد. مدل اول، تنها به متغیر جمعیت توجه میکند. این متغیر، قدرت توضیح دهندگی زیادی دارد اما تنها بخشی کوچکی از تغییرات در مدالهای کسب شده را توضیح میدهد (به ضریب تعیین توجه کنید). مدل دومف بهطور همزمان تولید ناخالص داخلی و اندازهی جمعیت را مورد بررسی قرار میدهد. گرچه این بار، قدرت توضیح دهندگی مدل افزایش مییابد اما باز هم درصد کوچکی از تغییرات در تعداد مدالها توضیح داده میشود.
تشریح این نتایج نشان میدهد که به ازای یک درصد افزایش در اندازه جمعیت یک کشور، 0.34 درصد احتمال دریافت مدال در المپیک افزایش مییابد.
از سوی دیگر، افزایش 1000 دلاری تولید ناخالص سرانه یک کشور 0.06 درصد مدالهای در دسترس یک کشور را افزایش میدهد.
اما، مدل سوم متغیرهای بیشتری را مورد بررسی قرار میدهد و بر همین اساس، این مدل قدرت توضیح دهندگی بیشتر در قیاس با مدل اول و دوم دارد. در این حالت جمعیت همچنان بر تعداد مدالها تاثیرگذار است اما اثر تولید ناخالص سرانه دیگر معنادار نیست. در عوض، اطلاعات عمومی (رادیو) و درصد شهرنشینی، همراه با یک متغیر دامی برای کشور میزبان، دارای اثرات معنادار و جالب توجهی هستند.
در حالیکه جمعیت هنوز هم به عنوان یک متغیر پیش بینی کننده مهم در پیش بینی موفقیت در المپیک تلقی میشود، اما نمیتوانیم به طور جدی این فرضیه را رد کنیم که تولید ناخالص سرانه بر تعداد مدالهای کسب شده در المپیک تاثیر دارد. در مقابل، مالکیت بر رادیو به شدت با موفقیت ورزشکاران هر کشور در المپیک ارتباط دارد. افزایش تعداد دریافتکنندگان امواج رادیویی به 10 به زای هر 1000 نفر، 0.02 درصد سهم مدالهای را افزایش میدهد. اثرات قویتر در یک مدل متفاوت ظاهر میشوند که در ادامه به بررسی آن میپردازیم.
|
جدول 2- برآورد سه مدل متغير وابسته: درصد کل مدالهاي کسب شده در المپيک | |||
|
مدل سوم |
مدل دوم |
مدل اول |
متغير |
|
0.3090126 0.0284423) |
0.3380099 (0.0257944) |
0.2903998 (0.0244275) |
لگاريتم جمعيت |
|
.000012 (.0000103) |
0.0000648 (.0000542) |
|
لگاريتم توليد ناخالص سرانه |
|
-0.0082981 |
|
|
اميد به زندگي |
|
-0.0000248 |
|
|
نام نويسي در مدارس ابتدايي |
|
0.0024599 |
|
|
راديوها |
|
0.0074302 |
|
|
درصد شهرها |
|
0.0001494 |
|
|
جادهها |
|
3.869344 |
|
|
کشور ميزبان |
|
4.54- |
5.28- |
3.97- |
ضريب ثابت |
|
0.63 |
0.32 |
0.16 |
ضريب تعيين |
|
341 |
651 |
730 |
تعداد |
اعداد داخل پرانتز نشان دهنده انحراف معيار است.
جدول 3 قدرت پیشبینیکننده بهتر مدل سوم را نشان میدهد. دادههای المپیک 1996 در این مدل به کار رفته است. دو ستون اول این جدول مشابه جدول شماره یک است. اما ستون سوم پیش بینی تعداد مدالها را بر اساس کل مدل رگرسیون نشان میدهد. پیشبینیها به شکل فزایندهای بهتر شدهاند، زمانیکه علاوه بر جمعیت و تولید ناخالص سرانه، متغیرهای دیگری مانند مالکیت رادیو، درصد شهری در این تحلیل مورد بررسی قرار گرفتهاند. در این حالت، میانگین تفاضلی میان مدالهای پیش بینی شده و واقعی 12.65 واحد کاهش مییابد. حالا امید به زندگی، تحصیلات مدرسهای، مالکیت رادیو، زیرساختهایی که میتوانند همراه با هم تولید ناخالص سرانه را افزایش دهند، ارتباط آشکاری با نتایج بدست آمده دارند. البته، آزمونهای انجام شده نشان میدهد که مشکل همخطی در اینجا مشکل نگران کنندهای نیست.
اما نتایج آماری را میتوان با بررسی موردی برخی کشورها نیز تشریح نمود. برای مثال، جامائیکا کشوری است که موفقیتی غیر منتظره در المپیک داشته است. جمعیت این کشور کوچک بین 2.4 تا 2.6 میلیون نفر است. براساس معیار تولید ناخالص داخلی سرانه هم این کشور در پایینتر از میزان متوسط جهانی قرار دارد. در المپیک 1992، تولید ناخالص داخلی سرانه جامائیکا برابر با 3895 دلار بوده که از متوسط جهانی یعنی 4743 پایینتر بوده است. با تاکید بر دو متغیر جمعیت و تولید ناخالص داخلی، تمامی مدلهای فوق پیش بینی میکنند که جامائیکا حتی یک مدال هم کسب نخواهد کرد. اما عملکرد این کشور در، چهار المپیک گذشته خیره کننده بوده و به ترتیب چهار، شش، هفت و پنج مدال کسب کرده است. ممکن است یکی از دلایل این موفقیت سطح بالای تعداد رادیوها در المپیک باشد. جامائیکا در سال 1992 به ازای هر هزار شهروند، 430 رادیو داشته است در حالیکه متوسط جهانی برابر با 258 بوده و در همین حال، این نسبت برای جامائیکا با یونان و مالزی برابر بوده و این هر دو کشور از نظر تولید ناخالص داخلی ثروتمندتر از جامائیکا بودهاند.
پرتغال مورد دیگری است. پرتغال تقریبا پُر جمعیت، و نسبتا ثروتمند و دارای مالکیت رادیویی بالاتر از سطح جهانی است. در سال 1992 با داشتن 10 میلیون نفر جمعیت، تولید ناخالص داخلی سرانه این کشور 14761 دلار بود. اما حتی یک مدال هم در المپیک کسب نکرد. بر اساس جمعیت و تولید ناخالص داخلی سرانهی پرتغال، مدلهای ما پیشبینی میکنند که پرتغال باید 9 مدال در المپیک 1992 کسب کند. اما در سال 1992 متوسط رایدو در پرتغال به ازای هر 1000 نفر 229 بود که خیلی کمتر از کشور فقیرتری مانند جامائیکا بود. در 1996، نرخ رادیو در پرتغال به 303 زایش پیدا کرد، و در این سال متوسط جهانی 295 بود. در این سال پرتغال تنها 2 مدال در المپیک برد که بر اساس پیش بینی ما باید 10 مدال میبرد. در دو المپیک بعدی هم اوضاع بر همین منوال بود: در المپیک 2000 و 2004 پیش بینی میشد که پرتغال به ترتیب 13 و 12 مدال ببرد.
گرچه نمیتوان ادعا کرد که افزایش رادیوها در پرتغال عامل اصلی بهتر شدن عملکرد ورزشکاران پرتغال یا هر کشور دیگری در المپیک بوده است و باشد. اما به هر حال رسانهها نقش مهمی ایفا میکنند. علاوه بر جمعیت و ثروت، این مطالعه نشان میدهد که اطلاعات عمومی هم اثر معناداری در رفتار المپیکی کشورها دارد. اطلاعات عمومی بیشتر، تعداد بیشتری از مردم کشور را از وجود بازیهای المپیک باخبر میکند، که المپیک چیست، چگونه یک فرد میتواند برای بازیهای المپیک آماده شود و باید چگونه برای حضور در تیم ملی رقابت کند. کودکان و جوانانی که در رادیو و تلویزیون در مورد اخبار المپیک و قهرمانان آن میشنوند انگیزه بیشتری برای حضور و موفقیت در المپیک پیدا میکنند.
|
|
جدول 3- مدالهاي پيش بيني شده و واقعي که در المپيک 1996 در ميان 20 کشور اول جهان از نظر جمعيت توزيع شده است |
| ||||
|
تعداد مدالهايي که در عمل کسب شده است. |
پيش بینی تعداد مدالها براساس کل متغيرهاي مورد نظر |
پيش بيني دوم (بر اساس جمعيت و توليد ناخالص داخلي سرانه) |
پيشبيني اول (بر اساس جمعيت) |
کشور | ||
|
50 |
19 |
17 |
176 |
چين | ||
|
1 |
14 |
16 |
137 |
هند | ||
|
101 |
81 |
30 |
39 |
ايالات متحده امريکا | ||
|
4 |
10 |
12 |
28 |
اندونزي | ||
|
15 |
13 |
14 |
24 |
برزيل | ||
|
0 |
8 |
10 |
18 |
پاکستان | ||
|
63 |
13 |
13 |
21 |
اتحاد روسيه | ||
|
0 |
7 |
9 |
17 |
بنگلادش | ||
|
6 |
10 |
9 |
15 |
نيجريه | ||
|
14 |
25 |
25 |
18 |
ژاپن | ||
|
1 |
9 |
13 |
13 |
مکزيک | ||
|
65 |
23 |
22 |
12 |
آلمان | ||
|
0 |
6 |
8 |
11 |
ويتنام | ||
|
1 |
6 |
9 |
10 |
فيليپين | ||
|
0 |
9 |
8 |
9 |
مصر | ||
|
6 |
6 |
10 |
9 |
ترکيه | ||
|
3 |
9 |
7 |
8 |
اتيوپي | ||
|
3 |
7 |
10 |
9 |
ايران | ||
|
2 |
8 |
11 |
9 |
تايلند | ||
|
37 |
22 |
21 |
8 |
فرانسه | ||
|
|
12.65 |
16.5 |
29.55 |
متوسط تفاضل ميان پيش بيني و واقعيت | ||
|
|
|
|
|
|
|
|
همانطور که از جدول 2 مشخص است متغیرهای کلان میان کشوری تنها 60 درصد از تغییرات تعداد مدالهای کسب شده در المپیک را توضیح میدهد. بنابراین در این میان باید به تحلیل برخی متغیرهای خرد ساختاری شکل دهنده ورزشکاران پرداخت که بدون شک آنها نیز ار وضعیت کلان و سیاستگذاریهای یک کشور تاثیر میپذیرند. برای مثال، ورزشکاری که یک منطقه روستایی زندگی میکند در صورت داشتن پدر و مادری تحصیل کرده و دسترسی به اخبار المپیک، انگیزه بیشتری برای تلاش و حضور در المپیک و قهرمانی خواهد داشت. حضور پدر و مادر و فرهنگی که رویای بلندپروازانهی قهرمانی المپیک را در سر فرد بپروراند برای قهرمانی در المپیک بسیار مهم خواهد بود. توسعه انسانی مورد نظر اقتصاددان برجسته، آمارتیاسن، و برخورداری تمامی استعدادهای ورزشی یک کشور از از آزادیهای لازم برای توسعه ورزشی بسیار مهم است. مدیریت منابع اقتصادی و منابع انسانی هم همینطور.
از چهارشنبه هفته پیش تا به امروز، میتوانستم پنج گزینه برای انجام گذران وقت پیش روی خودم انتخاب کنم. 1- برآورد تعداد مسکن گروههای کمدرآمد استان مازندران با توجه به دادههای خام هزینه- بودجه خانوار، انجام چنین کاری بسیار دشوار است، چراکه به دلیل نبود اطلاعات و آمار دقیق و تورش در نمونههای بررسی شده توسط مرکز آمار ایران، تخمین دقیق اطلاعات در چنین حوزههایی بسیار دقیق است. برای مثال، محاسبات نشان میدهد که زیربنای واحد مسکونی دهک دوم مسکن خانوارهای استان مازندران در سال 1382 نزدیک به 100 متر بوده و شاخص دسترسی این گروه به 10 است که تقریبا مرگبار است. نزدیک به 10 یا بیش از 10 بودن این شاخص، به معنای این است که اگر یک خانوار 10 سال متوالی درآمد خود را جمعآوری نماید بدون هیچگونه مصرفی، بعد از 10 سال صاحب یک ملک شخصی با متراژ 100 متر میشود.
2- ترجمه یک مقاله "با عنوان چرا بعضی کشورها در المپیک مدالهای بیشتری کسب میکنند و شبیه سازی همین مدل و ارائه آن برای ایران (نتایج جالب توجه است که ارائه خواهد شد). از آنجا که چنین مقالاتی در مورد وقایع اتفاقیه المپیکهای پیشین و پیشبینیهای انجام شده در آن مورد میپردازند، زمانیکه قدرت توضیح دهندگی متغیرهای اقتصادی مانند تولید ناخالص داخلی، امید به زندگی، اطلاعات عمومی و ... را میبینید، بسیار جذابتر از یک مقاله است که یک بازی ذهنی را انجام میدهد.
3- تهیه و ارائه یک گزارش در مورد لجستیک مدرن حملونقل در جهان، با تاکید خاص بر اروپا و چین. انجام چنین کارهایی در کنار برخی دوستان (ایزانلوی عزیز) که دارای تجربهی خاصی در امور حملونقل ایران هستند، و مقایسه وضعیت موجود اروپا و چین با شرایط فعلیِ بهترین شرکتهای لجستیک حملونقل داخل کشور، هم برای من بسیار جذاب است. شناسایی نقاط ضعف و قوت شرکتهای حملونقل دولتی و چرایی ناکامی اکثر شرکتهای دولتی در عرصه اقتصاد میتواند واقعیتهای زیادی از اقتصاد ایران را پیش چشم آدمی قرار دهد. البته اگر فضایی هم، برای ارائه چنین گزارشهایی در شرکتهای حملونقل خصوصی وجود داشت خیلی خوب بود. (بازاریابی)
4- مطالعه دقیق کتابی در مورد استبداد در تاریخ اقتصاد ایران و ارائه نظراتی برای ناشر. این کار هم برای من بسیار جذاب است و همیشه فکر میکردم که این تنها شجریان است که میتواند برای خواندن پول در بیاورد و لذت هم ببرد. اما گویی از این قبیل لذتها کم نیست. البته قرار نیست که من از ناشر و اینها پولی بگیرم (اما میتوان چنین کرد. برای خودم نوشابه باز کردمها).
5- اما پنجمین کاری که باید میکردم (الان دارم این کار را میکنم) این بود که دستی هم بر سر و روی این وبلاگ بکشم. اما تخصیص بهینه زمان و مدیریت زمان که اولین درس اقتصادی زندگی ماست، بسیار دشوار است. اگر تخصیص بهینه زمان و سایر منابع دشوار نبود که اقتصاد هزینه مبادله به وجود نمیآمد. (حوزه کار من در شرایط فعلی مطالعه بازار مسکن در برخی استانهای کشور و امور لجستیک است. کتابخوانی هم که بخش عمدهی وقتم را میگیرد)
6- اما یک گزینه دیگر که در کنار تمامی گزینههای فوق وجود دارد این است که هرچه سریعتر برای خروج از ایران و رفتن به یک دانشگاه در اروپا یا امریکا اقدام کرده و بعد از آن به مطالعهی مقالاتی جذاب در حوزه تئوری بازیها، یا بازیهای ذهنی ریاضی یا نشستن در کنج کتابخانهای و خواندن کتابهای جذابی که زیاد هم با تاریخ و اقتصاد کشورم ارتباطی ندارند (منظورم نامفیدی آنها نیست) بپردازم، اما از لمس وقایعی مانند وضعیت دهکهای درآمدی و تاریخ استبدادی و سطح زیربنای واحد مسکونی خانوارهای ایرانی در شهرها واستانهای مختلف و چرایی ناکامی یا کامیابی ورزشکاران ایرانی در المپیک دور بمانم، هر چند میتوانم در مورد بعضی از این امور در شرایط بسیار بهتری مطالعه کنم. اما نمیدانم چرا اینروزها آن 5 گزینه اول بیشتر مرا جذب خود کردهاند.
این روزها با خودم درگیرم که کدام گزینه را انتخاب کنم؟ (هر روز هم میشنوم که یکی از دوستانم گزینه ۶ ام را انتخاب کرده است) 5 گزینه اول را یا گزینه 6 ام را؟ چه باید کرد؟