سال 1385 به همراه گروهي از دوستانم پژوهشي در حوزه علم اقتصاد در ميان 9 دانشکده اقتصاد ايران (تهران، علامه طباطبايي، شريف، شهيد بهشتي، تربيت مدرس، الزهرا، امام صادق، فردوسي مشهد و شيراز) انجام داديم. اين پژوهش شامل تکميل يک پرسشنامه و همينطور گفتوگو پيرامون وضعيت علم اقتصاد بود و نتيجه آن بهطور مفصل در قالب نوشتاري در سومين همايش آموزش علم اقتصاد ارائه شد.. در بخشي از آن پژوهش، به بررسي مساله ميزان علاقهمندي دانشجويان علم اقتصاد ايران به دروس مختلف و از جمله اقتصاد سياسي پرداختيم. از ميان نزديک به 120 دانشجوي کارشناسي ارشد، نزديک به 40 درصد گزينه علاقه زياد و 20 درصد هم گزينه تاحدودي علاقهمند را انتخاب کرده بودند. اما نکته و شايد مشکل اين بود که در آن زمان و البته هنوز هم واحدي درسي با عنوان اقتصاد سياسي در هيچکدام از از دانشکدههاي اقتصاد ايران تدريس نميشد و نمی شود. در اين ميان و در گفتوگو با دانشجويان متوجه شدم، علاوهبر اينکه اقتصاد سياسي ارائه نميشود، کتاب خوبي هم در زمينه اقتصاد سياسي در بازار کتب اقتصادي براي خواندن وجود ندارد. خوشبختانه چند روز پيش در نشر ثالث باخبر شدم که کتابي با عنوان "نظريههاي اقتصاد سياسي" نوشته جميز اي.کاپوراسو و ديويد پي.لوين با ترجمه محمود عبداللهزاده روانه بازار شده است. چنانکه در مقدمه اين کتاب آمده است اصطلاح "اقتصاد سياسي" زائيده قرن هجدهم بود و جايگزين شده آن به جاي واژه اقتصاد حکايت از "تغيير شگرفي در نظام تامين نيازها، يا همان نحوه توليد و توزيع کالاها" داشت. کاپوراسو و لوين معتقدند که "اغلب تصور ميشود اقتصاد سياسي ادغام سياست و اقتصاد است، و اين مساله که مفهوم اقتصاد سياسي مبتني بر جدايي پيشيني سياست و اقتصاد ميباشد، کمتر پذيرفته شده است. متمايز ساختن سياست از اقتصاد به اين معنا نيست که آنها کاملا جدا و منزوي از يکديگر يا بيتفاوت نسبت به هم هستند، در يکديگر اثر نميگذارند يا در ساختارهاي متعين يکسان يافت نميشوند. براي مثال، توزيع کالاها و خدمات ممکن است در چارچوب بازار يا ساختارهاي سياسي رخ دهد. و سازمانهايي متعين، نظير بانکها، شرکتها، گروههاي ذينفع و اتحاديهها ممکن است براساس نوع فعاليتشان و مقولههاي تحليلي پژوهشگر، سازمانهايي سياسي يا اقتصادي باشند. بنابراين، وقتي ميگوييم اقتصاد و سياست جدا هستند، فقط منظورمان اين است که آنها از نظر تحليلي متمايز هستند".
کتاب حاضر با طرح دو مساله کليدي به ارائه رويکردهاي مختلف اقتصاد سياسي ميپردازد. اول، مسائلي که به ايده "بازار خودتنظيم" مربوط است. اين پرسش درباره اين موضوع است که نظام اقتصادي متشکل از افراد و انسانهايي که به دنبال برآورده ساختن منافع خود هستند با توجه به منابع محدود در دسترس خود، تا چه ميزان در اين راه موفق خواهند بود و "آيا در شرايط مدرن مداخله سياسي در اقتصاد تامين نيازها را بهتر ميکند يا مانع آن ميشود؟". دومين گروه از مسائل مربوط به مفهوم ارائه "يک دستور کار براي دولت" است. يعني "چه رابطهاي بين اهداف دولتي و منافع شخصي وجود دارد"؟
نويسندگان معتقدند که نظريههاي مختلف اقتصاد سياسي دو پرسش کليدي فوق را به طرق مختلف مطرح نموده و به آن پاسخ ميدهند. در اين کتاب سعي شده است تا به تفاوتهاي ظريفي که هر يک از رويکردهاي اقتصاد سياسي در کاربرد واژگان سياست و اقتصاد مد نظر داشتهاند توجه خاصي شود و بناي آنها ذکر شود. فصل اوکل کتاب با تعریفی از سياست و اقتصاد شروع ميشود. "رويکردهاي مختلف اقتصاد سياسي از واژههاي سياست و اقتصاد بهگونههاي مختلفي استفاده ميکنند. در اقتصاد سياسي بسيار مهم است که، براي مثال، قدرت را بهعنوان مفهومي محوري در سياست تلقي ميکنيم يا دولت را". مفاهيم متفاوت از اقتصاد و سياست به اقتصادهاي سياسي متفاوتي منتهي ميشوند. کتاب اخير با ارائه سه تعريف مختلف از سياست؛ سياست به مثابه حکومت، سياست به مثابه خدمت دولتي و سياست به مثابه توزيع آمرانه ارزشها، و همينطور ارائه سه مفهوم براي اقتصاد؛ محاسبه اقتصادي، فراهم کردن نيازهاي مادي و اقتصاد به مثابه رويکردي فکشده از بخشهاي سياسي و اجتماعي آغاز ميشود.
کتاب با آنچه رويکرد اقتصاد سياسي کلاسيک مينامد شروع شده و از آثار اقتصاددانان کلاسيک مشهوري مانند آدام اسميت و ديويد ريکاردو بهره ميگيرد تا موضوعات مورد نظر خود را بيان کند. اصطلاح اقتصاد سياسي، دوراني از زمان انتشار کتاب ثروت ملل آدام اسميت تا اصول اقتصاد سياسي جان استورات ميل در 1848 را در بر ميگيرد. البته برخي اين دوره را از فيزيوکراتها تا کارل مارکس ميدانند. رويکرد کلاسيک در دفاع از بازار خودتنظيم و اقتصاد آزاد بيان شده و نظريهپردازان آن بر اين عقيدهاند که "نظامي منفک از سياست و زندگي" است. استدلال اين رويکرد در دفاع از بازار آزاد، "نظام بازار را يک واقعيت مختص به خود، وصل به دولت، ولي نه يک نهاد فرعي" تلقي ميکنند. اين رويکرد بيشتر بر آن بود که اقتصاد مناسب است تا اقتصاد سياسي و "بنابراين، تعجببرانگيز نيست که به دنبال نظريههاي کلاسيک، اصطلاح اقتصاد جايگزين اصطلاح اقتصاد سياسي شد". اما امروزه دوباره واژه اقتصاد سياسي رواج يافته است تا بر اين نکته بسيار مهم تاکيد شود که "اقتصاد بهطور اجتناب ناپذيري سياسي" است. در بخش سوم کتاب و در ارتباط با اقتصاد سياسي ارائه ميشود. مارکس نيز "اقتصاد سرمايهداري را فطرتا نظامي سياسي نميدانست". اما کوشيد تا نشان دهد که نيروهاي سياسي چگونه از پويش فرايند اقتصادي نشات ميگيرند". پس از مارکس، نظريه نئوکلاسيک در فصل چهارم بررسي شده است. اين نظريه گرچه وامدار نظريه کلاسيک بود اما استدلال آن در مورد مساله ماهيت و هدف اقتصاد بازار مبتني بر "فلسفه اصالت مطلوبيت (فايدهگرايي)" بود. رويکرد نئوکلاسيک ارتباط "سياست با اقتصاد را بر مبناي ايده عدم کارايي بازار تعريف ميکند" و نارکايي بازار را با توجه به "اولويتهاي فردي و استفاده کارآمد از منابع مشخص ميسازد". از نظر متفکرين نئوکلاسيک "اقتصاد به معاملات خصوصي طالب بيشينهسازي فايده، و سياست به کاربرد قدرت دولتي براي همان هدف مطلق اطلاق ميشود". در فصل پنجم، اقتصاد سياسی کينزي ارائه ميشود. ايده او تاحدي شبيه به نئوکلاسيکها بود چرا که "بر نوعي از ناکارآمدی بازار" تاکيد داشت. ايده او در مورد دولت، نظريه اقتصاددانان کلاسيک و نئوکلاسيک درباره نقش بازار را با نقد مواجه ميکرد. در فصل ششم کتاب حاضر بحث اقتصاد سياسي جديد يا همان نظريه انتخاب عمومي مطرح ميشود. انتخاب عمومي که در مرزهاي مشترک ميان اقتصاد و سياست بحث شده، نشاندهنده بکارگيري رويکرد اقتصادي براي تحليل مسائل سياسي است که اين رويکرد با نام اقتصادداناني همچون مانکور اولسن و جيمز بوکانان گره خورده است و گروهي از اقتصاددانان از آن با عنوان "امپرياليسم علم اقتصاد" ياد ميکنند. رويکردهاي اقتصاد سياسي قدرتمدار، "سياست را برابر با کاربرد قدرت ميداند، و با يافتن قدرت در اقتصاد ادعا ميکند ثابت کرده که اقتصاد، سياسي است". اينجا اصطلاح اقتصاد سياسي آهنگي جديد ساز ميکند و صرفا بر ماهيت سياسي اقتصاد بدون توجه به تبعيت يا عدم تبعيت بازار از حکومت ميپردازد. در فصول هشتم و نهم، دو طريق جايگزين رابطه بين سياست و اقتصاد بررسي شده است که يکي بر دولت متمرکز است و ديگري بر مفهوم عدالت. "رويکردهاي دولتمحور با آزادکردن دولت براي پيگيري برنامه کار خودش در ارتباط با جامعه، موازنه بين بازار و دولت ا تغيير ميدهد". آخرين رويکرد اقتصاد سياسي ارائه شده در اين کتاب به مفهوم عدالت پرداخته است. اين دسته از رويکردها به مساله حوزه اقتصاد نه از نظر موفقيت يا ناکارآمدي بازار در تامين نيازها، بلکه از نظر حقوق شکلگرفته در بازار و حد و حدود اين حقوق ميپردازند. "يک بازار، نهايتا، يک نظام حقوق مالکيت است. و در اين ميان اين حوزه سياسي است که حقوق مالکيت را تعيين ميکند و اين عمل حد و حدود بازار را تعريف ميکند". نظريههاي عدالت مدار اقتصاد سياسي نهادهاي مبتني بر بازار را در برابر خواستههاي آدميت (Personhood) داوري ميکنند. البته اين "خواستهها از نظر مفاهيم مختلف متفاوتند". در اين فصل از کتاب سه رويکرد عدالتمدار آزاديخواهانه، قراردادي و هگلي بررسي ميشوند. رويکرد آزاديخواهانه "برعليه مداخله دولت در زندگي اقتصادي برمبناي يکيسازي شديد بين عدالت و حقوق مالکيت بحث ميکند". رويکرد دوم، قراردادي، چنين استدلال ميکند که "با قراردادن عدالت نه عمدتا در دفاع از حقوق مالکيت، بلکه از نظر قضاوت جمعي در مورد يک نظام اجتماعي عادلانه پذيراي حمايت از مداخله حکومت است". رويکرد سوم هم "بر تعيين اجتماعي افراد تاکيد" دارد. امید است که این کتاب و انتشار برخی کتب مشابه و مهم، بتواند در زمینه علاقهمندیهای موجود در این زمینه راهگشا باشد.
