تبليغاتX
گذری بر اقتصاد

مقاله قیافه ظاهری کاندیداها و نتایج انتخابات مقاله بسیار جالبی است. این مقاله به بررسی و تحلیل اثر ظاهر و قیافه کاندیدا بر انتخاب­های رای­دهنگان می­پردازد. البته این موضوع به دلیل دشواری اندازه­گیری و شناسایی مکانیزم­هایی که چهره و ظاهر کاندیداها را با نتایج انتخابات مرتبط می­سازد چندان تا به حال مورد بررسی قرار نگرفته است. این مقاله ویژگی­های ظاهری کاندیدا و اثر آن بر انتخاب رای­دهنده را بررسی می­کند. به منظور انجام این کار، نویسندگان مقاله چهره 972 کاندیدای سیاسی ایالات متحده را متغیرسازطی نموده و نشان دادند که چهره و فیزیک ظاهری یک کاندیدا اثری کم اما معنادار بر انتخاب­های فردی رای­دهندگان دارد. نویسندگان این مقاله معتقدند که با تحول در جمعیت و تغییر سلایق در قرن بیست و یکم و ظهور نسلی که بسیاری از آنان انگیزه­ای برای شرکت در انتخابات ندارند، این نسل نیازمند آنند تا از طریق فیزیک ظاهری و جذابیت­های ظاهری کاندیدا انگیزه پیدا کنند و در انتخابات شرکت کنند.

راستی این یکی دیگر از مشکلات جامعه امریکا در کنار بحران مالی این کشور است که کاندیداهای این کشور قیافه خوبی ندارند؟ نه؟

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sat 20 Sep 2008 و ساعت 23:58 |

این حلالیت طلبی اقتصادی هم از آن حرف­های خیلی یک­جوری است. فرض کنید یک تیم سیاستگذاری اقتصادی سیاست­هایی را اتخاذ کنند و پس از آن رکود اقتصادی و تورم افسار گسیخته دامن جامعه را بگیرد. تعداد خانوارها و افراد زیر خط فقر و خط مرگ هم روز­به­روز بیشتر شود. روزهای سخت یکی پس از دیگری به سختی بگذرد. عده­ای قدرت خریدشان هر روز کمتر و کمتر از روز قبل شود. شیرکاکائو از 200 تومان ظرف دوماه بشود 350 تومان. قیمت پنیر و تخم مرغ در لحظه­ بالاتر برود. عده­ای هم به شکل ناخواسته هر روز نقدینگی را بیشتر کنند و آن تورم شدید هر روز بیشتر و بیشتر احساس شود. البته در این میان هم هر روز یکی بگوید ما باید بدانیم تورم تحت تاثیر نقدینگی نیست. البته ما هم که می­دانیم.  یکی دیگر بیاید و بگوید حجم نقدینگی باید با تولید ناخالص داخلی برابر باشد. در تاکسی از هرکس که بپرسی در چه فکری؟ بگوید: در این فکرم که کرایه این مسیر چند است؟ به عبارت دیگر بی­ثباتی قیمت­ها منجر به بی­ثباتی روانی شود. بنزین سوپر از لیتری 500 تومان بشود لیتری 150 تومان. یکی هم بیاید و بگوید آقا مصرف انرژی ما دو برابر ژاپن است. در پمپ بنزین­ها کارکنان پمپ بنزینی کارت از جیبشان در بیاورند و در دستگاه کارت خوان بگذارند و به لیتری 400 تومان بفروشند.  برق در تابستان مدام قطع شود و زمستانی سخت بگذرد. هنوز تا چند سال بعد مردم باید تاوان سیاست تثبیت قیمت­ها را بدهند. بعد یک دفعه یکی بیاید و بگوید: ای ایها الناس ما را ببخشید و حلال کنید. حلالیت طلبی شاید در عرصه روابط شخصی آن­هم صرفا در برخی موارد معنایی داشته باشد اما حلالیت طلبی در عرصه عمومی و به خاطر تحمل روز­های سختی که ناشی از سیات­گذاری­های نادرست اقتصادی و اجتماعی در هر جامعه­ای به مردم تحمیل شده و خواهد شد، هیچ معنا و مفهومی ندارد. نمی­دانم چطور می­شود که برخی به فکر این سیاست حلالیت طلبی در عرصه اقتصاد می­افتند.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sat 20 Sep 2008 و ساعت 0:41 |

نیمه‌شبی بهاری در سال 1912 كنار خیابانی در كپنهاگ جسد مردی را یافتند آراسته، ساعت طلا و كیف پول در جیب، بی هیچ نشانه‌ای از ضرب‌وجرح.  مأمور پلیسی كه به صحنه رسید با حیرت دریافت متوفیٰ كسی نیست جز فردریك هشتم پادشاه دانمارك.

بعدها نوشتند پادشاه شصت‌ونه ‌ساله گاهی به تنهایی بیرون می‌زد و تا پاسی از ‌شب در خانه‌هایی شادی‌افزاتر از كاخ سلطنتی یله می‌شد.  در شب واقعه ظاهراً اعلیحضرت غرق لذت حضور در یكی از همین اماكن جان سپرد و اهل خانه كه مرد مفخـّم را نمی‌شناختند پیكر بیجانش را از ترس استنطاق پلیس كنار پیاده‌رو گذاشتند.

غرابت چنین واقعه‌ای، كه بدون مدرك معتبر باوركردنی به نظر نمی‌رسد، به سرزمینی برمی‌گردد كه سلطنتش شغلی است مانند سایر مشاغل اداری، و پادشاه هم از بیت‌المال حقوق‌ می‌گیرد: نه دشمنان خونی دارد و نه متملقان كاسه‌لیس.  و مربوط است به عصر پیش از تلویزیون و مجلات رنگی و جار و جنجال الكی‌ دربارۀ اشخاصی كه مشهورند چون ‌شهرت ‌دارند.

می‌گویند شاه عباس هم برای آگاهی از حال رعیت با لباس مبدّل میان خلایق می‌رفت.  از آدمی مدیر و مدبر و در عین حال بیرحم مانند او بعید بود.  مدیریت و تدبیر یعنی فرد به كمك دستگاه ديوانی‌ بداند كجا چه می‌گذرد.  پادشاه دانمارك اگر زیرآبی می‌رفت برای آب‌تنی ‌در بحر عشق بود، نه فالگوش‌ایستادن و نظرسنجی.

محمد قائد

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Wed 17 Sep 2008 و ساعت 14:19 |

بر پایه نوشته های دوست علی خان معیرالممالک، نوه دختری ناصرالدین شاه، زنان درجه اول شاه قاجار ماهی ۷۵۰ تومان و زنان درجه دوم از ۲۰۰ تا ۵۰۰ تومان حقوق در ماه دریافت میکردند. حقوق ماهیانه صیغه های درجه سوم شاه از یکصد تا یکصد و پنجاه تومان در ماه بود.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Mon 15 Sep 2008 و ساعت 22:41 |

مدتی پیش برحسب اتفاق با یکی از ناشران حوزه ادبیات آشنا شدم و امروز عصر به دیدنش رفتم. در قفسه پشت سرش کتاب­هایی از ادوارد بروان، لئون تولستوی، جین آستین، ویکتور هوگو و کریستین بوبن و ... بود. نکته جالبی می­گفت که ذهنم را به خودش مشغول ساخت. می­گفت نسل ما و یا تا همین چند سال پیش همگان به دنبال خواندن رمان­های معروف نویسندگان نام­آور بودند. یکی برادران کارامازوف داستایوفسکی را از ما می­خواست، دیگری، تاریخ اجتماعی راوندی و یکی هم کتاب یوهان ولفگانگ گوته را. بسیاری از رمان­های معروف در جامعه حادثه­ساز و جریان آفرین می­شدند. جالب بود که یکی دو نسخه از کتاب­های قدیمی که داشت نشان از 6000 نسخه چاپ داشت که برای روزگار خودش و در مقایسه با امروز بسیار جالب­توجه و از سوی دیگر تامل­برانگیز بود. اما می­گفت: این روزها همه می­آیند و کتاب­هایی را از ما می­خواهند که در مجموع 20 خط نمی­شوند. کتاب­های روانشناسی، روحی و روانکاوی. کتاب­هایی راحت الحلقوم که خواندنش نیم ساعت طول نمی­کشد. روزگاری همه دیوان حافظ می­خواستند و سعدی. اما حالا همه کتاب تنبل­منشانه حافظ و سعدی کیارستمی را می­خواهند. این روزها ناشرانی مثل جیحون موفقند با کتاب­های 10 تا 50 صفحه­ای. می­گفت ناشران می­ترسند کتابی را که 200 یا 300 صفحه دارد بیش از 1000 یا 2000 نسخه چاپ کنند. فروش نمی­رود. کتاب و کتاب­خوانی ظاهرا به سمت و سوی دیگری حرکت کرده است و نسل امروز که من هم چندان با آنها غریبه نیستم خواسته­هایی عجیب دارد.  

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Mon 15 Sep 2008 و ساعت 0:11 |
رنکینگ وبلاگ های اقتصادی
+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sat 13 Sep 2008 و ساعت 23:10 |

آلن بلایندر، اقتصاددانی از دانشگاه پرینستون، معتقد است که رئیس جمهور دموکرات، باراک اوباما، به منظور ایجاد برابری میان فقیر و غنی بهتر است. 

کیسی مولیگان، اقتصاددانی از دانشگاه شیکاگو، معتقد است رئیس جمهور جمهوری خواه، مک کین، به منظور ایجاد برابری میان زن و مرد بهتر است.

به راستی مساله اصلی پیش روی جامعه امریکا برابری زن و مرد است یا برابری فقیر و غنی؟

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sat 13 Sep 2008 و ساعت 10:43 |

مدتی پیش مقاله ای نوشتم برای مقایسه طراحی نهادی خروج محور در تقابل با تعهد محور. این بخشی از آن مقاله است:

قواعد بازي در سرمايه داري به سبک امريکايي با سرمايه داري به سبک ژاپني بسيار متفاوت است و اين دو سبک تفاوت هاي عظيمي با سرمايه داري به سبک اروپايي (به استثناي انگليس) دارند. حتي در اروپا نيز تفاوت هاي چشمگيري ميان ترتيبات نهادي سرمايه­داري در کشورهاي مختلف اروپايي وجود دارد. اما اين نظام­هاي نهادي با جزئيات بسيار متفاوت در ايالات متحده، ژاپن و اروپا سطوح مشابهي از رفاه و ثروت را براي شهروندان خود به ارمغان آورده اند. همگي اين نظام ها داراي بازارهاي مالي کارا، پول سالم و سيستم هاي تامين اجتماعي موفق هستند.

دلايل متعددي براي اين عدم همگرايي نهادي در ميان اين نظام هاي سرمايه داري وجود دارد. 1- تفاوت ترجيحات اجتماعي، مبادله ميان برابري و فرصت. براي مثال اروپاييان نسبت به امريکايي ها برابري و تثبيت را ترجيح مي دهند، بنابراين بازار کار آنها و ترتيبات دولت رفاه اين کشورها منعکس کننده اين ترجيحات هستند. 2- وجود مکمل در بخش هاي مختلف اقتصادي، براي مثال وجود حکمراني شرکتي و فعاليتهاي بازار مالي ژاپن. 3- ترتيبات نهادي مورد نياز توسعه اقتصادي مي توانند به طور معناداري هم درميان کشورهاي ثروتمند و هم درميان کشورهاي فقير متفاوت باشد. همچنانکه نورث مي گويد: امروزه اين شناخت در ادبيات اقتصادي بوجود آمده است که نهادهاي کارا مي توانند اشکال متفاوتي داشته باشند و همگرايي اقتصادي لزوما به معناي همگرايي نهادي نيست.

در منطق خروج شرکتها اساسا به روابط کوتاه مدت در ميان خود و همچنين قراردادهاي کوتاه مدت با نيروي کار بر اساس عملکرد آنها علاقه­مند هستند. اما در منطق تعهد (اعتراض) شرکتها به روابط دائمي ميان شرکتها و نيروي کار خود علاقه­مند بوده و شرکتها بيشتر به عملکرد گروه کارگران تا عملکرد فردي آنها، پاداش مطابق ارشديت و شایستگی، استخدام بلندمدت  و سهيم بودن صلاحيت و شايستگي در جايگاه آنها توجه دارند. در سيستم تعهد، منابع انساني به عنوان سرمايه­گذاري تلقي مي شوند نه به عنوان يک عامل حاضر در تابع توليد، و روابط بيروني نيز به عنوان منبع اطلاعاتي و شايستگي تلقي مي شوند، نه صرفا به منزله عوامل توليد.

به طور کلي الگوي خروج کم و بيش براي کشورهاي انگليسي- امريکايي و الگوي تعهد (اعتراض) هم براي ژاپن و برخي کشورهاي اروپايي کاربرد دارد (گرونوگن[1]،1997).     

 شواهد فراواني براي بيان تفاوت هاي موجود در سازمان هاي صنعتي مختلف اين کشورها تابه حال مورد بررسي قرار گرفته­اند: مقايسه روابط خريدار و فروشنده و الگوي ملي سازي شرکت ها در انگلستان و آلمان( لان و باکمن، 1996)،مورلند[2] (1996) گزارش مي­دهد که 99 درصد از 400 شرکت رده اول امريکايي در فهرست بازار سهام قرار گرفته­اند در حاليکه اين نسبت در کشورهاي اروپايي تنها 54 درصد بوده است. در ايالات متحده بانک­هاي تجاري به صورت قانوني از نگهداري سهام در حساب­هاي خود منع شده­اند اما در آلمان و ژاپن بانک­هاي بزرگ نقش مهمي در تامين مالي شرکت­ها و شفافيت مالي آنها برعهده دارند. در فرانسه و ايتاليا و اسپانيا اغلب مالکيت­ها دولتي است. در يک مطالعه به مقايسه تفاوت هاي موجود ميان آلمان و ايالات متحده/ انگليس پرداخته شده است. 

جدول1. مقايسه سيتم هاي انگليسي- امريکايي و آلمان

 

انگليسي-امريکايي

آلمان

 

مشخصات عمومي

محوريت بازار

محوريت دروني

روابط کوتاه مدت

روابط بلند مدت

رقابت

همکاري

حکمراني شرکتي

سهامداران مهم

افراد

شرکتها، بانک ها

ابزار کنترلی سهامداران

خروج ،مبادله

اعتراض، روابط بلند مدت

سهيم شدم مديران

زياد

نه چندان زياد

کنترل بستانکار

وام

مالک بخشي، نظارت

مقررات

حمايت هاي بازار سهام

بانک ها مالک نيستند

مالکيت غير مقطعي

موانعي در تجارت سهم

مالكيت بانکها

مالکيت مقطعي

حکمراني قراردادي

روابط

بازار، ادغام

شبکه­ها

قراردادها

رسمي

متقابل

اجراي قرارداد

دادگاه­ها

اعتبار شخصي فرد

مديريت کار

بازار نيروي کار

رقابتي

محافظت شده

قراردادها

رسمي

متقابل

انگيزه

دستمزد، سهيم بودن در سود

دستمزد، امنيت شغلي

نظارت مديريت

پايين

متقابل

 Source: Gelauff en den Broeder [1996].

 

خروج و در مقابل آن تعهد دو منطقي هستند که از طريق طراحي نهادي عمل مي کنند. بازار نهادي است که شديدا بر پايه منطق خروج فعاليت مي کند. علم اقتصاد ابتدا به عنوان تئوري بازار و رفتار بازارها توسعه يافت به طوريکه اقتصاد همواره تمايل به ديدن جهان از چشم خروج دارد.

 به طور طبيعي اقتصاددانان به تفکر درمورد اين گزينه تمايل دارند كه مکانيسم (خروج) بسيار کارا است و بايد به شدت مورد استفاده قرار گيرد (هيرشمن،1970: 16).

به نظر مي رسد که سازمان­ها (شامل واحدهاي سياسي و حکومتگران) به طور طبيعي استراتژي هاي تعهد محور را مورد استفاده قرار مي دهند. اگر هزينه يا موانعي بر سر راه خروج در مقابل نارضايتي موجود وجود دارد ممکن است اعتراض روش بهتري براي ايجاد تغيير باشد. به همين دليل انتظار مي‌ رود که سازمان­ها براساس منطق تعهد طراحي شوند.-

- دو روش براي انعطاف پذير نمودن عملکرد و کارايي- گزينه هاي انعطاف پذير يا مشخصات انعطاف پذير در گزينه های معين؟

خروج و تعهد از نظر مشخصات و خواص ثابت و انعطاف پذير از يکديگر متمايز مي باشند. خروج مرتبط با حاکميت بازار و قراردادهاي موضعي و با دست باز ميان شرکت هاي رقيب و مستقل مي­باشد. بر اساس منطق خروج مشخصات مطلوب يک گزينه با خروج و انتخاب گزينه ديگر به دست مي­آيد. در حاليکه مديران بيروني (سهامداران) بعد از مديران اجرايي قرار دارند، آنها به عنوان کارشناس به جاي ابزارهايي براي تحت تاثير قراردادن مديريت توسط مالکان فعاليت مي­کنند. نارضايتي مالکان باعث مي­شود که حق مالکيت خود بر شرکت را بفروشند. البته عکس العمل آنها با قيمت­هاي بازار يا سلسله مراتب درون شرکت تنظيم مي­شود. ماليکت شرکت­ها موضوع تجارت عمومي بازار سهام است.

 اگر کارگران، مهارت­هاي لازم براي استفاده لازم از تکنولوژي جديد را نداشته باشند، مجددا تخصيص مي­يابند يا اخراج مي­شوند و کارگران ديگري با مشخصات مورد نظر استخدام خواهند شد. از سوي ديگر اعتراض تاحدي با رقابت و تاحدي با روابط هماهنگ ميان شرکت­هاي مرتبط در شبکه­هاي با روابط کمتر و بيشتر بادوام ارتباط دارد. در زمان نارضايتي، عوامل نسبت به آن اعتراض مي­کنند و براي حذف نارضايتي هاي موجود از طريق رفتارهاي متقابل تلاش مي­کنند. اشکال متفاوتي از حاکميت ميان بازار و سلسله مراتب وجود دارد. مالکيت از طريق مالکيت خصوصي، مالکيت مقطعي ميان شرکتها، مالکيت بانکها، سهيم شدن با قابليت تجارت محدود و محافظت در برابر پيشنهاد خريد سهام يک شرکت براي اعمال کنترل از تجارت عمومي محافظت مي کند. مالکان شرکتها براي تصحيح فعاليت مديران اجرايي شرکتها از طرق غير اجرايي تلاش مي کنند. بر پايه استراتژي تعهد گزينه دلخواه با تغيير مشخصات آن گزينه بدست مي آيد. کارگران با درجه اي از تعهد شرکت نسبت به تامين اشتغال آنها ممکن است تمايل بيشتري براي يادگيري مهارتها و استفاده مجدد از تکنولوژيهاي جديد داشته باشند. اين مورد نه تنها سوال از بود و نبود انعطاف پذيري است بلکه حکايت از اين است که دستيابي به انعطاف پذيري در هر سيستمي با روش بخصوصي بدست مي آيد.

تفاوت ميان خروج و اعتراض تنها به سازماندهي مالکيت و روابط ميان شرکتها مربوط نيست بلکه براي سازماندهي روابط دروني سازمان ميان مديريت و نيروي کار و ميان مديريت مرکزي و مديريت مياني به کار مي رود. اين امر به طور وسيع از ترتيبات و محيط نهادي جامعه ناشي مي شود (نورث،1973).



[1] . Groenewegen

 

[2] . Moerland

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sat 6 Sep 2008 و ساعت 20:58 |

 

تصمیم دارم تمام عمرم را وقف پزشکی کنم که به نظرم از همه مشاغل بهتر است، زیرا چه خوب عمل کنی چه بد، دستمزدت را می­گیری. ما هیچ­وقت مقصر نیستیم، مرده مقصر است. بالاخره، حسن این حرفه در این است که مردگان شریف­ترین و رازدارترین مردم دنیا هستند و هرگز دیده نشده از پزشکی که آنها را کشته است گله و شکایتی داشته باشند. (مولیر، طبیب خیالی، پرده سوم، صحنه دوم)

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sat 30 Aug 2008 و ساعت 20:37 |

درپی نگارش مطلبی در مورد تجربه یکی از دوستانم برای حضور در بانک پاسارگاد، حامد قدوسی با ارئه یک مدل به قول خودش ساده که هنر اقتصاددانان بزرگی همچون کوز است (در ایران هم آن را نمی­فهمند)، نقدی بر تحلیل من از رفتار بانک و همینطور چارچوب فکری من وارد نموده است. اینجا بر آنم تا در پاسخ به او مطالبی را بیان کنم:

1- حامد گفته است که بانک (يا هر بنگاه اقتصادي ديگري) افرادي را که متخصص امور بانکي ( يا بنگاه مورد نظر) نيستند، استخدام مي­کند، آنها را آموزش مي­دهد و بعد هم آنها را به کار مي­گيرد. به عبارت ديگر "آموزش ] اوليه[ تاثيري روي مهارت فرد در پايان تحصيل ندارد".  

فرض کنیم بانک در شرايط وجود اطلاعات نامتقارن ميان کارفرما و کارگزار، و همان مساله مخاطرات اخلاقي افراد را استخدام مي­کند، آنها را آموزش مي­دهد و بعد هم آنها را به کار مي­گيرد. اقتصاددانان براي شرايط وجود اطلاعات نامتقارن ميان کارفرما و کارگزار، مدل­هاي زيادي تبيين کرده­اند. يکي از مدل­هايي که براي حالتي که کارگران و کارکنان بايد آموزش ببينند و پس از اتمام آموزش کار خود را با مهارت و کيفيت برتر ارائه دهند، الگوي ضمانت (Bonding) از سوي کارگزار يا کارگر يا کارمند است. در اين الگو، مقدار عايدي يا لذت فرد از کم­کاري و در رفتن از زير کار (T) و احتمال توجه کارفرما به کم­کاري وي یا لو رفتن کم کاری او (P) مساله اساسي است. در مقابل، بنگاه از فرد ضمانتي مالي مي­گيرد (A) که پس از دوره آموزش محل کار خود را ترک نکند و به تعهد خود پايدار بماند (خروج در برابر وفاداري زورکي نه تعهد).

اما مثال: دستمزد پرداختي توسط بانک به هر يک از کارکنان (5000 واحد) را معادل عايدي و لذت ناشي از کم­کاري مي­گيريم. اما اينجا از فرض حامد استفاده مي­کنيم مبنی برانيکه "با فرض ورودي هاي يک سان اگر فردي از رشته پيچيده تر فارغ التحصيلي شده باشد شانس اين که توان‌مندي فردي اش بيش تر باشد بالاتر است" من تنها به اين فرض ساده اين نکته را مي­افزايم که احتمال لورفتن اين گروه از کارگران و کارکنان – افراد دارای توانمندی بیشتر- (5 درصد)- در قبال کم­کاري ساير گروه­ها (10 درصد) کمتر باشد. فرض کنيد ضمانت بانک (بنگاه) در برابر بروز رفتار کم­کارانه برای گروه اول 75000 واحد (سخت کوش­ترها) و برای گروه دوم 50000 واحد باشد. فرض کنيم هزينه هر واحد نظارت (اضافی) هم براي بنگاه معادل 100 واحد باشد.

الف: مقدار بهينه نظارت بانک (بنگاه) براي گروه اول (سخت­کوش­ترها یا همان غیر اقتصادی­های مد نظر بانک) با احتمال لورفتن کم کاري 5 درصد، برابر با 1.33 است و در نتيجه هزينه نظارت بر اين گروه برابر 166 واحد. در نتيجه کل هزينه فرد براي اين بنگاه، با احتساب دستمزد وی 5133 واحد است.

ب: مقدار بهينه نظارت براي بانک (بنگاه) ناشی از رفتار گروه دوم (کمتر سخت­کوش­ها) با احتمال لو رفتن کم کاري 10 درصد برابر با يک است و در نتيجه هزينه بانک براي نظارت بر اين گروه برابر با 100 واحد. در نتيجه کل هزينه اين گروه براي بنگاه 5100 واحد است.

با اين حساب، بانک یا هر بنگاهي که با مساله اطلاعات نامتقارن روبرو است بايد دست به انتخاب کدام گروه بزند؟  اگر پاسخ گروه اول (اشخاص مورد نظر حامد) باشد، باید بگویم امان از این تخصیص بهینه منابع.

2- حامد مدعی است که ساده­سازی مدل، هنر یک اقتصاددان است، اما من معتقدم هنر روش علمی، چه در علم اقتصاد، چه در علم فیزیک و سایر علوم، این است که کدام فرضیه یا فروض را انتخاب کنیم، لذا انتخاب فرض ساده صرفا کفایت نمی­کند، از میان فروض ساده باید دست به انتخاب بهترین زد. شخصا برخی از فروض مدل حامد را اصلا قبول ندارم.

3- اما مهم­ترین فرض مدل حامد: "آموزش تاثيري روي مهارت فرد در پايان تحصيل ندارد". گریگوری منکیو، اقتصاددان برجسته دانشگاه هاروارد در مقدمه کتاب علم اقتصاد خود به نکته بسیار جالبی اشاره می­کند (نقل به مضمون می­کنم): در طی بیست سالی که آموزش دیده­ام تنها یک درس بینش مرا به شدت تحت تاثیر قرار داد و آن "کلیات (اصول) علم اقتصاد بود". او می­گوید که این درس و آنچه در آن آموختم، "زندگی مرا دچار تحول کرد". خوب، حالا که اهمیت آموزش علم اقتصاد روشن شد - آن هم نه از سوی یک اقتصاددان داخلی- باید ببینیم که حامد چگونه این فرضیه به قول خودش ساده و از نظر من غیر عقلایی را انتخاب کرده است. (به مساله گردش دارایی­ها در سطح بانک توجه کنیم، گردش نیروی انسانی در مشاغل مختلف)  

4- اکنون اهمیت آموزش، حداقل اصول علم اقتصاد، از سوی اقتصاددان برجسته­ای بیان شد. از سوی دیگر می­دانیم هر علمی زبان خاص خود را دارد:ریاضیات زبانی دارد و زیست شناسی زبانی و اقتصاد هم زبانی و ادبیاتی. اجازه می­خواهم فرض ساده­ای را پیش بکشم مبنی بر اینکه "کار بانک" قرابت بیشتری با علم اقتصاد و دروسی که دانشجویان این رشته می­گذرانند، دارد تا شیمی و فیزیک و زیست شناسی و پزشکان با سواد، بنابراین، بانک باید دست به انتخاب کدام گروه بزند؟ لابد باز هم فرقی نمی­کند. البته خوب از نظر تو برای کارمندان بانک شاید نکند اما به نظر چرا می کند.   

5- به گمان من، انگيزه­ها سنگ بناي زندگي امروزي­اند. بنابراين، تقريبا در اغلب موارد شناخت انگيزه­ها، کليد حل هر معما است. لذا يکي از وظايف اصلي اقتصاددان همين شناسايي انگيزه­هاي موجود در ماوراء رفتار فرد و تحليل آنها است.

6- دانستن انيکه چه چيزي را بايد سنجيد و به چه نحوي، مي­تواند در درک پديده­ها و ساده­سازي آنها موثر باشد. در موارد 5 و 6 من و حامد مشکلي نداريم. اما محل اختلاف ما، در انتخاب فرض ساده است و به عبارت بهتر معتقدم:

7- ساده­سازي بايد (همچون مقالات کوز و دیگران) عقلايي باشد نه غير عقلايي. ايرشناليزيشن­سازي کار اقتصاددان نيست.

8- برگردیم به یکی دیگر از فروض کلیدی حامد. "حتي با فرض ورودي­هاي يک­ سان اگر فردي از رشته پيچيده تر فارغ التحصيل شده باشد شانس اين که توان‌مندي فردي­اش بيش­تر باشد بالاتر است"، این فرض گر چه ساده­است، اما چندان عقلايي به نظر نمي­رسند. در مورد این فرض، هم بايد بگويم: اگر فردي از رشته پيچيده­تر فارغ التحصيلي شده، احتمال کم­کاري او در محيط کار بيشتر است. (مدل بند اول). به دليل داشتن پتانسيل بيشتر در تمامي حوزه­هایی که حامد بدان معتقد است، از جمله عدم شفافيت بيشتر، نسبت به گروهي که از رشته ساده­تري بالا آمده­اند. مثلا استعداد بیشتر برای سواری مجانی. چنین فردی همواره معتقد است که جامعه به او ظلم نموده و جایگاه او برتر از این است. لذا همیشه در معرض خطر کم کاری یا بروز فسادهای اداری و مالی قرار دارد.

9- حامد: فرض کنيم که "علم اقتصاد يا همان تخصيص بهينه منابع" يعني "حاکميت تحليل هزينه- فايده بر رفتار فرد" و در نتيجه اجتماع و جامعه. اما یک سوال: با توجه به فروض تو، آموزش تحليل هزينه - فايده به يک اقتصادخوانده ساده­تر است يا يک جامعه شناس ( تجربه دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه تهران را با هم به ياد بياوريم. يا کلاس درس دکتر درگاهي در مقطع کارشناسي ارشد اقتصاد شريف را می­توانی پیگیری کنی) چه برسد به یک فیزیک­دان یا شیمی­دان؟ قطعا از نظر تو حداقل این است که تفاوت مهمی وجود ندارد، پس وای به حال منکیو.

10- از نوشته حامد اينگونه بر مي­آيد (و البته با جاست کیدینگی که در کامنت­هایش دیدم، برایم مسلم شد) که اقتصادخوانده­هاي ايراني از سخت­کوشي کمتري برخوردارند نسبت به ساير رشته­هاي دانشگاهي در ايران (علوم پايه يا مهندسي و پزشکي). پس آيا براي بانک بهتر نيست افرادي را استخدام کند که ذهن ساده­تري براي پذيرش هرگونه آموزش نسبتا ساده­ای را دارند تا يک پزشک (که حتما در تمام طول عمرش فکر می­کند به او ظلم شده و باید در جایگاه بهتری قرار بگیرد)؟ اینکه تو این پیش فرض ساده (و ببخشید از نظر من ساده­لوحانه) را از کجا آورده­ای، من نمی­دانم. اما حاضر نیستم چندان برایش تره خورد کنم.

11- سطح تحليلي مساله "تخصيص بهينه منابع" بسيار مهم است. ممکن است يک رفتار از ديدگاه يک فرد خاصی عقلايي باشد و تخصيص بهينه منابع هم صورت پذيرد، اما، حامد، بايد ديد، آيا در نتيجه اينگونه بهينه­سازي هاي فردي، تخصيص منابع در اجتماع هم بهينه بوده است؟ براي مثال؛ فساد مالی و اداری، از دیدگاه متقاضیان و عرضه­کنندگان هر گونه فساد، منافع فردی آنان تامین شده است، به خصوص اگر در بخش خصوصی باشد، اما آیا منافع جامعه هم حداکثر شده است؟ اگر جواب مثبت است که ما دیگر با هم حرفی نداریم. یا در مورد مساله دروغ­گويي (کامنت شماره 13 در وبلاگ من).

12- گزينه 11 را به شکل ديگري بازگو کنيم: انتخاب­هاي مستقل فردي، چه خوب چه بد، بر افراد زيادي که فرد آنها را نمي­بيند و نمي­شناسد تاثير مي­گذارد. لذا اگر چه ممکن است فرد از نظر خود منابعش را به شکل بهينه تخصيص داده باشد، اما شاید موجب تخصيص غير بهينه منابع در سطح اجتماع شود؟ برداشت من از لحن نوشته تو اين است که "اينجا ديگر اقتصاددان هيچ وظيفه­اي ندارد؟" (حداقل در توصیف) و اگر اين­گونه است ما با هم اختلاف عقيده بسيار شديدي داريم.

13- در اينکه "تخصيص بهينه منابع وظيفه اقتصاددان نيست"، ما توافق داريم. اما اينکه رفقاي داخلي شما چه فکر مي­کنند، من نمي­دانم. اما من در مقام يک اقتصادخوانده، هرگز آن­گونه که تو گفته­ای و فکر می­کنی، نبوده و نیستم. منظور این جمله است: " رفقای اقتصادخوانده داخلی ما ]احتمالا منظورت من هستم[ خود را در مقام تعيين کننده تخصيص بهينه منابع قرار مي­دهند و به نظرشان مي رسد که چون اقتصاد خوانده اند پس تخصيص بهينه منابع حتما اين است که بانک آن­ها را استخدام کند". در ثاني، از اينکه مي­بينم از نظر تو وظيفه يک اقتصاددان، تحليل چگونگي تخصيص منابع در سطح اجتماع و ارائه راهکاري براي آن نيست، بسيار متاسف و متاثر شدم. اگر کار اقتصاددان نيست حتما کار زيست شناس، يا شيمي­دان (در سطح کلان) است؟ آنها ظرف کمتر از يک هفته مي­توانند بریا این­کار آموزش ببينند.

14- از زاویه­ای دیگر: امروز اگر به یک پزشک یا مهندس یا شیمی­دان یا فیزیک­دان برجسته بگوئیم نرخ بیکاری و تورم در جامعه بالا است، ظاهرا از نظر تو احساس او حداقل شبیه به یک اقتصاددان است؟ اما من هرگز اینگونه فکر نمی­کنم. اقتصاددان یک عمر آموزش دیده تا فقط و فقط به شکل فردی به تحلیل چنین مسائلی نپردازد. 

15- اما اين موضوع فارغ التحصليلان ايران و شما از ما بهتران خارجي و فرنگ رفته و از فرنگ برگشته و درک بهتر شما از مقاله­هاي ساده: منظورم  اين حرف شماست که " شايد اين براي‌تان جالب باشد که در عالم اقتصاد هر قدر مدلي که ساخته مي شود ساده‌تر و با متغيرهاي کم‌تري باشد و ولي در عين حال بتواند شهود مهمي را منتقل کند ارزش‌مندتر است. بسياري از مقالات واقعا تاثيرگذار در اقتصاد (مثلا مقاله کوز در باب کارکرد بازار به جاي حقوق مالکيت - که اکثرا هم در ايران بر عکس فهميده مي‌شود-، مقاله مصيبت برنده، مقاله راي دهنده تاثيرگذار، مقاله زيرقيمت فروش رفتن عرضه اوليه و ... ) که همه مقاله‌هاي مهمي هستند مدل بسيار ساده اي دارند." به گمان حضرتعالي، من و امثال من اين مقاله­ها را خوب نمي­فهيم، و همانطور که از بند 2 نوشته­ی شما بر می­آید: درک ­من ( و رفقایم) از تعريف علم اقتصاد و اقتصاددان اشتباه است. اينکه شما مقالات را بهتر مي­فهميد چيزي جز همان دليل تهراني و شهرستاني بودن مدير بانک پاسارگاد نيست. اما، من هم به قول جلال آل احمد "کم ... از فرنگ برگشته" (مانند صحرائیان) ندیده­ام که هزار و یک جور ادعای اقتصادی دارد، اما در عمل رزومه­شان را روی میز نمی­گذارند. 

16- نمی­دانم مشکلات نظام بانکی ایران ( منظورم بانک­های دولتی است) ناشی از چه عواملی است؟ اما بدون شک، آنها در طی سالیان سال، از استراتژی حامد پیروی کرده­اند. امروز عملکرد آنها نشان­می­دهد و می­توان گفت حداقل، بخشی از این مشکلات، حتما و حتما به حضور نیروی غیرمتخصص و عدم حضور نیروی متخصص در امور بانکی مرتبط است.

پ.ن: اما پزشکان باسواد. سازمان تامین اجتماعی ایران مورد مطالعاتی خوبی برای حضور پزشکان در رده­های تصمیم­گیری در مورد سرمایه­گذاری و مسائلی صندوق بازنشستگی است. من چندین سال از عمرم را در این سازمان گذرانده­ام و می­توانم بگویم قضیه به این سادگی­ها هم که حامد می­گوید نبوده و نیست. من با چندین نفر از این دوستان باهوش همواره این مشکل را داشتم که توان درک اعداد را نداشتند.  

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Thu 28 Aug 2008 و ساعت 17:9 |

یکی از دوستانم، دارای مدرک کارشناسی ارشد اقتصاد از دانشگاه تهران، می­گفت که در بخش نیروی انسانی سایت بانک پاسارگاد؛ فرم­های مربوط به گزینش و استخدام کارکنان را پر کردم. اما چند ماهی گذشت و خبری نشد ( جالب است که در این مدت به یکی از دوستان او که فارغ التحصیل مقطع کارشناسی دانشگاه آزاد با معدل نسبتا پایین ظرف مدت دو هفته تماس گرفته و مصاحبه نیز انجام شده است). این دوست من، سهام­دار بانک پاسارگاد هم هست. چند ماه بعد که بانک پاسارگاد افزایش سرمایه داده بود، برای انجام امور مربوط به سهام خود به دفتر مرکزی بانک مراجعه کرده و به ناگاه، یادش می­آید که دفتر نیروی انسانی بانک هم در همین ساختمان است. به آنجا رفته و می­گوید که من چند ماه پیش برای استخدام در بانک شما اقدام کردم و هنوز هم، جوابی دریافت نکرده­ام. مسئول محترم نگاهی به مدارک او می­کند و می­گوید شما متولد تهران نیستید و شهرستانی می­باشید و لذا شرایط لازم برای استخدام در بانک ما را ندارید.

کارشناسی ارشد اقتصاد دانشگاه تهران در پاسخ می­گوید که من از زمان دبیرستان به تهران آمده­ام. در ثانی این چه استدلالی است.برای مثال اگر من متولد یک روستای آریزونا بودم باز هم همین حرف را می­زدید. مسئول بخش نیروی انسانی بانک قانع می­شود. همانجا می­گویند که با شما مصاحبه می­کنیم. 

مدیر بخش نیروی انسانی شرکت از این دوست می­پرسد که شما با چه هدفی می­خواهید وارد بانک شوید؟ او هم می­گوید: با هدف ارتقا شغلی در ظرف چند سال. اما حاضرم از پایین­ترین مراتب اداری شروع کنم و در صورت شایستگی پیشرفت کنم. مدیر مربوطه می­گوید: شما با مدرک کارشناسی ارشد برای چه می­خواهید وارد بانک شوید شما به درد بانک پاسارگاد نمی­خورید و راحت می توانید کار بهتری پیدا کنید. اگر رشته تحصیلی شما زیست، شیمی یا علوم پایه بود که برای آنها کاری پیدا نمی شود، در این صورت شما مناسب کار بانک ما بودید. همین­جاست که کار بالا می­گیرد و این دوست من، به مدیر نیروی انسانی می­گوید آیا شما اقتصاد خوانده اید؟ آیا شما معنی تخصیص بهینه منابع را می­دانید؟

البته، خوب مدیر این بانک خصوصی هم نشان داده است که تخصیص بهینه منابع را در شرایط یک اقتصاد نفتی رانتی به خوبی می­داند. اما به گمان من او بیش از اینکه، نگران بانک و تخصیص بهینه نیروی انسانی باشد، نگران موقعیت خوب خود بوده و احتمالا هنوز هم هست. او می­داند که حضور افراد متخصص در مکان شغلی او، زنگ خطری برای بهر­ه­وری پایین او محسوب م­شود و به همین دلیل، به هر روی، استراتژی بانک را برای رسیدن به هدف خود تغییر داده است. بیچاره بچه­های علوم پایه که اگر می­دانستند دیگران چگونه به آنها نگاه می­کنند، البته نمی­دانم که چه واکنشی نشان می­دادند.

پ.ن: این قصه تهرانی و شهرستانی حالم را به هم می­زند.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Mon 25 Aug 2008 و ساعت 18:46 |