درپی نگارش مطلبی در مورد تجربه یکی از دوستانم برای حضور در بانک پاسارگاد، حامد قدوسی با ارئه یک مدل به قول خودش ساده که هنر اقتصاددانان بزرگی همچون کوز است (در ایران هم آن را نمیفهمند)، نقدی بر تحلیل من از رفتار بانک و همینطور چارچوب فکری من وارد نموده است. اینجا بر آنم تا در پاسخ به او مطالبی را بیان کنم:
1- حامد گفته است که بانک (يا هر بنگاه اقتصادي ديگري) افرادي را که متخصص امور بانکي ( يا بنگاه مورد نظر) نيستند، استخدام ميکند، آنها را آموزش ميدهد و بعد هم آنها را به کار ميگيرد. به عبارت ديگر "آموزش ] اوليه[ تاثيري روي مهارت فرد در پايان تحصيل ندارد".
فرض کنیم بانک در شرايط وجود اطلاعات نامتقارن ميان کارفرما و کارگزار، و همان مساله مخاطرات اخلاقي افراد را استخدام ميکند، آنها را آموزش ميدهد و بعد هم آنها را به کار ميگيرد. اقتصاددانان براي شرايط وجود اطلاعات نامتقارن ميان کارفرما و کارگزار، مدلهاي زيادي تبيين کردهاند. يکي از مدلهايي که براي حالتي که کارگران و کارکنان بايد آموزش ببينند و پس از اتمام آموزش کار خود را با مهارت و کيفيت برتر ارائه دهند، الگوي ضمانت (Bonding) از سوي کارگزار يا کارگر يا کارمند است. در اين الگو، مقدار عايدي يا لذت فرد از کمکاري و در رفتن از زير کار (T) و احتمال توجه کارفرما به کمکاري وي یا لو رفتن کم کاری او (P) مساله اساسي است. در مقابل، بنگاه از فرد ضمانتي مالي ميگيرد (A) که پس از دوره آموزش محل کار خود را ترک نکند و به تعهد خود پايدار بماند (خروج در برابر وفاداري زورکي نه تعهد).
اما مثال: دستمزد پرداختي توسط بانک به هر يک از کارکنان (5000 واحد) را معادل عايدي و لذت ناشي از کمکاري ميگيريم. اما اينجا از فرض حامد استفاده ميکنيم مبنی برانيکه "با فرض ورودي هاي يک سان اگر فردي از رشته پيچيده تر فارغ التحصيلي شده باشد شانس اين که توانمندي فردي اش بيش تر باشد بالاتر است" من تنها به اين فرض ساده اين نکته را ميافزايم که احتمال لورفتن اين گروه از کارگران و کارکنان – افراد دارای توانمندی بیشتر- (5 درصد)- در قبال کمکاري ساير گروهها (10 درصد) کمتر باشد. فرض کنيد ضمانت بانک (بنگاه) در برابر بروز رفتار کمکارانه برای گروه اول 75000 واحد (سخت کوشترها) و برای گروه دوم 50000 واحد باشد. فرض کنيم هزينه هر واحد نظارت (اضافی) هم براي بنگاه معادل 100 واحد باشد.
الف: مقدار بهينه نظارت بانک (بنگاه) براي گروه اول (سختکوشترها یا همان غیر اقتصادیهای مد نظر بانک) با احتمال لورفتن کم کاري 5 درصد، برابر با 1.33 است و در نتيجه هزينه نظارت بر اين گروه برابر 166 واحد. در نتيجه کل هزينه فرد براي اين بنگاه، با احتساب دستمزد وی 5133 واحد است.
ب: مقدار بهينه نظارت براي بانک (بنگاه) ناشی از رفتار گروه دوم (کمتر سختکوشها) با احتمال لو رفتن کم کاري 10 درصد برابر با يک است و در نتيجه هزينه بانک براي نظارت بر اين گروه برابر با 100 واحد. در نتيجه کل هزينه اين گروه براي بنگاه 5100 واحد است.
با اين حساب، بانک یا هر بنگاهي که با مساله اطلاعات نامتقارن روبرو است بايد دست به انتخاب کدام گروه بزند؟ اگر پاسخ گروه اول (اشخاص مورد نظر حامد) باشد، باید بگویم امان از این تخصیص بهینه منابع.
2- حامد مدعی است که سادهسازی مدل، هنر یک اقتصاددان است، اما من معتقدم هنر روش علمی، چه در علم اقتصاد، چه در علم فیزیک و سایر علوم، این است که کدام فرضیه یا فروض را انتخاب کنیم، لذا انتخاب فرض ساده صرفا کفایت نمیکند، از میان فروض ساده باید دست به انتخاب بهترین زد. شخصا برخی از فروض مدل حامد را اصلا قبول ندارم.
3- اما مهمترین فرض مدل حامد: "آموزش تاثيري روي مهارت فرد در پايان تحصيل ندارد". گریگوری منکیو، اقتصاددان برجسته دانشگاه هاروارد در مقدمه کتاب علم اقتصاد خود به نکته بسیار جالبی اشاره میکند (نقل به مضمون میکنم): در طی بیست سالی که آموزش دیدهام تنها یک درس بینش مرا به شدت تحت تاثیر قرار داد و آن "کلیات (اصول) علم اقتصاد بود". او میگوید که این درس و آنچه در آن آموختم، "زندگی مرا دچار تحول کرد". خوب، حالا که اهمیت آموزش علم اقتصاد روشن شد - آن هم نه از سوی یک اقتصاددان داخلی- باید ببینیم که حامد چگونه این فرضیه به قول خودش ساده و از نظر من غیر عقلایی را انتخاب کرده است. (به مساله گردش داراییها در سطح بانک توجه کنیم، گردش نیروی انسانی در مشاغل مختلف)
4- اکنون اهمیت آموزش، حداقل اصول علم اقتصاد، از سوی اقتصاددان برجستهای بیان شد. از سوی دیگر میدانیم هر علمی زبان خاص خود را دارد:ریاضیات زبانی دارد و زیست شناسی زبانی و اقتصاد هم زبانی و ادبیاتی. اجازه میخواهم فرض سادهای را پیش بکشم مبنی بر اینکه "کار بانک" قرابت بیشتری با علم اقتصاد و دروسی که دانشجویان این رشته میگذرانند، دارد تا شیمی و فیزیک و زیست شناسی و پزشکان با سواد، بنابراین، بانک باید دست به انتخاب کدام گروه بزند؟ لابد باز هم فرقی نمیکند. البته خوب از نظر تو برای کارمندان بانک شاید نکند اما به نظر چرا می کند.
5- به گمان من، انگيزهها سنگ بناي زندگي امروزياند. بنابراين، تقريبا در اغلب موارد شناخت انگيزهها، کليد حل هر معما است. لذا يکي از وظايف اصلي اقتصاددان همين شناسايي انگيزههاي موجود در ماوراء رفتار فرد و تحليل آنها است.
6- دانستن انيکه چه چيزي را بايد سنجيد و به چه نحوي، ميتواند در درک پديدهها و سادهسازي آنها موثر باشد. در موارد 5 و 6 من و حامد مشکلي نداريم. اما محل اختلاف ما، در انتخاب فرض ساده است و به عبارت بهتر معتقدم:
7- سادهسازي بايد (همچون مقالات کوز و دیگران) عقلايي باشد نه غير عقلايي. ايرشناليزيشنسازي کار اقتصاددان نيست.
8- برگردیم به یکی دیگر از فروض کلیدی حامد. "حتي با فرض وروديهاي يک سان اگر فردي از رشته پيچيده تر فارغ التحصيل شده باشد شانس اين که توانمندي فردياش بيشتر باشد بالاتر است"، این فرض گر چه سادهاست، اما چندان عقلايي به نظر نميرسند. در مورد این فرض، هم بايد بگويم: اگر فردي از رشته پيچيدهتر فارغ التحصيلي شده، احتمال کمکاري او در محيط کار بيشتر است. (مدل بند اول). به دليل داشتن پتانسيل بيشتر در تمامي حوزههایی که حامد بدان معتقد است، از جمله عدم شفافيت بيشتر، نسبت به گروهي که از رشته سادهتري بالا آمدهاند. مثلا استعداد بیشتر برای سواری مجانی. چنین فردی همواره معتقد است که جامعه به او ظلم نموده و جایگاه او برتر از این است. لذا همیشه در معرض خطر کم کاری یا بروز فسادهای اداری و مالی قرار دارد.
9- حامد: فرض کنيم که "علم اقتصاد يا همان تخصيص بهينه منابع" يعني "حاکميت تحليل هزينه- فايده بر رفتار فرد" و در نتيجه اجتماع و جامعه. اما یک سوال: با توجه به فروض تو، آموزش تحليل هزينه - فايده به يک اقتصادخوانده سادهتر است يا يک جامعه شناس ( تجربه دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه تهران را با هم به ياد بياوريم. يا کلاس درس دکتر درگاهي در مقطع کارشناسي ارشد اقتصاد شريف را میتوانی پیگیری کنی) چه برسد به یک فیزیکدان یا شیمیدان؟ قطعا از نظر تو حداقل این است که تفاوت مهمی وجود ندارد، پس وای به حال منکیو.
10- از نوشته حامد اينگونه بر ميآيد (و البته با جاست کیدینگی که در کامنتهایش دیدم، برایم مسلم شد) که اقتصادخواندههاي ايراني از سختکوشي کمتري برخوردارند نسبت به ساير رشتههاي دانشگاهي در ايران (علوم پايه يا مهندسي و پزشکي). پس آيا براي بانک بهتر نيست افرادي را استخدام کند که ذهن سادهتري براي پذيرش هرگونه آموزش نسبتا سادهای را دارند تا يک پزشک (که حتما در تمام طول عمرش فکر میکند به او ظلم شده و باید در جایگاه بهتری قرار بگیرد)؟ اینکه تو این پیش فرض ساده (و ببخشید از نظر من سادهلوحانه) را از کجا آوردهای، من نمیدانم. اما حاضر نیستم چندان برایش تره خورد کنم.
11- سطح تحليلي مساله "تخصيص بهينه منابع" بسيار مهم است. ممکن است يک رفتار از ديدگاه يک فرد خاصی عقلايي باشد و تخصيص بهينه منابع هم صورت پذيرد، اما، حامد، بايد ديد، آيا در نتيجه اينگونه بهينهسازي هاي فردي، تخصيص منابع در اجتماع هم بهينه بوده است؟ براي مثال؛ فساد مالی و اداری، از دیدگاه متقاضیان و عرضهکنندگان هر گونه فساد، منافع فردی آنان تامین شده است، به خصوص اگر در بخش خصوصی باشد، اما آیا منافع جامعه هم حداکثر شده است؟ اگر جواب مثبت است که ما دیگر با هم حرفی نداریم. یا در مورد مساله دروغگويي (کامنت شماره 13 در وبلاگ من).
12- گزينه 11 را به شکل ديگري بازگو کنيم: انتخابهاي مستقل فردي، چه خوب چه بد، بر افراد زيادي که فرد آنها را نميبيند و نميشناسد تاثير ميگذارد. لذا اگر چه ممکن است فرد از نظر خود منابعش را به شکل بهينه تخصيص داده باشد، اما شاید موجب تخصيص غير بهينه منابع در سطح اجتماع شود؟ برداشت من از لحن نوشته تو اين است که "اينجا ديگر اقتصاددان هيچ وظيفهاي ندارد؟" (حداقل در توصیف) و اگر اينگونه است ما با هم اختلاف عقيده بسيار شديدي داريم.
13- در اينکه "تخصيص بهينه منابع وظيفه اقتصاددان نيست"، ما توافق داريم. اما اينکه رفقاي داخلي شما چه فکر ميکنند، من نميدانم. اما من در مقام يک اقتصادخوانده، هرگز آنگونه که تو گفتهای و فکر میکنی، نبوده و نیستم. منظور این جمله است: " رفقای اقتصادخوانده داخلی ما ]احتمالا منظورت من هستم[ خود را در مقام تعيين کننده تخصيص بهينه منابع قرار ميدهند و به نظرشان مي رسد که چون اقتصاد خوانده اند پس تخصيص بهينه منابع حتما اين است که بانک آنها را استخدام کند". در ثاني، از اينکه ميبينم از نظر تو وظيفه يک اقتصاددان، تحليل چگونگي تخصيص منابع در سطح اجتماع و ارائه راهکاري براي آن نيست، بسيار متاسف و متاثر شدم. اگر کار اقتصاددان نيست حتما کار زيست شناس، يا شيميدان (در سطح کلان) است؟ آنها ظرف کمتر از يک هفته ميتوانند بریا اینکار آموزش ببينند.
14- از زاویهای دیگر: امروز اگر به یک پزشک یا مهندس یا شیمیدان یا فیزیکدان برجسته بگوئیم نرخ بیکاری و تورم در جامعه بالا است، ظاهرا از نظر تو احساس او حداقل شبیه به یک اقتصاددان است؟ اما من هرگز اینگونه فکر نمیکنم. اقتصاددان یک عمر آموزش دیده تا فقط و فقط به شکل فردی به تحلیل چنین مسائلی نپردازد.
15- اما اين موضوع فارغ التحصليلان ايران و شما از ما بهتران خارجي و فرنگ رفته و از فرنگ برگشته و درک بهتر شما از مقالههاي ساده: منظورم اين حرف شماست که " شايد اين برايتان جالب باشد که در عالم اقتصاد هر قدر مدلي که ساخته مي شود سادهتر و با متغيرهاي کمتري باشد و ولي در عين حال بتواند شهود مهمي را منتقل کند ارزشمندتر است. بسياري از مقالات واقعا تاثيرگذار در اقتصاد (مثلا مقاله کوز در باب کارکرد بازار به جاي حقوق مالکيت - که اکثرا هم در ايران بر عکس فهميده ميشود-، مقاله مصيبت برنده، مقاله راي دهنده تاثيرگذار، مقاله زيرقيمت فروش رفتن عرضه اوليه و ... ) که همه مقالههاي مهمي هستند مدل بسيار ساده اي دارند." به گمان حضرتعالي، من و امثال من اين مقالهها را خوب نميفهيم، و همانطور که از بند 2 نوشتهی شما بر میآید: درک من ( و رفقایم) از تعريف علم اقتصاد و اقتصاددان اشتباه است. اينکه شما مقالات را بهتر ميفهميد چيزي جز همان دليل تهراني و شهرستاني بودن مدير بانک پاسارگاد نيست. اما، من هم به قول جلال آل احمد "کم ... از فرنگ برگشته" (مانند صحرائیان) ندیدهام که هزار و یک جور ادعای اقتصادی دارد، اما در عمل رزومهشان را روی میز نمیگذارند.
16- نمیدانم مشکلات نظام بانکی ایران ( منظورم بانکهای دولتی است) ناشی از چه عواملی است؟ اما بدون شک، آنها در طی سالیان سال، از استراتژی حامد پیروی کردهاند. امروز عملکرد آنها نشانمیدهد و میتوان گفت حداقل، بخشی از این مشکلات، حتما و حتما به حضور نیروی غیرمتخصص و عدم حضور نیروی متخصص در امور بانکی مرتبط است.
پ.ن: اما پزشکان باسواد. سازمان تامین اجتماعی ایران مورد مطالعاتی خوبی برای حضور پزشکان در ردههای تصمیمگیری در مورد سرمایهگذاری و مسائلی صندوق بازنشستگی است. من چندین سال از عمرم را در این سازمان گذراندهام و میتوانم بگویم قضیه به این سادگیها هم که حامد میگوید نبوده و نیست. من با چندین نفر از این دوستان باهوش همواره این مشکل را داشتم که توان درک اعداد را نداشتند.
+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در
Thu 28 Aug 2008 و ساعت
17:9 |