تبليغاتX
گذری بر اقتصاد

دوستان جای شما در مشهد خالی است و اینجا من و ندا و عنایت کلایی و سارا یک شب تا صبح در مورد مسائل آموزش علم اقتصاد در ایران و انتخاب موضوع پایان نامه صحبت کردیم که قطعا باعث می شود تا من در این مورد مقاله ای بنویسم.

برسر مزار خیام رفتیم. بعد از حافظیه فضای اطراف مزار خیام را بی نظیر دیدم. محیطی زیبا و دل انگیز با آن دوبیتی های طربناک و دوست داشتنی. البته بر سر مزار عطار و کمال الملک هم رفتیم البته با عنایت کلایی و الان هم که این پست کوتاه را می نویسم در محل کار عنایت کلایی هستم و فکر می کنم این سفر چند روز دیگری طول بکشد.  

این دکتر خیرخواهان عزیز هم شنید ما می خواهیم بیاییم مشهد فرار کرد و به نور رفت و ما متافاه او را ندیدیم. راستی علی سرزعیم تو کجایی مرد حسابی.  

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Wed 22 Aug 2007 و ساعت 13:43 |

من چند روزی به مشهد می روم. اگر اتفاق نیافتد از روز شنبه یعنی پس فردا مشهد خواهم بود. خوشحال می شوم اگر برخی از دوستان را آنجا ببینم. البته نمی دانم که مشهدی ها اصلا اینجا را می خوانند یا نه؟

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Thu 16 Aug 2007 و ساعت 12:48 |

شماره سوم مجله اقتصاد سياسي تحول همه جانبه از سوی موسسه دین و اقتصاد منتشر شد. زمانيکه به نام مقالات و نويسندگان مقالات نگاه مي کنيم مي بينيم که از اين مجله دست به ترجمه مقالاتي از بزرگان علم اقتصاد زده است. البته بايد بگويم که از نظر من رويکرد اين مجله تاحدي کژآيين و به عبارتي  آن ارتدکس است. البته با توجه به اينکه ترجمه متون اقتصادي در ايران چندان داراي کيفيت مرغوبي نمي باشد و همواره در اين حوزه با فراز و نشيبهايي روبرو هستيم بايد صادقانه بگويم که اين مجله سعي در ايجاد کيفيتي مرغوب براي ترجمه هاي خود داشته است و به نظر من تاحدي هم توانسته در اين مهم موفق باشد هر چند من هنوز شماره سوم را نخوانده ام اما بايد بگويم که در همين حال ترجمه درخشاني هم در دو شماره پيشين آن نمي بينم. هر چند نقطه ضعفهايي هم مي توان در هر يک از دو  شماره پيشين يافت. اما صادقانه بگويم که نمره اين مجله در ترجمه مقالات اقتصادي از متوسط بالاتر است. اما يکي ديگر از ايراداتي که تنها تصور مي کنم چنين باشد و نمي دانم تا چه اندازه اين قضاوت من صحيح است اين است که گرچه نام نويسندگان مقالات بسيار دهان پر کن است اما لزوما در برخي موارد مقاله انتخاب شده بهترين مقاله آن نويسنده نيست. البته محمد مالجوي عزيز نيز در شماره پیشین مجله گفتگو نيز نقدی خواندني در مورد اين مجله نوشته است. اما اين شماره شامل:

 

1-  نگاه اقتصادي به زندگي سخنراني جايزه نوبل گري بکر در سال 1992 است مترجم اين مقاله آقاي حسين تسليمي است که او را نمي شناسم. اما اين سخنراني بکر در حوزه امپرياليسم اقتصادي بسيار مهم است و کساني که به حوزه اقتصاد ميان رشته اي علاقه مند هستند نبايد اين نوشته را از دست بدهند. البته من يکسال پيش اصل آن را خوانده ام و اميدوارم که ترجمه آن از کيفيت لازم برخوردار است. گری بکر و ریچارد پوسنر یک وبلاگ هم دارند.

2-  ادارک اقتصادي و درک علم اقتصاد، فصل دوم کتاب روش شناسي ساخت مدل اقتصادي نوشته لورنس بلاند است که فرشاد مومني آن را ترجمه کرده است. من لورنس بلاند را نمي شناسم و تا به حال مطلبي از او نخوانده ام.

3-  بنيان روش شناختي اقتصاد نهادي، مدل الگو، داستانسرايي و کل گرايي نوشته چارلز کي ويلبر و رابرت اس هاريسون است که عباس رحيمي آت را ترجمه کرده است. در مورد اين مقاله هيچگونه قضاوتي ندارم.

 

4-  چارچوب مفهومي براي تفسير تاريخ مکتوب بشري نوشته داگلاس نورث، جان واليس و باري وينگاست است که دوست خوبم جعفر خيرخواهان
آن را ترجمه کرده است. پيش از اين خيرخواهان بارها به اين مقاله اشاره نموده بود و مطالبي را در مورد آن ترجمه کرده بود. به نظر خواندن مقاله انگليسي در اين مورد بسيار داشوار است. اصل مقاله نزديک به 90 صفحه است که من چند ماه پيش نصف آن را خواندم و پشيمان شدم. به نظرم ترجمه خيرخواهان از کيفيت لازم برخوردار است.

5-  نهادها و تجارت بين الملل: آموزه هاي انقلاب تجاري نوشته اونر گريف و ترجمه رضا مجيد زاده است که گويي اين روزها در روزنامه اعتماد مشغول به کار شده است. کارهاي ترجمه او را نمي شناسم اما اونر گريف را به خوبي مي شناسم و نوشته او را به شدت دوست دارم.

6-  جهاني شدن اقتصاد و نهادهاي حکمراني جهاني نوشته کيت گريفين است که مترجم آن احمد پرخيده است. علاقه مندان به اقتصاد توسعه بايد کتابهاي گريفين را بخوانند.

7-  آخرين مقاله اين شماره متعلق به پيتر ايوانز است که من او را خيلي دوست دارم. کتاب توسعه يا چپاول او به فارسي ترجمه شده است. نوشته ای هم در یکی از شماره های آخر مجله مجلس و پژوهش دارد در مورد نئولیبرالیسم که به شدت ارزش خواندن دارد.

8-  در نهايت اين مجله در بخش پاياني خود به معرفي کتابي از بن فاين، کوستاس لاپاويتاس و جان پينکاس پرداخته است. من چندين مقاله از بن فاين خوانده ام و او را يکي از بهترين اقتصاددانان مي دانم. بن فاين مقالات جالب در مورد داگلاس نورث نوشته که من چند مورد آنها را ترجمه کرده ام و بر اساس آراء او مقاله اي در مورد داگلاس نورث خواهم نوشت ( نيمي از آن را به پايان برده ام. عنوان کتاب "فراتر از اجماع پسا واشنگتني، سياست توسعه در قرن بيست و يکم" است. بن فاين و دوستانش جزء کساني هستند که پنبه اجماع پساواشنگتني را مي زنند. کتابي هم در زمينه سرمايه اجتماعي نيز از او به فارسي ترجمه شده است که ترجمه خوبي ندارد و از معرفي يکباره او به دوستان به شدت پشيمانم.

راستی از مهدی ایجی عزیز هم تشکر می کنم که شرایط را فراهم نموده تا این مجله به دست من هم برسد.

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Tue 14 Aug 2007 و ساعت 16:12 |

چندی پیش سومین همایش آموزش و پژوهش علم اقتصاد در ایران در دانشگاه زاهدان برگزار شد. یکی از مقالاتی که در این همایش ارائه شد مقاله ای است با عنوان فوق که خلاصه آن را از کتابچه خلاصه مقالات همایش نقل کرده ام. این مقاله توسط دوست عزیز محمد مالجو ارائه شد ( و تا جاییکه من می دانم این مقاله در کتابچه مقالات همایش چاپ نخواهد شد). به نظر من بهترین مقاله ارائه شده در این همایش بود. راستی چون دکتر خیرخواهان عزیز سفارش کرده بود که از آن همایش گزارشی ارائه کنم من هم بد ندیدم که هر از گاهی خلاصه یکی از مقالات را برای دوستان بازگو نمایم. البته امیدوارم نویسندگان مقالات از این کار من دلگیر نشوند.

 

پرسشي که در اين مقاله مطرح مي شود، اين است که آموزش و پژوهش اقتصادي در ايران دهه هشتاد شمسي با انواع جريانهاي ايدئولوژيک بين المللي در سالهاي اخير تا چه اندازه همسويي و سنخيت دارد. براي پاسخ به اين پرسش، بايد تصويري از جريانهاي ايدئولوژيک بين المللي عرضه کرد که در جدول ذيل خلاصه شده است:

 

جريان های ايدئولوژيک بين المللي

جنبشهاي جهاني عدالت خواهانه

ناسيوناليسم جهان سومي

اجماع

پسا واشنگتني

اجماع واشنگتني

جناح راست احيا شده

پشتوانه سنتي

سوسياليسم

سرمايه داري ملي

سوسيال دموکراسي معتدل

نئوليبراليسم

نومحافظه کاري

نمايندگان سياسي

کاسترو، چاوز، مورالس

قذافي، موگابه، ارتگا و پوتين

کوفي عنان

توني بلر، هيلاري کيلينتون، آنجلا مرکل و هنري کيسينجر

برلوسکوني، جورج بوش، نگروپنته، ايهود آلمرت، ريچارد پرل و رامسفلد

فعالان فکري

مايکل آلبرت، طارق علي، سمير امين، نوام چامسکي، مايکل هارت، ديويد هاروي، نوامي کلاين، رالف نيدر، آنتونيو نگري، ايمانوئل والرشتاين، مجيد رهنما

يلماز آکيوز، مارتين خور

آنتوني گيدنز، پل کروگمن، دني رودريک، آمارتياسن، جوزف استيگليتز، داگلاس نورث

محمد يونس، جان ويليامسون، آنا کروگر

پاتريک بوکانان، روبرت مورداک، ويليام کريستول

سازمانهاي بين المللي

جنبشهاي اجتماعي، جنبشهاي محيط زيست، شبکه هاي اکتيويستي راديکال، الهيات رهايي بخش، رسانه هاي راديکال، نشست اجتماعي جهاني

جنبش غير متعهدها، شبکه تلويزيوني الجزيره، انواع سازمانهاي غير دوليتي مثل TWN 

برخي از ير مجموعه هاي سازمان ملل از قبيل يونيسف، برخي از سازمانهاي غير دولتي بين المللي از قبيل آکسفام، بنيادهاي ليبرال مثل فورد و مک آرتور و راکفلر، دپارتمان اقتصاد دانشگاه کلمبيا

فدرال رزرو، خرانه داري امريکا، بانک جهاني، دپارتمان اقتصاد دانشگاه شيکاگو، رسانه هايي مثل BBC و CNN، UNDP,WTO,IMF

حزب جمهوريخواه امريکا، جناحهاي ليبرتارين، پناگون، رسانه هاي دست راستي مثل فاکس

برنامه هاي اصلي

مقابله با جهاني سازي سرمايه، مقابله با کالايي شدن خدماتن دولتي، دموکراسي مشارکتي راديکال، تلاش براي همبستگي بين المللي طبقات فرودست

تلاش براي دسترسي به منابع مالي بين المللي، تلاش براي دسترسي به بازارهاي بين المللي، منطقه گرايي، همبستگي بين کشورهاي جهان سوم

رشد پايدار اقتصادي در چارچوب نظام سرمايه داري، حمايت از درجه اي از کينزگرايي جهاني، گسترش برنامه حکمراني خوب،

تلاش براي جهاني سازي سرمايه، کالايي کردن خدمات دولتي، تلاش براي حاکم کردن بازار در زندگي اقتصادي

گسترش امپرياليسم جهاني، بيگانه ستيزي، افراط گرايي مذهبي، بسط دموکراسي در خاورميانه از طريق جنگ، دفاع از صهيونيسم

 

بر اساس اين جدول فرضيه هاي ذيل درباره همسويي و سنخيت آموزش و پژوهش اقتصادي در ايران دهه هشتاد شمسي با چهار جريان ايدئولوژيک بين المللي پيش گفته به بحث گذاشته مي شود:

 

فرضيه اول: مضامين "جنبشهاي عدالت خواهانه" در فرايند آموزش و پژوهش اقتصادي در دانشگاههاي ايران به هيچ وجه عرضه نمي شوند. طراح اصلي مضامين اين جريان ايدئولوژيک، در واقع روشنفکران غير دانشگاهي هستند که عمدتا با تکيه بر ترجمه متون از زبانهاي خارجي به معرفي اين جريان مي پردازند.

 

فرضيه دوم: آموزش و پژوهش اقتصادي در دانشگاههاي ايرن، به طور عمده، آميزه اي است از سه جريان "ناسيوناليسم جهان سومي" و اجماع پساواشنگتني" و "اجماع واشنگتني". درسنامه هاي اقتصادي، سيلابس هاي آموزشي، پايان نامه ها و رساله هاي دانشجويي، مقالات منتشر شده در نشريه هاي تخصصي اقتصاد در دانشگاهها، جملگي، ذيل اين سه جريان ايدئولوژيک جاي ميگيرد.

 

فرضيه سوم: مضامين جريان ايدئولوژيک "اجماع پساواشنگتني" که حدودا در 15 سال اخير در ايران گسترش يافته است، به هيچ وجه با جريان ايدئولوژي "اجماع واشنگتني" در تضاد بنيادي قرار ندارد. اين دو جريان که در ايران دست بالا را دارند، هم به لحاظ ايدئولوژي يا يکديگر همسو هستند و هم به لحاظ متدولوژي، وجه افتراق اين دو جريان در ايران عمدتا در ابزارهاست نه اهداف.

 

 

به نظر من می طلبد که هر یک از این فرضیات در یک مقاله مورد بررسی مفصل قرار گیرد. راستی نظر شما در مورد این فرضیات چیست؟

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sun 12 Aug 2007 و ساعت 13:20 |

به روز: با تشکر از دوست عزیز آقای سورنا که گفتند باید هدف از طرح این سوال را مطرح نمایم. با توجه به شرایطی که دوره کارشناسی ارشد اقتصاد در ایران دارد و همینطور تجربه شخصی من در این خصوص همیشه با دوستانم در این مورد بحث می کردیم که تنش زاترین عامل در این دوره برای یک دانشجو چیست؟

به روز چند نکته به سفارش صادق:۱- سخت گیری در دروس  از نظر من و این پرسشنامه تنش محسوب نمی شود. اینکه استادی به خوبی تدریس کند و کارکلاسی بدهد تنش نیست. تنش یعنی ناتوانی ما در انجام کارکلاسی یا برای مثال ارائه یک مقاله درخور توجه در کلاس ( برای مثال مشابه کاری که دکتر درخشان می خواهد و اغلب دانشجویان در انجام این کار ناتوانند).  ۲- ریاضیات: منظور این است که آیا ضعف ریاضیات یک دانشجو باعث می شود که او در این دوران آسیب ببیند؟ یا اینکه سخت گیری استادان در ریاضیات باعث ایجاد تنش برای فرد شده است؟ ( برای مثال تحلیل ما از نتایج کارمان با توجه به نتایج بدست آمده این بود که شاید کیفیت آموزش و اهمیت ریاضیات در دانشکده های اقتصاد ایارن بر خلاف دانشکده های اقتصاد معتبر جهان چندان پایین است که هرگز برای دانشجو دردسر آفرین نبوده است. وگرنه تصور ما بر این بود که ریاضیات با توجه به ضعف عمده موجود در این زمینه و اهمیت آن در این مقطع باید تنش زا می بود).- ۳- درست است که در برخی موارد موضوع پایان نامه کشکی انتخاب می شود اما هم نتایج این تحقیق و (هم گفته های شفاهی برخی از دوستان) نشان می دهد که در بیش از ۸ دانشکده اقتصاد فوق این امر خیلی تنش زا و تنش زا بوده است : ۵۰ درصد. تنش زا در این مورد یعنی اینکه برای انتخاب یک موضوع فرد دچار دردسرهای فراوان شود البته نه برای اینکه موضوع مورد علاقه خود یا موضوع جالب توجهی را بیابد بلکه برای مثال اگر موضوع جدیدی را انتخاب کرد آیا استادان آن دانشکده توانایی کمک به او را دارند؟ آیا استادی با تخصص مورد نظر او در آن دانشکده وجود دارد؟ یا اصلا دانشکده چنین پایان نامه ای را می پذیرد؟ آیا دانشده در این مرحله سخت گیری های بی خودی اعمال می دارد؟ برای مثال برخی دوستان می خواهند موضوع پایان نامه اشان صرفا کار بر روی حیطه های نظری باشد اما دانشکده فقط اقتصاد سنجی را می پذیرد؟ آیا استادان این دانشکده در انتخاب موضوع پایان نامه همکاری می کنند؟ آیا استاد راهنما و مشاور توانایی کمک در مراحل مختلف انجام کار را دارند؟ آیا اصلا استاد راهنما پایان نامه را می خواند؟ ۴- در خصوص ارتباط با استادان نیز این موضوع می تواند باعث ایجاد مشکل شود که فکر می کنم این موضوع تقریبا روشن است. ۵- تضاد و ناسازگاری دروس ارائه شده در یک دوره کارشناسی ارشد با دروس مورد علاقه دانشجو می تواند عذاب آور باشد. برای مثال اغلب بچه های دانشکده اقتصاد علامه خواهان ارائه درس اقتصاد سیاسی بودند اما دانشکده این درس را ارائه نمی کند. یا درس تئوری بازیها با کیفیت مطلوبی در هیچکدام از دانشکده های اقتصاد ارائه نمی شود . یا کیفیت دروس ارائه شده و کتابهای تدریسی نمی توانند دانشجو را راضی نگه دارند.

 این عوامل بدون شک می تواند بر نحوه انتخاب دوستان دیگر اثر گذار باشد. (البته این سوال در کنار سایر سوالات آن پرسشنامه معنایی خاص پیدا می کند).یا برخی دانشجویان دوست دارند درسی را استادی بگیرند که سخت گیر تر است نمره کمتری می دهد اما بهتر تدریس می کند یا کار تحقیاتی بیشتری می دهد اما شرایط دانشکده به گونه ای است که من اجازه انجام چنین کاری را نمی یابم. امیدوارم کمی سوال روشن تر شده باشد.

چندی پیش به همراه یکی از دوستان عزیز تصمیم به نگارش مقاله ای با عنوان تربیت اقتصاددان در دانشکده های اقتصاد ایران گرفتیم که البته برای این منظور باید پرسشنامه ای را در میان دانشکده های اقتصاد ایران (تهران، علامه طباطبايي، شريف، شهيد بهشتي، تربيت مدرس، الزهرا، امام صادق، فردوسي مشهد و شيراز) پر می کردیم. یکی از این سوالات این بود: : « آيا عناصر دوره کارشناسي ارشد (که در جدول ذکر شده­اند) براي شما تنش يا استرس­ ايجاد کرده است؟» می توانید نتایج این تحقیق را در این مورد ببینید: چنانکه مشخص است نتایج نشان می دهند که پیداکردن موضوع پایان نامه تنش زاترین عنصر در دوران کارشناسی ارشد در این ۱۰ دانشکده اقتصاد بوده است. (البته لازم است بگویم که این نتیجه کلی تحقیق بوده است و می توانم این آمار را برای هر یک از دانشکده های اقتصاد ایران به تنهایی نیز ارائه نمایم). اما هدف من هم اکنون از طرح این مساله این است که ببینم برای دوستان عزیز کدام یک از موارد زیر در دوره کارشناسی ارشد تنش زا بوده است؟ یا احیانا اگر در هر یک از ۱۰ دانشکده فوق تحصیل می کنند اکنون شرایط در مورد گزینه های زیر در آنجا چگونه است؟

 

خيلي

 تنش­زا

تنش­زا

تا حدي تنش­زا

تنش­زا نبوده است

کار کلاسي

1.4

17.3

39.1

42.1

وضعيت مالي شما

12.1

16.6

19.7

51.5

ارتباط با استادان

6.2

7.8

29.6

56.2

رياضيات

3.1

9.3

29.7

57.8

پيدا کردن موضوع پايان نامه

20.5

30.1

38.3

10.9

ايفاي نقش مفيد در جامعه در مقام يک اقتصاددان

24.1

22.2

27.7

25.9

تضادو ناسازگاري ميان محتويات دروس ارائه شده و

 علايق شما

19

26.2

26.2

34.4

 
پس تنش زاترین عامل در دوره کارشناسی ارشد شما کدام یکی از موارد بالا بود؟ اگر با توجه به تجربه شخصیتان به این سوال جواب دهید تاحد زیادی می توانیم به دوستانی که تقریبا هر روزه این سوال را از من می پرسند که کدام دانشکده اقتصاد بهتر است کمک نماییم. البته این تنها یکی از شاخصهای مورد نظر و تاحدی نیز کلی است؟ به عبارتی این گزینه ها بیشتر گویای شرایط محیط کسب و کار در دانشکده های اقتصاد هستند؟ پیشاپیش از ارائه نظرات شما ممنونم البته اگر حوصله دارید؟
 
رقابت بیشتر: اما یک خبر خوش در جهت افزایش رقابت و استفاده بهتر از دلارهای نفتی و همراهی با رئیس جمهور محترم و همینطور پاسخ به پرسش دکتر رنانی و مباحثی در خصوص مصیبت منابع:
 به همراه عده ای از دوستان وبلاگ مصیبت منابع را راه اندازی نمودیم که امروز نیزی با ارائه اولین مقاله در این حوزه به روز شده است. از همراهی و ارائه نظرات شما دوستان در این خصوص متشکریم.
+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Tue 7 Aug 2007 و ساعت 14:15 |

چرا اقتصاددانان توافق ندارند؟ عنوان مطلبی است که امروز دنی رودریک نوشته است. او اقتصاددانان را به دو دسته اقتصاددانان بهینه اول که ویژگی آنها به قرار زیر است:

The gut instinct of the members of the first group is to apply a simple supply-demand framework to the question at hand. In this world, every tax has an economic deadweight loss, every restriction on individual behavior reduces the size of the economic pie, distribution and efficiency can be neatly separated, market failures are presumed non-existent unless proved otherwise (and to be addressed only by the appropriate Pigovian tax or subsidy), people are rational and forward-looking to the first order of approximation, demand curves always slope down (and supply curves up), and general-equilibrium interactions do not overturn partial-equilibrium logic.  The First Fundamental Theorem of Welfare Economics is proof that unfettered markets work best.  No matter how technical, complex, and full of surprises these economists' own research might be, their take on the issues of the day are driven by a straightforward, almost knee-jerk logic

 و اقتصاددانان بهینه دوم که ویژگی آنها هعم عبارت است از :

Those in the second group are inclined to see all kinds of complications, which make the textbook answers inappropriate. In their world, the economy is full of market imperfections (going well beyond environmental spillovers), distribution and efficiency cannot be neatly separated, people do not always behave rationally and they over-discount the future, some otherwise undesirable policy interventions can generate positive outcomes, and general-equilibrium complications render partial-equilibrium reasoning suspect. The First Fundamental Theorem of Welfare Economics is proof, in view of its long list of prerequisites, that market outcome can be improved by well-designed interventions. Since they have given up on the textbook model, members of this group have an almost-infinite variety of "models" to choose from as they think of public-policy issues.

تقسیم بندی نموده است. او معتقد است در میان اقتصاددانان وبلاگ نویس گریگوری منکیوُ تیلور کوئنُ ریچارد پوسنر و گری بکر متعلق به دسته اول اقتصاددانان هستند. اما او شاه اقتصاددانان دسته دوم را جوزف استیگلیتز معرفی می کند و البته از پل کراگمنی که من هم خیلی او را دوست دارم در یان دسته یاد می کند.

اما تفاوت آنها این است که:

The first group's instinct is always to apply the first-best reasoning to the case, ignoring market imperfections in related markets, while the second group almost always presumes some market imperfections in the system. I am over-simplifying a bit, but not a whole lot

البته بحث رودریک به همینجا ختم نمی شود. حال به استدلالات گروه اول در برخورد یا مسائل و مشکلات اقتصادی می پردازد:

When first-best economists are taken to task for ignoring real world complications--i.e., second-best interactions--they provide a range of answers. One is to downplay the significance of these issues by arguing that they are not convinced of the presence of the market imperfections in question. Sure enough, empirical evidence is hardly ever strong enough to move prevailing priors.

A second argument is that the presence of additional market imperfections does not change the first-best logic; it simply calls for each market imperfection to be treated with its own first-best solution. This allows each expert in a field to propose first-best solutions in that field, leaving complications elsewhere to be dealt with by others. Larry Summers had a nice point to make about this approach in his comments on a paper on banking reform in China (Brookings Papers on Economic Activity, 2006:2):

Like experts in many fields who give policy advice, the authors show a preference for first-best, textbook approaches to the problems in their field, while leaving other messy objectives acknowledged but assigned to others. In this way, they are much like those public finance economists who oppose tax expenditures on principle, because they prefer direct expenditure programs, but do not really analyze the various difficulties with such programs; or like trade economists who know that the losers from trade surges need to be protected but regard this as not a problem for trade policy.

(Come to think of it, is Larry Summers a first-best economist or a second-best economist?)

A third argument is that the government could never get complicated interventions right, so we are better off sticking with simple solutions. I have discussed this type of argument in an earlier post.

So at the end of the day, these disagreements are often grounded not in economics per se, but in strongly held prior views about the world in which we live in. Which is why non-economists are right to get exasperated with us.

حال یک سوال: به نظر شما آقایان غنی نژاد- طبیبیان- نیلی- ستاری فر- مومنی- پژویان- در کدام دسته از این دو گروه قرار می گیرند؟ 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Mon 6 Aug 2007 و ساعت 8:56 |

چند روز قبل آقای م.م در مورد اقتصاددانان نئوکلاسیک یک دسته بندی را ارائه نمود و منبع آن را مقاله ای از جفری هاچسون ذکر کرد. آن مقاله را از اینجا و در شماره ۱۴ این نشریه پیدا کردم. این هم اصل مقاله. البته به نظر من موضوع اصلی مقاله هم در نوع خود جالب است. اما این بخش آن که در خصوص تقسیم بندی اقتصاددانان نئوکلاسیک است رادر اینجا می آورم.

 

Theorists have attempted to apply the neoclassical approach to socialist

 planning and capitalist monopoly, as well as to competitive markets. Just as we have individualistic,pro-market neoclassical economists (such as Milton Friedman) we have liberal or social-democratic neoclassical economists (such as Kenneth Arrow and Paul Samuelson) and also 'Marxist' neoclassical economists (such as Oskar Lange, John Roemer and Jon Elster).The essential core of neoclassical theory involves rationality, equilibrium and adequate information. This theoretical core is quite adaptable, and has served a variety of ideological positions, from left and right.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sat 4 Aug 2007 و ساعت 13:7 |

 1028 اقتصادان امریکایی نامه ای ارسالی به کنگره این کشور را امضا نمودند متن نامه آنها به شرح زیر است:ما امضاکنندگان این نامه به شدت نگران احساسات حمایتگرایانه کنگره از صنایع داخلی کشور به خصوص در مورد چین هستیم. با پایان این سال چین دومین بزرگترین شریک تجاری امریکا محسوب می شود. در طی شش سال گذشته تجارت میان دو کشور به شدت رشد کرده استُ و از ۱۱۶ میلیارد در سال ۲۰۰۰ به ۳۴۳ میلیارد دلار در سال ۲۰۰۶ رسیده است. این رشد حیرت آورد باعث دسترسی بیشتر به کالاها- بهره وری بیشتر- رشد شغلی قویتر و استاندارد زندگی بیشتر برای هر دو کشور می شود. به عنوان اقتصاددان ما نقش حیاتی و سودآوری را که تجارت آزاد در اقتصاد ایفا می کند درک می کنیم. از سوی دیگر معتقدیم که موانع تجاری در بلند مدت ثروت را تخریب نموده و در هیچ سودی هم برای هیچ یک از دو کشور نخواهد داشت. هیچ بنیانی در علم اقتصاد وجود ندارد که از وجود تعرفه های تنبیهی حمایت کند. در شرایط فعلی چین برای مصرف کنندگان امریکایی را با کالاهای ارزان و وامهای با نرخ بهره پایین عرضه می کند. استفاده از تعرفه های تنبیهی برای چین درست همانند وضع مالیات در کشور خودمان یک تنبیه و مجازات استُ چنین حرکتی باعث می شود تا چین هم تعرفه های خودش را اعمال کند و نتیجه این امر احتمالا یک جنگ تجاری بیفایده و آسیب رسان خواهد بود. در این صورت مصرف کنندگان و تجار امریکایی در این جنگ احمقانه تنها قیمت بالاتر برای کالا پرداخت خواهند کرد و وضعیت شغلی بدتری هم خواهند داشت و رشد اقتصادی هم کاهش خواهد یافت. ما بر کنگره اصرار می کنیم تا هر گونه برنامه حمایت از صنایع داخلی را کنار بگذارد و در عوض ار قانونگذاران می خواهیم تا در جهت تقویت اقتصاد جهانی از طریق تجارت آزاد قدم بردارند. 

۱- ویروس لیبرال: جنگ دائمی و امریکایی کردن جهان کتابی است نوشته سمیر امین و ترجمه ناصر زرافشان که به تازگی روانه بازار شده است. کسانی که کتاب نئولیبرالیسم دیوید هاروی خوانده اند خوب است که این کتاب را هم بخوانند. البته من آن را به کتابخانه خودم اضافه کردم.

۲- اعترافات یک جنایتکار اقتصادی کتابی است نوشته جان پرکینز که نشر اختران آن را روانه بازار کرده است. این کتاب بسیار جالب و خواندنی است. البته هاروی هم در کتاب نئولیبرالیسم به خاطرات پرکینز اشاره می کند.

۳- پیشینه های اقتصادی- اجتماعی مشروطیت هم نوشته خسرو شاکری است که من آن را خریدم اما هنوز نخوانده ام. اما گمانم این است که باید کتاب جالب و آموزنده ای باشد.

گفتم این چند کتاب را به دوستان معرفی کنم.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Wed 1 Aug 2007 و ساعت 17:15 |

کوچه مردها امروز خیلی خالی شده است. کل یوم نمی دانم این آدمها از کجا پیدا می شوند؟ عقبه آنها در فوتبال به کجا می رسد؟ معرفت فوتبالی آنها در چیست؟ از همان روزی که امیر قلعه نویی به ایارن بازگشت مدام می گوید من همه "تقصیرات" را بر عهده می گیرم و مسئولیت این شکست بر دوش من است. معمولا زمانیکه فردی مرتکب خطایی می شود معمولا از سوی دادگاه مجرم شناخته می شود و باید تاوان رفتار خود را بپردازد. یا اگر مدیر بنگاه اقتصادی نیز خوب عمل نکند معمولا کنار گذاشته می شود و البته تاوان رفتارش را می دهد. اما در ایران مد شده است که این مربیان تیم ملی سریعا مسئولیت شکست را بر عهده می گیرند. فردی را که خود مجرم است چه کسی باید مجازات کند. من به عنوان یکی از مردم که بنا بر نظر قلعه نویی نامرد از او جلو تریم دلم می خواهد به ازای یک سهم هم که ملیت دارم او را مجازت کنم. مجازاتم هم سنگین نیست تنها دوست دارم به او یک تیپا بزنم. احتمالا اگر نیمی از مردمان ایران تنها بخواهند یک تیپا به این نامرد بزنند نمی دانم باز هم سینه چاکانه می گوید که من مسئولیت این شکست را بر عهده می گیرم. منافع ملی این مردم به دست امثال قلعه نویی بر باد می رود. دیکتاتورها تنها کسانی هستند که مسئولیت شکست را بر عهده می گیرند. نمی دانم منافع ملی ما در این مورد چیست؟ البته از دل دلارهای نفتی ما باید همین گونه مربیان هم بیرون بیایند. منافع ملی ما حکم می کند که این مردم حداقل بتوانند در این مورد یکی یک تیپا به این آقای کل یوم، عقبه و معرفت فوتبالی بزنند. خوشبختانه قلعه نویی به گفته خودش مشکل اخلاق ندارد اما نمی دانم وقتی فرق میان سیستم 3-5-2 با 4-2-3-1 را نمی داند چگونه در تیم ملی جای می گیرد. چه کسی نگران این منافع ملی است. چرا روزی نوبت ما نمی شود که یک تیپا به اینها بزنیم. چرا نوبت ما نمی شود که سهممان را با یک تیپا به امثال قلعه نویی بگیریم. قلعه نویی نامرد از تو خوشم می آید چرا که تو هم خوب قدر دلارهای نفتی را فهمیده ای. اما مرد باش در این کوچه نامردها و بیا این 30 میلیون تیپا را بخور. ببینم آنوقت هم اینگونه از مردم دم می زنی.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Tue 31 Jul 2007 و ساعت 0:33 |
آلبرت هیرشمن در کتاب دگردیسی مشغولیتها (ترجمه محمد مالجوِ -انتشاران علمی و فرهنگی) چنین می نویسد:

"...بدل شدن بخش هزینه ای به بخش لذت عمدتا خصوصیت بارز فعالیتهایی است که به مصرف شخصی روزمره مربوط نیستند گو اینکه ضرورتا همگانی مدار نیز نیستند. بهترین نمونه شاید پدیده زیارت باشد که بنا به سنت عبارت است از سفری طولانی به مکان مقدس دورافتاده ای که در آن مراسم راز و نیاز و سایر مراسم عبادی برگزار می شود. "معنای همه اینها این است که به پا خیز و به سوی مکان مقدس دوردستی بشتاب که مایه خشنودی همگان است". بی تردید هیچ معقول نیست که سفر را جزو هزینه زیارت طبقه بندی کنیم و اقامت و مراسم عبادی را جزو فایده زیارت. سختی ها و مخاطره هایی که طی سفر از سر گذرانده می شود جزء لاینفکی از تجربه آستانه ای است که زائر طلب می کند و دوری از این مکان غالبا تصمیم به پیش رفتن را تشویق می کند نه این که مانعی برای آن باشد. نظایر این جنبه از زیارت های قرون وسطایی را امروزه نیز می توان یافت. عمدتا در فعالیتهایی غیر مذهبی. از باب نمونه بر طبق یک نظر سنجی از هواداران فوتبال در برزیل هواداران تیم ریو در ورزشگاه به فاصله خانه طرفدار تا ورزشگاه شهر بستگی ندارد. باز هم لابد بدین خاطر که هوادار واقعی اصلا مسافرت برای رسیدن به بازی را جزیی از هواداری و تعهداتش به تیمی می داند که طرفدارش نیست". 

چنانکه از این نوشته بر می آید در چنین مواردی تحلیل هزینه- فایده کارایی خود را از دست می دهد.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Mon 30 Jul 2007 و ساعت 0:15 |

۱- سیاست اجتماعی حاشیه ای بر امنیت رفاه و سلامت اجتماعی وبلاگی است در حوزه سیاست اجتماعی و مسائلی از این دست که نویسنده آن آقای فرشید یزدانی است. مطالب این وبلاگ بدون شک برای فعالان- سیاستگذارن و کارشناسان و علاقه مندان به این حوزه می تواند بسیار مفید باشد. چرا که فرشید یزدانی یکی از کارشناسان خوب این حوزه به شمار می رود. جاي خالي جامعه متهد و" فرياداعتراض” باجنايت عليه خود آخرین مطلب نوشته شده در این وبلاگ را از دست ندهید.

۲- نگاهی به مسائل روز اقتصادی وبلاگ محسن ریاضی است. ریاضی کارشناس حوزه تامین اجتماعی  و بازنشستگی است و کارهای قابل توجهی در این حوزه انجام می دهد. ارزیابی اقتصادی طرح بازنشستگی پیش ازموعد در مشاغل سخت وزیان آور آخرین مطلب نوشته شده در این وبلاگ است.

۳- سه شنبه نویسی ها از میان آنچه می بینم وبلاگ آقای علی کاظمیان است. البته من او را نمی شناسم اما عادت به شمردن دندانهای اسب جامعه دارد. دید جالبی نسبت به مسائل اجتماعی دارد. پیشنهاد می کنم فرشید یزدانی وبلاگ او را ببیند.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sun 29 Jul 2007 و ساعت 18:24 |

این روزها مشغول خواندن کتاب نئولیبرالیسم هستم. دیوید هاروی در کتاب نئولیبرالیسم (در اینجا می توانید مقدمه کتاب را بخوانید) به چگونگی پیدایش این نظریه اشاره می کند:

گروهی کوچک ومنحصر به فرد از مدافعان پرشور -عمدتا اقتصاددانان و مورخان و فیلسوفان دانشگاهی- در ۱۹۴۷ پیرامون فردریش فون هایک فیلسوف سیاسی اتریشی گرد آمده بودند تا انجمنی به نام انجمن مونت پلرین (برگرفته از نام یک چشمه ی آب معدنی در سوئیس که آنها برای نخستین بار در آنجا با هم ملاقات کردند) را تاسیس کنند (چهره های سرشناس آنها عبارت بودند از: لودویگ فون میزسُ میلتون فریدمنُ و حتی برای مدتی فیلسوف نامدار کارل پوپر). در بیانیه تاسیس این انجمن آمده بود:

    "ارزش های محوری تمدن در خطرند. در بخش های بزرگی از کره زمین شرایط حیاتی حرمت و آزادی انسانی از میان رفته اند. در جاهای دیگرُ توسعه گرایش های کنونی در سیاست گذاریاین شرایط را در معرض تهدید دائمی قرار داده است. قدرت استبدادیُ موقعین فرد و گروه داوطلب را به تدریج متزلزل ساخته است. حتی گرانبهاترین دارایی انسان غربیُ یعنی آزادی اندیشه و بیانُ با گسترش مرام هایی که وقتی در اقلیت هستند ادعای مدارا دارند ولی مترصد یافتن قدرت هستند تا بتوانند همه دیدگاهها جز دیدگاه خودشان را سرکوب و حذف بکنند در معرض خطر است. این گروه معتقد است که گسترش دیدگاهی از تاریخ که منکر همه معیارهای مطلق اخلاقی است و رشد نظریه هایی که ضرورت حکومت قانون را زیر سوال می برند این تحولات را بوجود آورده اند. به علاوه این گروه باور دارد که کاهش اعتقاد به مالکیت خصوصی و بازار رقابتی موجب این تحولات شده است. زیرا بدون قدرت و ابتکار عمل پراکنده که با این نهادها مرتبط باشند تصور جامعه ای که بتوان آزادی را در آن حفظ کرد دشوار است".  

هاروی چنین ادامه می دهد: اعضای این گروه به دلیل تعهدشان به آرمان های آزادی شخصی خود را لیبرال (در معنای سنتی اروپایی آن) توصیف کردند. اما برچسب نئولیبرال نشان دهنده پیروی آنان از اصول بازار آزاد اقتصادی نئوکلاسیکی بود که در نیمه دوم قرن نوزدهم (به برکت آثار آلفرد مارشال- ویلیام استنلی جونز و لئون والراس) پدید آمده بودند تا جای نظریه های کلاسیک آدام اسمیت که دست نامرئی بازار را بهترین وسیله برای تحریک حتی پست ترین عرایز انسانی نظیر شکم پرستی- ولع و میل به داشتن ثروت و قدرت به نفع همه می دانست نیز وفادار ماندند. بنابراین دکترین نئولیبرالی به شدت مخالف نظریه های مداخله گرایانه دولت مانند نظریه های جان مینارد کینز بود که در دهه ۱۹۳۰ در پاسخ به کسادی بزرگ از اهمیت برخوردار شدند... گروه مونت پلرین حمایت مالی و سیاسی کسب کرد... نظریه نئولیبرال با اعطای جایزه نوبل اقتصاد به هایک در ۱۹۷۴ و به فریدمن ۱۹۷۶ از اعتبار و حیثیت برخوردار شد. این جایزه ویژه اگرچه هاله ای از نوبل داشت هیچ ارتباطی با سایر جوایز نوبل نداشت و در کنترل شدید نخبگان بانکداری سوئد بود.

نمی دانم این گفته ها تا چه اندازه صحیح است. اما به هر حال روایت دیوید هاروی از نئولیبرالیسم بسیار جالب است.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sat 28 Jul 2007 و ساعت 23:53 |

چند روزی بود که می خواستم مطلبی در باب تعادل در اقتصاد بنویسم. اما گویی وحید محمودی (که چندان هم از او خوشم نمی آید این کار را تا حد نسبتا خوبی انجام داده است. می توانید مطلب او را در در ادامه بخوانید:

به دنبال اجراي يکي از پروژه هاي عمراني که لازمه آن تغيير مسير رودخانه در يک منطقه ييلاقي بوده است، پس از يک يا دو سال ساکنان آن منطقه متوجه مي شدند که قورباغه هاي بيشماري در منطقه پراکنده شده اند. پس از تحقيقات مختلف معلوم مي شود که در اثر اجراي پروژه مذکور، آب يک برکه بزرگ در منطقه رو به کاهش گذاشته به طوري که ديگر پرندگان مهاجر به صورت فصلي به آنجا مهاجرت نمي کنند. اين امر موجب افزايش بي اندازه قورباغه هايي شده است که قبلاً توسط اين پرندگان شکار مي شدند. مدتي پس از اجراي يک طرح و مبارزه با قورباغه ها و از بين بردن آنها متوجه شدند که حشرات در منطقه رو به ازدياد نهاده به طوري که زندگي را در آنجا مختل کرده است. به سرعت معلوم شد که حشرات نيز خوراک قورباغه ها بوده و با مرگ قورباغه ها افزايش پيدا کرده اند. اجراي طرح ضربتي عليه حشرات، در منطقه و نابودي آنها در سال بعد منجر به افت محصولات باغي و بعضاً زراعي شده و سرانجام نيز حتي اين مساله باعث کاهش قيمت زمين هاي منطقه شد. اين واقعه که پيوستگي اکولوژيک و رابطه سيستماتيک و طبيعي پديده ها را نسبت به يکديگر نشان مي دهد، مي تواند بيانگر آن باشد که چرا اقتصاددانان کلاسيک و نئوکلاسيک به رغم ايرادهايي که به آنها وارد است از نظم طبيعي به عنوان بهترين نظام موجود شکل يافته ياد مي کنند و با الگوبرداري از آن در واقع بر تعامل آزادانه نيروي فعال در عرصه اقتصاد و عملکرد آزاد بازار تاکيد دارند. در اين حالت هنگامي که يک عدم تعادل به سيستم وارد مي شود مي تواند به يک زنجيره از عدم تعادل ها منجر شود که هيچ گاه به تعادل مجدد يا اوليه بازنگردد. اقتصاددانان تلاش کرده اند که نشان دهند در چنين شرايطي رسيدن به تعادل مجدد يا جديد چگونه ممکن خواهد بود. تاکيد بر سپردن نتايج مطلوب در عرصه اقتصاد به دست نامرئي آدام اسميت يا نظم خودجوش هايک به خاطر وجود سازگاري دروني بين اجزاي سيستمي است که با دخالت هاي حداقلي نهادهاي بنام دولت مي تواند به صورت کارآمد عمل کند. تاکيد ناگزير فوق از آن رو است که عوامل و پارامترهاي تاثيرگذار بر يک پديده يا تاثيرپذيري آن بسيار گسترده و در واقع کنترل و شناسايي آنها بسيار سخت و بعيد است. اندازه گيري صحيح و پيش بيني دقيق تغييرات مستلزم داشتن دانش و اطلاعات تقريباً بي نهايت است و چون برخورداري انسان ها از اين اطلاعات کامل ممکن نيست لذا روي آوردن به نظم طبيعي که از تعامل آزادانه نيروهاي طبيعي (يا فعالان اقتصادي) شکل مي گيرد تا حدي گريزناپذير است. به همين دليل اقتصاددانان همواره مي کوشند با ساده سازي و ساختن مدل هاي انتزاعي و محدود از تاثير و تاثر متغيرها بر يکديگر حتي الامکان رفتار آنها را مورد ارزيابي و تغييرات آنها را جهت استفاده در پيش بيني ها اندازه گيري کنند. بنابراين هنگامي که يک تصميم اقتصادي به هر دليل مورد اجرا گذاشته مي شود بايد انتظار پيامدهاي متعددي را داشته باشيم که بعضاً ناخواسته بوده و در دايره نتايج مورد انتظار ما قرار نداشته اند. نتايجي که مي توانند بسيار آزاردهنده باشند و گاهي اهداف اصلي را به طور کل تحت تاثير قرار داده و چه بسا نتايج معکوس به بار آورد. براي مثال دولت چين به منظور کنترل جمعيت تاکيد کرد که هر خانواده مي تواند تنها يک فرزند داشته باشد و به فرزند دوم هيچ امتياز اجتماعي تعلق نخواهد گرفت. هدف از اين سياست گريز از تبعات منفي افزايش جمعيت در کشور بزرگ چين بود. اما پس از يک دهه مشخص شد که نسبت جنسي تغيير شگرفي به نفع جنس مرد داشته است زيرا به خاطر فرهنگ پسرخواهي اجراي اين قانون منجر به سقط جنين هاي دختر شده بود. همگي مي دانيم که تبعات تفاوت در نسبت جنسي کمتر از تبعات رشد جمعيت نيست. بنابراين، قصد دارم بر اين نکته تاکيد بورزم که اگر بنا باشد سياست کلان اقتصادي (پولي يا مالي) به مورد اجرا گذاشته شود، صرف نظر از پيامدهاي ناخواسته لااقل پيامدهاي مورد انتظار و متغيرهاي تحت تاثير مي بايست مورد بررسي قرار گيرند. براي مثال تصميم به ايجاد تغيير در نرخ ارز، نرخ بهره، نرخ هاي مالياتي و هرگونه سياست هاي انقباضي و انبساطي (به خصوص در بخش پولي که شوک هاي سريعي را به اقتصاد وارد مي کند) لازم است که با تامل و تحليل هاي علمي و کارشناسانه و دقيقي صورت بگيرد. بديهي است که کاهش ارزش پول ملي مي تواند منجر به افزايش صادرات شود اما دوام رشد صادرات به عوامل متعدد ديگري نيز بستگي دارد. در اين شرايط اگر عرضه کشش پذير نباشد افزايش تقاضا براي صادرات (که از کاهش ارزش پول نتيجه مي شود) مي تواند منجر به افزايش قيمت ها شود. به گونه اي که در زمان کوتاهي با نرخ هاي جديد ارز نيز صادرات به صرفه نخواهد بود. از سوي ديگر کاهش ارزش پول ملي توليدات و صنايع داخلي را نيز مي تواند تحديد کند. در نتيجه مي توان تنها به آثار مستقيم و اوليه اتخاذ سياست هاي اقتصادي دل خوش داشت. باز تاکيد مي شود که اينها آثار شناخته شده سياست هاي مزبورند و بسياري پيامدهاي ناخواسته وجود دارد که مي توانند به اين فرآيند اضافه شوند و مسير آن را تغيير دهند. به همين ترتيب اتخاذ سياست هايي نظير تغيير دستوري نرخ بهره، سياست هايي در مورد بازار سهام، بازار کار و تجارت خارجي و مانند آنکه لااقل شايسته است با توجه به متغيرهاي تاثيرپذير و تاثيرگذار شناخته شده مدنظر قرار گيرد. علم اقتصاد علم بررسي و شناخت و کشف قوانين موجود در رفتار آزادانه عاملان اقتصادي است اگر قرار باشد اين رفتارها آزادانه نبوده و به صورت دستوري عمل شود مي توان ادعا کرد که اساساً «علم اقتصاد» موضوعيت نمي يابد، در يک نظام متمرکز که در آن حتي براي بخش هاي به اصطلاح خصوصي نيز تعيين تکليف مي شود، مطالعه رفتار اقتصادي به منظور کشف قانونمندي حاکم در آنها چندان معنا ندارد زيرا ظاهراً اين قوانين قبلاً کشف شده و در بخشنامه ها و مقررات جاري کشور مشخص شده اند.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Thu 26 Jul 2007 و ساعت 17:15 |

خوشبختانه یا متاسفانه من جزء آندسته از جوانانی بودم که این دوران را با گوش دادن به صدای آواز محمدرضا شجریان سپری و بهتر است بگویم تجربه کردم. از بیداد و دستان تا بی تو بسر نمی شود و فریاد. با او بیداد کردم و با او فریاد کشیدم. روز پنج شنبه گذشته بود که از طریق روزنامه با خبر شدم که شجریان می خواهد کنسرت بدهد. خوشحال و شاد به پای کامپیوتر رفتم و دیدم که می توانیم ثبت نام مقدماتی کنیم. گفتند که قرار است اینبار فروش بلیط از طریق بخش خصوصی صورت گیرد. همان لحظه بود که نا امید شدم. من به بخش خصوصی این مملکت هیچ امید و اعتمادی ندارم اگر چه به وجود بخش خصوصی قوی معتقدم.

بماند که قرار بود روز اول مرداد بلیط بفروشند و یک روز به تعویق افتاد آن هم به بهانه ای که فقط در ایران یافت می شود. دیروز تا به حال هم که مدام سایتشان اشکالات فنی دارد و هر بار یکی این مسئولیت را بر عهده می گیرد. به یاد رفیق حریری می افتم که تا ساعتهای متوالی بعد از قتل او هر با کسی مسئولیت قتل او را به گردن می گرفت. اما سوال این است که چرا بانک سامان در ارائه چنین خدماتی اینقدر کوچک ناتوان است؟ چرا این بانک بخش خصوصی چنین توانایی را ندارد که بتواند 15000 بلیط را از این طریق بفروشد؟ اگر روزی تمام خانوارهای ایرانی تصمیم بگیرند یک کارت بانک سامان داشته باشند چه می شود؟ الان سه روز است که کلیه علاقه مندان به موسیقی سنتی کار و زندگی خود را رها کرده اند و به دنبال کارتهای اعتباری یا دائمی بانک سامان می دوند و مدام منتظرند تا این سایت راه بیافتد. بسیاری را می شناسم که تنها در ساعات خاصی از روز به اینترنت دسترسی دارند و برای مثال بعد از ساعت 5 عصر دیگر اینترنت در اختیار ندارند. اگر این سایت در این ساعت راه بیافتد چه می شود؟ (نکته جالبتر اینکه شماره تلفنی هم که از بانک سامان در آگهی شرکت دل آواز آمده بود از دیروز تا به حال دیگر جواب نمی دهد و مدام مشغول است؟ُ به گمانم خودشان می دانند چه گندی بالا آورده اند)؟

چرا شجریان کار خود را به این بخش خصوصی ناتوان می سپارد؟ به راستی او از این ناتوانی آگاه نیست؟ سوال دیگر اینکه با این گندی که بانک سامان بالا آورده آیا اکنون شجریان و گروهش مشغول تمرین کردن هستند یا آنها نیز همانند ما دچار احساس سرخوردگی شده اند؟ سرخوردگی بدترین احساسی است که می تواند گریبانگیر یک مصرف کننده شود؟ اما به نظرم الان هم باید به سراغ کاست بیداد بروم و از دست این خطای شجریان و بانک سامان بیداد کنم یا شاید بهتر است که فریاد بکشم؟ نمی دانم کی ما می خواهیم بپذیریم که بخش خصوصی این جامعه توانایی ارائه کارهایی به این کوچکی را ندارد؟ 

به تمامی علاقه مندان و کسانیکه منتظرند تا از طریق بان سامان بلیط تهیه کنند پیشنهاد می کنم بروند و کاست فریاد را تهیه کنند و در این ساعات گرانقدر انتظار برای رفع مشکل بانک سامان بخش خصوصی همراه با شجریان فریاد بکشند؟

اما چه باید کرد: به نظر من این فضاهای مجازی مانند اینترنت برای ما مناسب نیست. بهتر است که بلیط کنسرت موسیقی سنتی با همان روشهای سنتی فروخته شود. ما عادات داریم که شب تا صبح در صف بخوابیم. 

البته روش دیگری هم برای بانک سامان دارم. آنهم اینکه بانک سامان بهتر است یک هلیکوپتر کرایه کند و از تمامی کسانی که ثبت نام کرده اند بخواهد که آنها در میدان آزادی جمع شوند و آنگاه بلیط ها را پایین بریزد. هر کس بلیطی گیر خواهد آورد. هر کس هم که گیرش نیاید قطعا عصبانیتش بیشتر از دو روز گذشته نخواهد بود.       

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Wed 25 Jul 2007 و ساعت 17:10 |

از روزی که دکتر عنایت کلایی به مساله حداقل ها در علم اقتصاد اشاره کرده است و معیارهای خود را در این زمینه ارائه نموده است مدام این سوال در ذهنم شکل می گیرد که کدام دانشکده اقتصاد در ایران می تواند محیطی را ایجاد نماید تا دانشجویان اقتصاد بتوانند چنین حداقل هایی (۱و۲) را کسب نمایند. البته من در این نوشته قصد پاسخ به این سوال را ندارم و تنها می خواهم در مورد یک اشتباه تارخی که در زندگی ام مرتکب شدم کمی حرف بزنم. مثل تمام کسانی که در ایران اقتصاد می خوانند ما نیز در دانشکده اقتصاد شیراز بودیم و تا آنجا که می دانم زمانیکه فارغ التحصیل شدیم تقریبا کسی را نمی شناختم که حداقل های مورد نظر و نیاز عنایت را در سطح دوره کارشناسی داشته باشد. البته از آن مهمتر اینکه حتی کمتر کسی را هم می شناختم که در این دانشکده به گونه ای آموزش دیده باشد که آمادگی پذیرش این حداقل ها را در دوره کارشناسی ارشد داشته باشد. حتی آندسته از بچه ها که در امتحان کارشناسی ارشد هم قبول شده بودند نیز چیزی بیش از همان دروس مورد نیاز این امتحان را بلد نبود.

اما اشتباه تاریخی من: آن سال اولین سالی بود که دانشکده اقتصاد شریف دانشجوی کارشناسی ارشد اقتصاد می گرفت و ترسی در میان همگان بود که هیچکس نمی دانست این دانشکده چه جور جایی است. امثال من نیز که رتبه مان به این دانشکده می خورد به دلایل مختلف از رفتن به این دانشکده منصرف شدیم. من به دانشکده اقتصاد علامه طباطبایی رفتم و امروز پس از گذشت سه سال از فارغ التحصیلی ام باید صادقانه بگویم که من از نرفتن به شریف پشیمانم و هر روز که می گذرد بیش از پیش افسوس می خورم. اما دلایلم: ۱- دانشکده اقتصاد شریف در دروران کارشناسی ارشد تنها اقتصاد درس می دهد. یعنی در این دانشکده دانشجویان فقط اقتصاد می خوانند و بس. ۲- بخش عمده ای از حداقل های مورد نیاز عنایت در این دانشکده تامین می شود و زمینه برای یادیگری بخشی دیگر از این حداقل ها فراهم می شود. ۳- این دانشکده دانشجویانش را به قصد فرستادن آنها به یک بازار رقابتی (اروپا و امریکای شمالی و کانادا) تربیت می کند و بنابراین آنها دارای مهارتهایی می شوند که این قبیل مهارتها هرگز در دانشکده اقتصاد علامه، تهران و شیراز و ... اصلا جایگاهی ندارند. ۴- سایر دانشکده های اقتصاد ایران هرگز به دانشجویان خود به مانند یک سرمایه و سرمایه گذاری قابل بازگشت نگاه نمی کنند اما شریف چنین است. گویی اصل کمیابی را خوب فهمیده اند. دیروز که به این دانشکده رفتم دیدم در این ایام چندین نفر از دانشجویان از خارج برگشته این دانشکده در آنجا سخنرانی دارند و به شدت مورد حمایت استادان قرار دارند. ۵- سایر دانشکده های اقتصاد ایاران حتی دانشجویانشان را به قصد اینکه در ایران نیز بهترین باشند پرورش نمی دهند و گویی این موضوع اصلا برای آنها اهمیت ندارد. یادم هست که در دانشکده اقتصاد علامه از هر کدام از ما به خاطر یک ترم تاخیر ۲ نمره کم می کردند  و هرگز به این موضوع فکر نمی کردند که این فرد فردا در این کشور به عنوان فارغ التحصیل این دانشکده با نمره تز حداکثر ۱۷.۵ چه باید بکند؟

ما این اشتباه را مرتکب شدیم و امروز هم نه جایگاه علمی داریم نه آینده ای در این حوزه. عمرمان را تلف کردیم در جاهایی که حداقل های مورد نظر حامد و عنایت هرگز تامین نمی شد. دیگر مجالی برای بازگشت نیست و رمقی هم نمانده. اما شما که می توانید این اشتباه را مرتکب نشوید؟ (تمامی این موراد تنها نظر شخصی من است).

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Wed 25 Jul 2007 و ساعت 12:8 |