تبليغاتX
گذری بر اقتصاد

استقلال بانک مرکزی و ناهار مجانی

فرض کنید که شما در مقام نوشتن و تدوین قانون اساسی یا سایر قوانین یک کشور خاص قرار بگیرید: آیا شما به رئیس جمهور کشورتان اجازه می دهید تا سیاستهای بانک مرکزی را تحت کنترل خود داشته باشد؟ یا به بانک مرکزی کشورتان اجازه می دهید تا بدون توجه به اثرات سیاسی تصمیم گیری و سیاستگذاری نماید؟ سوالی شبیه به همین سوال را در درس پول و بانکداری دکتر مرزبان به ما داد. هنوز هم یادم نمی رود که چه خیالاتی را در سر می پروراندم و در پاسخ سوال می گفتم که من فلان سیاست را اجرا می کنم و LM را جابجا می کنم و دولت نیز با من همانگ است و IS را اینگونه تحت تاثیر قرار می دهد و سریعا ما به آرمان شهر مورد نظر خود خواهیم رسی. زهی خیال باطل.

به عبارت دیگر سوال مورد نظرم در این نوشتار این است که سیاست پولی باید با صلاحدید یا بصیرت خاصی تعیین شود یا بر اساس یک قاعده (پولی) و اگر قرار است بر اساس یک صلاحدید خاصی تعیین شود که چه کسی باید آن را انجام دهد؟

کشورهای جهان در پاسخ به این سوال رویکردهای کاملا متفاوتی و متنوعی را انتخاب کرده اند. در برخی کشورها بانک مرکزی شاخه ای از دولت است و در سایر کشورها بانک مرکزی به شدت مستقل از دولت است. در ایالات متحده امریکا روسای بانک مرکزی توسط رئیس جمهور و برای یک دوره 14 ساله تعیین می شوند و در صورت ناخشنودی رئیس جمهور از تصمیمات آنها نمی تواند آنها را تغییر دهد. این ساختار نهادی تا حدی فدرال رزرو را همانند دادگاه عالی امریکا از دولت مستقل می کند.

بسیاری ازمحققین به بررسی اثرات طراحی قانونی سیاست پولی پرداخته اند. آنها قوانین کشورهای مختلف را برای ساخت یک شاخص در خصوص استقلال بانک مرکزی به کار گرفته اند. این شاخص بر اساس مشخصات متنوعی مانند نقش مقامات دولتی در هیات مدیره بانکهای مرکزی و فراوانی درگیری و اختلاف میان دولت و بانک مرکزی ساخته شده است. پس از ساخت این شاخص محققین به بررسی همبستگی میان استقلال بانک مرکزی و عملکرد اقتصاد کلان پرداخته اند که البته این کار هنوز هم ادامه دارد.

نتیجه این قبیل مطالعات جالب توجه است: استقلال بیشتر بانک مرکزی با تورم کمتر و با ثبات تر ارتباط  تنگاتنگ دارد. کشورهایی که بانک مرکزی مستقلی دارند مانند آلمان، هلند و ایالات متحده متوسط تورم پایین تری هم داشته اند و کشورهایی مانند نیوزلند و اسپانیا که بانک مرکزی آنها از استقلا پایینی برخوردار بوده است متسط تورم بالاتری داشته اند.

محققین همچنین در یافته اند که میان استقلال بانک مرکزی و عملکرد واقعی اقتصاد هیچگونه ارتباطی وجود ندارد. بویژه استقلال بانک مرکزی با متوسط بیکاری، نوسان بیکاری و رشد متوسط تولید ناخالص داخلی (GDP) یا نوسانات GDP واقعی ارتباطی ندارد. استقلال بانک مرکزی برای کشورها یک ناهار مجانی به بار خواهد آورد: تورم کمتر بدون هزینه بیشتر. این نتیجه گیری باعث شده است که برخی کشورها مانند نیوزلند اقدام به بازنویسی قوانین خود نمایند و استقلال بیشتری به  بانک مرکزی خود بدهند.

در کشور ما نیز با توجه با ارقام و آمار مشخص است که بانک مرکزی چندان از دولت مستقل نیست و نگاهی به میزان بدهی دولت به بانک مرکزی صحت این ادعا را اثبات می کند. اگر ما نیز نتایج اینگونه مطالعات علمی را بپذیریم می توانیم بدون اینکه عملکرد اقتصاد کلان کشورمان را تحت تاثیر قرار دهیم لا اقل از تورم پایین تری در جامعه بر خوردار شویم.

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sat 20 Jan 2007 و ساعت 16:9 |

کنش جمعي و گراني گوجه فرنگي

اين روزها قيمت گوجه فرنگي به حدي رسيده که تا به حال بي سابقه بوده است. با اين حال مشخص نيست چرا مردم دست از مصرف اين کالا بر نمي دارند. از سوي ديگر از تمامي دوستان و آشنايان مي شنويم که قيمت گوجه فرنگي سرسام آور و حيران کننده است اما باز همين افراد نيز نمي توانند از خريد اين کالاي نه چندان مهم در سبد خانوار آنهم در فصل زمستان امتناع نمايند. براي مثال مي توان سالاد بدون گوجه فرنگي خورد به همان سنت ديرينه ايراني بازگشت و چند روزي را به جاي سالاد با کاهو سکنجبين ايراني گذراند.

در تحليل هر مساله اقتصادي بايد به سراغ عرضه و تقاضا برويم. بدون شک زماني که قيمت يک کالا در بازار افزايش مي يابد يا تقاضاي موثر کل جامعه براي آن کالا افزايش يافته يا اينکه مقدار عرضه آن در بازار کاهش يافته است. به نظر نمي رسد که افزايش تقاضا در طي چند روز اخير باعث افزايش قيمت گوجه فرنگي شده باشد. اما اين بدين معني نيست که تقاضاکنندگان هيچگونه نقشي در بقاي اين شرايط عدم تعادل ندارند. غالبا اينگونه تصور مي شود که اگر گروههاي خاصي از افراد مانند مصرف کنندگان يا توليدکنندگان داراي منافع مشترکي باشند، مي توانند در جهت تامين منافع مشترک خود يک کنش جمعي را شکل دهند. بنابراين اگر متقاضيان گوجه فرنگي مي توانستند براي چند روز متوالي دست از مصرف بکشند آيا براستي قيمت گوجه فرنگي نمي شکست؟ اما چرا نمي توان در جامعه دست به چنين کنش جمعي اي زد و به يکباره همه متقاضيان را به ياري طلبيد تا گوجه فرنگي مصرف نکنند. براستي انجام کنش جمعي بسيار دشوار است. البته هر یک از افراد به تنهایی تصور می کنند که نقشی در این کنش جمعی نخواهند داشت. از سوي ديگر قيمت گوجه فرنگي براي برخي که البته تعداد آنها نيز کم نيست چندان گران به نظر نمي رسد. اما از سوي ديگر اين کنش جمعي به راحتي در ميان عرضه کنندگان شکل مي گيرد و اگر آنها داراي منفعت خاصي در کاهش عرضه يک کالا باشند مي توانند از طريق دستکاري در عوامل اقتصادي يا ساير عوامل باعث ايجاد منافع زيادي براي خود شوند. بر خلاف متقاضيان که نمي توانند کنش جمعي را ساماندهي کنند و شايد يکي از دلايل اصلي آن تعداد زياد آنها است اما در ميان عرضه کنندگان به دليل تعداد کم آنها و همينطور وجود منافع گسترده به راحتي مي توان کنش جمعي را شکل داد. يعني آنها به راحتي مي توانند براي کالاي خود شرايط خاصي را پديد آورند و از اين طريق منافع صنفي خود را حداکثر نمايند. در اين ميان مي توان به يکي از نکات مورد توجه اقتصاددانان نهادگرا نيز پي برد و بر آن تاکيد کرد که يکي از عوامل اصلي تورم و افزايش قيمت وجود قدرت قيمت گذاري براي عرضه کنندگان است.

اما وجود نهادهايي که بتوانند در اين ميان به گونه اي تقاضا را مديريت نمايد و يک کنش جمعي را در ميان متقاضيان گوجه فرنگي پديد آورد بسيار مهم است. براي مثال انجمن حمايت از مصرف کنندان اگر بتواند در اين مواقع چنين کنشي را هدايت نمايند بدون شک قيمت اين کالا خواهد شکست.    

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Wed 17 Jan 2007 و ساعت 8:4 |

خاطره ای از پروفسور محمد حسين پاپلي يزدي  :
 
چند سال پيش در دانشگاه سوربن تدريس مي کردم. روزي در آخر ساعت درس يک دانشجوي دوره دکتراي نروژي ، سوالي مطرح کرد: استاد،شما که از جهان سوم
مي آييد ، جهان سوم کجاست ؟؟  فقط یک دقيقه به آخر کلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم که روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي کنم .به آن دانشجو گفتم:
جهان سوم جايي است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه اش خراب مي شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملکتش بکوشد.
 
 
 
+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Tue 16 Jan 2007 و ساعت 16:59 |

سلام

گرچه دیگر حالی هم برای نوشتن نمانده اما باید نوشت. خیلی دوست دارم بدانم که چه کسانی این وبلاگ را می خوانند و نظرات آنها چیست اما نمی دان باید چه کنم و چگونه از نظر دوستان با خبر شوم. بگذریم.  مدتی است که تصمیم دارم گهگاهی به معرفی مقالات و کتب که می خوان و می بینم بپردازم. اما یا وقت نمی شد یا فراموش می کردم. بگذریم در ابتدا نکته ای در مورد آن مبل فروشی بگویم و بعد هم چند مقاله و کتاب را معرفی نمایم.

قبلا ماجرای اینکه یک دست مبلمان خریدم و بعد از اینکه متوجه شدم دارای نقص است و فروشنده "مبلمان امین از یافت آباد" هه پذیرفت که مبلمان معیوب است و آن را برد و تا تعمیر نماید و به من تحویل دهد و اینکار را نکرد را برایتان نقل کردم. البته بعد از هفت ماه تلاش تا به یکی از روش های معقول برای مثال از طریق اتحادیه مبل فروشان و درودگران یا اتحادیه مبلمان یافت آباد اقدام کردم و جوابی نگرفتم و بخش خصوصی را دزد نامیدم اینبار تصمیم گرفتم تا به روشی کلاسیک یعنی با چوب و چماغ پولم را پس بگیرم. البته من که خودم چنین توانی ندارم. یکی از دوستانم و با دوستانش به سراغ آقای مبلمانی رفتند و اما مغازه تعطیل شده بود و فروشنده رفته بود. براستی نباید بخش خصوصی را دزد بنامم.

اما بگذریم از دزدهای یافت آبادی

مقالات و کتب

1-     فصلنامه علمی تخصصی تکاپو شماره بهار و تابستان 1385 خود را با نام "ویژه نامه عدالت، فقر و نابرابری" چنی قبل روانه بازار نموده است. یکی از مقالات بسیار جالب توجه و خواندنی این شماره مقاله ای است با عنوان " گفتاری متمایز در بکارگیری علم اقتصاد برای مطالعه دولت. اسکناسهای درشت در پیاده رو جا مانده است: چرا بعضی کشورها ثروتمند و بعضی فقیرند؟ که در سال 1996 توسط اقتصاد دان مشهور مانسر اولسن (Mancur Olson) نوشته و در ژورنال اکونومیک پرسپکتیو چاپ شده است. اولسن این مقاله را با این لطیفه علم اقتصاد در خصوص انتظارات عقلایی شروع می کند که "روزی استادیاری که با یک استاد تمام راه می رفت، چشمش به اسکناسی صد دلاری افتاد که در پیاده رو افتاده بود. اما استاد مانع از برداشتن آن شد و در توجیه آن به این نکته اشاره کرد که اگر صد دلاری واقعی بود قبلا برداشته شده بود. اولسن در این مقاله به دنبال توضیح این مطلب است که چه عواملی باعث ایجاد درآمد بالا برای برخی کشورها و درآمد پایین برای برخی دیگر شده است؟ به هر حال این مقاله بسیار خواندی و جاذب است.

2-     کتاب قدرت و رونق: فزون رشدی کمونیستی و استبداد سرمایه داری (Power and Prosprity) نوشته مانسر اولسون هم توسط آقای منوچهر فرهنگ ترجمه و توسط موسسه عالی پژوهش و برنامه ریزی روانه بازار شده است. زمانیکه فصول اولیه این کتاب را می خوانی به یاد فیلم زیبای پدرخوانده می افتی. خواندن این کتاب می تواند برای دانشجویان بسیار مفید باشد.

3-     کتاب "راز سرمایه: چرا سرمایه داری در غرب موفق می شود و درجاهای دیگر شکست می خورد" نوشته هرناندو دسوتو است که توسط آقای دکتر فریدون تفضلی ترجمه و بوسیله نشر نی منتشر شده است. هرناندو دوسوتو رئیس موسسه آزادی و دموکراسی در شهر لیما پرو است و کارهای اصلی او در زمینه فضای کسب و کار است وی به عنوان یک نوآور در امرکای لاتین بسیار مشهور است البته من هنوز خودم این کتاب را نخوانده ام اما برای آسنایی با وی می توانید به مقاله ای از این نویسنده در فصلنامه تامین اجتماعی رجوع کنید.

4-     درک دموکراسی: رویکردی بر انتخاب عمومی (تحلیل اقتصادی نهادهای سیاسی)، نویسنده جیمز پاتریک گانینگ، مترجم دکتر محسن رنانی و دکتر محمد خضری. خواندن این کتاب را به تمامی علاقه مندان به مباحث انتخاب عمومی توصیه می کنم اما بادی بگویم این کتاب یک کتاب تقریبا درسی و ابتدایی است. راستی برای درس اقتصاد میان رشته ای هم کتاب مفیدی است.

 

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Fri 12 Jan 2007 و ساعت 23:45 |

یک بینش گاوی از جهان

فئودالیسم: شما دو گاو دارید. فرمانروا مقداری از شیر آنها را از شما میگیرد.

سوسیالیسم خالص: شما دو گاو دارید. دولت گاوهای شما را می برد و آنها را در کنار گاوهای سایر افراد در انبار قرار می دهد. شما باید از همه گاوها مراقبت نمائید و سپس دولت به میزان نیازتان به شما شیر می دهد.

سویالیسم بروکراتیک : شما دو گاو دارید. دولت گاوهای شما را می برد و آنها را در کنار گاوهای سایر افراد در انبار قرار می دهد. آنها را در مزارع جوجه مرغها قرار می دهد و شما باید به همراه جوجه ها از گاوها نیز نگداری نمائید. دولت به میزان نیازی که توسط قوانین تعیین می شود به شما تخم مرغ و شیر می دهد.

فاشیسم: شما دو گاو دارید. دولت هر دو گاو را می برد، شما را برای مراقبت از آنها استخدام می نماید و شیر را به شما می فروشد.

کمونیسم خالص: شما دو گاو دارید. همسایگان شما برای مراقبت از آنها به شما کمک می کنند و همگی شما در شیر سهیم هستید.

کمونیسم روسی: شما دو گاو دارید. شما باید از آنها مراقبت نمائید. اما دولت همه شیرها را می برد.

دیکتاتوری:  شما دو گاو دارید. دولت هر دو را می برد و شما را می کشد.

دموکراسی سنگاپور: شما دو گاو دارید. دولت شما را به دلیل نگهداری دو حیوان بدون مجوز در آپارتمان جریمه می کند.

جنگ طلبی: شما دو گاو دارید. دولت هر دو را می برد و شما را به نیروی نظامی ملحق می کند.

دموکراسی نمایندگی: شما دو گاو دارید. همسایه شما یکی از آنها را می دزدد تا به شما بگوید که به شیر احتیاج دارد.

دموکراسی خالص: شما دو گاو دارید. همسایگان تصمیم می گیرند که چه کسی شیرشان را بردارد.

دموکراسی امریکایی: دولت تصمیم می گیرد که دو گاو به شما بدهد اگر شما به او رای دهید. بعد از انتخابات رئیس جمهور به دلیل معامله گاوها در آینده متهم می شود. مطبوعات کارمندان را سرویس می کنند.

آنارشی:  شما دو گاو دارید. یا شما شیر را در یک قیمت عادلانه می فروشید یا همسایه تان شما را می کشد و گاوها را می برد.

محیط زیست گرایی: شما دو گاو دارید. دولت مانع این می شود که شما آنها را بدوشید یا آنها را بکشید.

فمینیسم: شما دو گاو دارید. آنها با هم ازدواج می کنند و   گوساله مراقبت کنند.

توتالیتاریسم: شما دو گاو دارید. دولت آنها را می برد و انکار می کند که اصلا روزگاری آنها وجود داشته اند. شیر ممنوع است.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Wed 10 Jan 2007 و ساعت 15:43 |

کمک برای درک کارل پولانی

آقا این کارل پولانی (Karl Polanyi) عجب نظرات عجیب و غریبی دارد. چند روزی هست که مشغول خواندن کتاب دگرگونی بزرگ پولانی و مقالاتی در مورد او هستم. برای مثال، البته اگر درست فهمیده باشم می گوید که مساله اصلی علم اقتصاد کمیابی و انتخاب نیست. البته هنوز نمی دانم که به درستی حرفهای او را می فهم یا نه؟ اما از همه کسانی که می توانند در این زمینه به من کمک کنند درخواست کمک دارم. آقا تقریبا چیزی نمی فهم. عجب حرفهای عجیبو غریبی در مورد بازار و اقتصاد و جامعه دارد. اگر فهمیدم حتما چیزی در مورد او خواهم نوشت. کمک .....

راستی کسانی که به مباحث اقتصاد کلان علاقه دارند می توانند این مقاله جورج آکرلوف که آن را خطاب به انجمن اقتصادی امریکا نوشته است مراجعه کنند. من چند صفحه ای از آن را خواندم. جالب است.

راستی نتایج جالب مطالعه رابرت واپلس که در مجله اکونومیست ویس چاپ شده نیز جالب می باشد.

۸۷.۵ درصد از اقتصاددانان امریکایی اعتقاد دارند که امریکا باید تعرفه ها و سایر موانع تجاری را حذف نماید.

۸۵.۵ درصد از اقتصاددنان معتقدند که باید سوبسیدهای کشاورزی حذف شوند.

۸۵.۳ درصد از اقتصاددانان اعتقاد دارند وجوه صندوق تامین اجتماعی امریکا با ادامه سیاستهای فعلی تا ۵۰ سال آینده کافی نخواهد بود.

۶۵ درصد نیز معتقدند که امریکا باید مالیات بر انرژی را افزایش دهد. 

راستی روز ۵ شنبه به موسسه دین و اقتصاد رفتم و سخنرانی آقای حسن سبحانی در مورد متتم بودجه را شنیدیم بحث های جالبی از سوی اشان مطرح شد که می توانید در لنک مربوطه متن کامل آن را بخوانید.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sat 6 Jan 2007 و ساعت 23:13 |

ابطال پذیری: اقتصاد کینزی یا اقتصاد نیوکلاسیکی

این مقاله بلاگ را پیش از این در ژونال challenge  خوانده بودم اما پس آشنایی با آقای محمد مالجو با خبر شدم که ایشان این مقالات را چند سال قبل ترجمه کرده اند. با اجازه ایشان بخشی از مقاله را در این جا می آورم.

جریان غالب علم اقتصاد تنها حرف ابطال پذیری را می زند یعنی همیشه می گوید بعله. بدون تردید باید نظریه اقتصادی را در مقابل شواهد و مدارک سنجید. مسلما چنانچه شواهد خلاف نظریه بود و چنانچه که به نظر رسید که نظریه را رد می کند، آن وقت است که ما باید بدون شک مشکل را مورد توجه قرار دهیم و باید نظریه را تعدیل نمائیم و یا حتی به دنبال نظریه ای تازه بگردیم. جریان غالب علم اقتصاد ابطال پذیری را موعظه می کند اما آن را سر لوحه کار خود قرار نمی دهد. به عبارت دیگر هنگام برخورد با شواهدی که بر خلاف نظریه مورد نظرشان است حضرات یا نظریه را با شواهد سازگار می کنند یا شواهد را کم اهمیت جلوه می دهند. گاهی اوقات هم اصلا شواهد را نادیده می گیرند. آنان شواهد خلاف را خیلی جدی نمی گیرند و شواهد موید را به شواهد مبطل ترجیح می دهند. البته ابطال پذیری اینجور اتفاق نمی افتد که مثلا آدم یک روز صبح از خواب بیدار شود و و به یک باره بگوید: به خدا سوگند که این همان شاهد مبطل است و همین حالاست که من نظریه را دور بیندازم.

بنابراین انباشتی بسیار بطئی از تجارب در کار است. گاهی اوقات هم شواهد تجربی بزرگ شواهد را فراهم می کنند. تورم و رکود تورمی دهه 1970 در قیاس با کل شواهد حاصل از مطالعات اقتصاد سنجی کینزی، اقتصاددانان را به مراتب بیشتر متقاعد ساخت که اقتصاد کینزی اشکالاتی دارد و سیاستهای معطوف به عرضه و مسائلی از این دست نیز مورد نیاز است. گاهی لازم است تا شواهد به صورت پتک تو سر آدم بخورد تا از نظریه مورد علاقه اش دست بکشد.

اما شواهدی قاطع و کوبنده در برخی موارد وجود داشته است اما علم اقتصاد نظریه را رد نکرده است. انتظارات عقلایی و اقتصاد کلان نیوکلاسیکی. این دلالت که هیچیک از سیاستهای دولت نمی تواند بر تولید، درآمد و اشتغال واقعی تاثیر گذارد بارها و بارها رد شده است. در عوض شواهد مختلف عمدتا مورد تصدیق کسانی قرار می گیرد که سخنگویان پیشرو اقتصاد کلان کلاسیکی می شوند. با این همه اقتصاد کلان نیوکلاسیکی هنوز هم در همه درسنامه ها آموزش داده می شود و هنوز هم اقتصادکلان دانانی وجود دارند که قویا بر این باورند که اقتصاد کلان نیوکلاسیکی بر اساس مستحکمی مبتنی است و  انتظارات مردم  واقعا به نحو عقلایی شکل می گیرد.

بر عکس فیزیک که شواهد را خیلی جدی میگیرد اقتصاد چنین نیست. علم اقتصاد بیشتر شبیه به ریاضیات است و به قول مک کلاسکی اقتصاددانان نه به دپارتمان فیزیک که به دپارتمان ریاضی متکی هستند.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Wed 3 Jan 2007 و ساعت 11:52 |

روزنامه نگاري اقتصادي

در سال 1987 ديويد کلندر و آرجو کلامر تحقيقي با نام پرورش يک اقتصاددان (Making of an Economist) را در ميان دانشجويان رشته اقتصاد دانشگاههاي امريکا انجام دادند. البته تنها دانشجويان رشته اقتصاد در تعدادي از دانشگاههاي معتبر مانند ام آي تي، هاروارد، پرينستون، ييل و چندتاي ديگر در پاسخ به اين پرسشنامه  حضور داشتند. چند ماه پيش بود که من با کلندر تماس گرفتم و از او خواستم تا پرسش نامه خود را براي من بفرستد و من پس از مشورت با چند تن از دوستان و استادان اقتصاد و ايرانيزه نمودن آن پرسش نامه به همراه يکي از دوستانم که در دانشگاه تهران کارشناسي ارشد اقتصاد مي خواند شروع به انجام اين کار تحقيقاتي نموديم. اکنون قصد بيان نتايج آن مطالعه را ندارم البته نتايج تفصيلي آن را در يکي از مجلات اقتصادي منتشر خواهيم کرد.

اما يکي از سوالات اين پرسشنامه از دانشجويان سال دوم يا بالاتر دوره کارشناسي ارشد اقتصاد اين بود که آنها پس از اتمام اين دوره ترجيح مي دادند در کجا کار کنند؟ تعداد زيادي ترجيح مي دهند که در يک محيط دانشگاهي فعاليت کنند برخي ديگر دوست دارند در يک سازمان سياستگذاري دولتي مشغول خدمت شوند و .... اما يک نکته عجيب و ناراحت کننده اين است که هيچکس در اين ميان نمي خواهد روزنامه نگار شود. يکي از دغدغه هاي اصلي من اين بود که چرا روزنامه نگاري در حوزه اقتصاد با ضعفهاي اساسي روبرو است شايد اين يکي از دلايل اصلي اين ضعف ساختاري باشد. البته نمي دانم شايد صرف نوشتن مطلب در روزنامه به معناي روزنامه نگاري نباشد. مثلا خود من گه گاه مطلبي در روزنامه مي نويسم اما نمي دانم که روزنامه نگار هستم يا نه؟ و از سوي ديگر نمي دانم که اگر خودم بايد به اين سوال پاسخ مي دادم مي نوشتم که مي خواهم روزنامه نگار شوم يا نه؟ با اين همه عجيب است که هيچکس نمي خواهد روزنامه نگار اقتصادي شود. اگر اين موضوع را از زاويه عرضه و تقاضا ببينيم: تقاضا براي يک روزنامه نگار اقتصادي چقدر است؟ همه روزنامه نگاران اقتصادي لزوما تخصص اقتصادي ندارند اما به راحتي در اين حوزه اظهار نظر مي کنند. از جنبه عرضه هم که ظاهرا کسي ( فارغ اتحصيلان کارشناسي ارشد اقتصاد) شغل روزنامه نگاري اقتصادي را ارئه نمي دهد. شايد بي دليل نيست که ما  اقتصادي ها نمي توانيم روزنامه اي همانند اکونوميست داشته باشيم.

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sat 30 Dec 2006 و ساعت 23:0 |


A professor at Stanford Univ. was explaining
> marketing concepts:
>   
>   1. You see a gorgeous girl at a party. You go up
> to her and say: "I am very rich. Marry me!" - That's
> Direct Marketing
>   
>   2. You're at a party with a bunch of friends and
> see a gorgeous girl. One of your friends goes up to
> her and pointing at you says:
>   "He's very rich. Marry him." - That's Advertising.
>
>   
>   3. You see a gorgeous girl at a party. You go up
> to her and get her telephone number. The next day,
> you call and say: "Hi, I'm very rich. Marry me." -
> That's Telemarketing.
>   
>   4. You're at a party and see gorgeous girl. You
> get up and straighten your tie, you walk up to her
> and pour her a drink, you open the door (of the car)
> for her, pick up her bag after she drops it, offer
> her ride and then say:
>   "By the way, I'm rich. Will you marry me?" -
> That's Public Relations
>   
>   5. You're at a party and see gorgeous girl. She
> walks up to you and says:
>   "You are very rich! Can you marry me?" - That's
> Brand Recognition.
>   
>   6. You see a gorgeous girl at a party. You go up
> to her and say: "I am very rich. Marry me!" She
> gives you a nice hard slap on your face. - That's
> Customer Feedback.
>   
>   7. You see a gorgeous girl at a party. You go up
> to her and say: "I am very rich. Marry me!" And she
> introduces you to her husband. - That's demand and
> supply gap.
>   
>   8. You see a gorgeous girl at a party. You go up
> to her and before you say anything, another person
> come and tell her: "I'm rich. Will you marry me?"
> and she goes with him - That's competition eating
> into your market share.
>   
>   9. You see a gorgeous girl at a party. You go up
> to her and before you say: "I'm rich Marry me!" your
> wife arrives. - That's restriction for entering new
> markets.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Wed 27 Dec 2006 و ساعت 9:10 |